Monday, December 10, 2007

ترس

ترسهایم پخته شد. آنقدر در من غل زد و جوشید و غل زد تا اینکه سفت شد و حالا می‌توانم آنها را مثل خمیر در دستهایم بگیرم و به همه نشان بدهم.
نه اینکه دیگر در من نیست، هست! ترس مثل مایعی لزج و گرم زیر پوست من می‌لغزد و پوستم را متورم می‌کند، جدا از تنم. پوستم می‌لرزد ... و بدنم از تو تحلیل می‌رود،‌رقیق و رقیق‌تر ... نمی‌توانم ثقل داشته باشم. نمی‌توانم جای خودم را در فضا معین کنم. پراکنده می‌شوم. ذره‌هایم... ذره‌هایم انگار اصرار دارند اصل عدم قطعیت را با در هم پاشیدن جسم من نشان دهند ...
چطوری می‌توانم از کنترل خودم صحبت کنم وقتی که ترس از من ذره ذره‌هایی می‌سازد که هیچکدام به هم نمی‌چسبند؟ نگرانی‌ها اوج می‌گیرند،‌ بزرگتر از هر عقاب وحشی. ابرهای پر از صاعقه در سرتاسر هستی. همه جا را سایه می‌کنند. احتمال هر نوع واقعه در فضا موج می‌زند ... همه جا وحشت درد را واقعیت می‌بخشد، گرچه خود درد هنوز واقعیت نیافته. ... ادامه‌ای ممتد ... وحشت مداوم ...

تنم را گم می‌کنم. خودم را گم می‌کنم و نمی‌خواهم پیدا شوم. نمی‌خواهم خودم را پیدا کنم. گاه آرزو می‌کنم می‌شد در تابوتی بمیرم، فقط برای روزهای پر وحشت. ترس به جای اینکه در من بگنجد، چارچوب مرا می‌شکند چون از من بزرگتر است، لغزان و لزج در فضا جاری می‌شود و همه جا دامن می‌کشد. روی همه چیزهایی که دوست دارم و زندگی من به آنها بسته است.

‌ترس جای من را می‌گیرد و به جای هویت من می‌نشیند. ضعف؟ شاید،‌ نمی‌دانم. حتما! من به خودم اجازه نمی‌دهم که ترس تا این حد به من غلبه کند، از خودم هم خجالت می‌کشم،‌ چه رسد به دیگران. ترس اما از من اجازه نمی‌گیرد. در من می‌خزد پیش از آنکه بدانم. مرا پر می‌کند،‌ از خودم خالی می‌کند. تسلط و کنترل وغلبه برخودم؟ نه، خلع سلاح! ظرفی می‌شوم برای ترس! سوارم می‌شود و تابلوهای هراس به شکلهای گوناگون جان می‌گیرند مقابل چشمانم در همه جایی که ذهن می‌تواند رسوخ کند. من از درون می‌لرزم، و رودی از همه احتمال‌های هراسناک دورتادور مرا می‌گیرد،‌ رودی که سرچشمه‌‌اش چهره‌ی من است: می‌جوشد و روی جمجمه‌ام بند نمی‌شود. ‌از خودم بدم می‌آید. نمی‌توانم این موجود زبون و بیچاره را تحمل کنم. در حسرت لحظه‌ای سکوت بی‌تنش حاضرم چند سال از زندگی‌ام را بدهم. یک تکه از آخر عمرم را ببرم بهتر است تا تحمل این همه تنش! شاید همینطوری است که آدم ترسو روزی هزار بار می‌میرد، و آدم شجاع فقط یکبار در آخر عمر. و بس. چقدر حسرت فقط یکبار مردن را دارم!

سالهاست این لرزه‌ها در من خانه کرده‌اند. خانه دارند. مرا دارند. من خانه‌ی ترس و وحشت هستم. هیچکس مرا درک نمی‌کند. شاید کسی باشد که مثل من بزدل ... خجالتی ... شاید مادری که مثل من بچه‌اش بیمار...

ده سال پیش. (باید ده سال می‌گذشت تا بتوانم درباره‌اش صحبت کنم؟) توی تخت بیمارستان است. دستش را به نرده‌ی کنار تخت گرفته و ایستاده. به من نگاه می‌کند. گاه به بچه آینه‌ای میدهند که خودش را ببیند و سرش بند شود. ولی نمی‌خواهم خودش را ببیند. معلم جوانش که به دیدنش آمده بود،‌ حالش بد شد. و احمق بود که به من هم که مادر این بچه هستم گفت که تاحالا هیچ بچه‌ای را در این وضعیت ندیده،‌ و اصلا انتظار نداشته پسربچه‌ نازی را که هرروز در کلاس او بازی و شیطنت می‌کند در این وضعیت ببیند.
لکه‌های کبود روی بدن او علامت خونریزی زیر سطح پوست بود. خونریزی همچنان جریان داشت. جلوی خونریزی را نمی‌شد گرفت ... راهی نبود. هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی‌آمد. کاری نمی‌توانستم بکنم. جز انتظار، صبر و دعا و آرزو!
گریه که می‌کرد، قطره‌های بسیار ریز خون از سطح دیواره‌های درون دهانش تراوش می‌کرد. تا به بیمارستان رسیدیم، گریه‌اش هم خونالود بود، به رنگ صورتی کمرنگ. دلم نمی‌آمد پوشک‌اش را عوض کنم،‌ می‌دانستم خون در ادرار و مدفوعش هم هست، و نمی‌خواستم ببینم. ولی سیاه بود و دیده نمی‌شد. سرپرستار بیشعور مردی بود که حرف مرا باور نمی‌کرد و می‌پرسید مگه تو پزشک هستی. می‌خواستم با تمام قوا سرش داد بکشم،‌ بگویم برو دکتر متخصص را صدا کن بیاد اینجا،‌ ولی به جایش التماس کردم، مادرانه خواهش کردم. نمی‌خواستم بچه‌ام هراسناک شود و بیشتر گریه کند.‌ و کودک‌ام بهرحال هراسناک شد و بیشتر گریه کرد. اینبار جیغ که کشید دور چشمهایش پر از دانه‌ای قرمزو کبود شد. همان پرستار بیشعور گفت برخی زنها موقع زایمان از شدت فشار اینطوری می‌شوند و مویرگهای دور چشمشان پاره می‌شود، ولی بچه‌ای را در این حالت ندیده ... و تازه حرف مرا باور کرد که باید دکتر را صدا کند.
ترس! زندگی پسرکم! خدایا!! حاضر بودم هرکاری بکنم.‌ زندگی‌ام را به راحتی یکجا می‌دادم،‌ ولی کسی نبود که باهاش معامله کنم! نذر کردم، اگر پسرم خوب بشه، اگه زنده بماند، همه شادی‌ام را با دیگرانی که در این وضعیت هستند تقسیم خواهم کرد. من درد را چشیده‌ام و کاش هیچ مادری نشنود که برای فرزند بیمارش کاری نمی‌توان کرد.
روی تخت حوصله‌اش سر می‌رفت، ‌ولی نمی‌توانست بیرون بیاید. نباید راه می‌رفت... شاید زمین می‌خورد. فاجعه می‌بود... پاره شدن رگی در مغز... نباید هیچ ضربه ولو کوچکی می‌خورد. بغلش کردم. احساس می‌کردم تمام بدنم پر از تنشی پنهان است که زیاد هم نمی‌شد پنهان نگهش داشت. پر از سوزن میخی بودم ... عصبی و در عین حال آرام. پر از وحشتی شده بودم که دیگر در من نمی‌گنجید. بغلش کردم و سعی کردم او را آرام کنم. می‌ترسیدم راه بروم. اگر هم می‌نشستم، گریه می‌کرد....
در یک آن سرم را چرخاندم و برای اولین بار پس از دو روز پنجره را دیدم. پنجره اتاق بیمارستان رو به خیابان ۵۵م بود. ماشینی را دیدم که درخیابان حرکت می‌کند، یک ماشین معمولی، با سرعت معمولی ... با سرنشین‌های معمولی ... سر چراغ قرمز ایستاد و منتظر بود تا چراغ سبز شود و گردش به چپ کند. یک روز معمولی! خدایا!! از اینجا چند سال نوری فاصله هست با آن دنیای معمولی... چقدر زندگی معمولی شیرین است، چقدر زندگی است،‌ زندگی. این لحظه‌های اضطراب بدتر از مرگ است. کاش می‌شد این لحظه‌ها مرده باشم.
پسرم، دوساله است. ولی تمام هستی سی و پنج ساله من و همه سالهای نامعلوم آینده‌ی من به او بسته است! هستی و جان من نه، همه دنیا به او بسته است!
نگاهش می‌کنم: شش سالگی‌اش را می‌بینم که از کودکستان فارغ‌التحصیل می‌شود. روز اول دبستان، هیجانی که دارد و کیف پشتی که تازه برایش خریده‌ام. لباس‌های نو شاید... روزهای مدرسه، روپوش مدرسه؟ نه،‌ اینجا روپوش نیست. چه لباسی تنش می‌کند؟ دوران متوسطه ... مدرسه جدید. دوران بلوغ. ریش در می‌آورد. صدایش عوض می‌شود و چقدر خجالت می‌کشد احتمالا از دخترهای کلاس. سالهای دبیرستان. قد کشیده، بلندتر از من و حتی باباش... درسهایش بد نیست، راضی هستیم. علاقه به کالج رفتن دارد. روز پایان دبیرستان، اما پیش ازآن ... فراموش کردم ... ورزش‌های دوران دبیرستان ... چه بازی می‌کند؟ فوتبال ایرانی یا امریکایی؟ عکسی که از او با لباس ورزشی حتما روی میز کارم می‌گذارم! دانشگاه‌ که می‌رود و از من دور می‌شود ... دختری که دلش را می‌شکند... دختری که پیشنهاد ازدواجش را می‌پذیرد ... فارغ‌التحصیلی از دانشگاه ... هنوز به نوه‌هایم نرسیده‌ام که برمی‌گردم به این لحظه، دوسالگی‌اش. توی تخت بیمارستان! معصومیت کودکی که نمی‌داند بیمار است و می‌خواهد بازی کند و نمی‌تواند درک کند ... خطر یک بازی ساده ... همه این زیبایی‌های آینده با یک زمین خوردن ساده می‌تواند بشکند. کاش می‌مردم ... ولی مردن الان دردی را دوا نمی‌کند. پسرم به من نیاز دارد. من هستم و او ... در قرنطینه تنهاییم. من و او و تلویزیونی که قرار است که او را سرگرم کند و نمی‌کند و او به من زل می‌زند و من به او!

یک نگاه! دلم بشدت هوای یک نگاه از دنیای بیرون به من در این اتاق را دارد. هر غریبه‌ای. فقط یک نگاه. سرنشینان آن ماشین اصلا مرا ندیدند. یک نگاه آنها کافی بود که بدانم به دنیای بیرون یک جوری متصل هستم،‌ که یک کسی که در دنیای معمولی زندگانی می‌کند حال مرا می‌داند، می‌داند که مادری هست که فرزندش توی اتاق قرنطینه در بیمارستان هست، و زیر پوست این مادر پر از ترسی است که وول می‌خورد و جان او را می‌کاهد ... این باعث می‌شد شاید که خودم هم باور کنم که تصویری از من وجود دارد،‌ هستم، گرچه با ترس مرگ زندگی می‌کنم. مرگی که کاش از آن خودم بود! چقدر مادران بوده‌اند که آرزو کرده‌اند که مرگ را صدا کنند که جان آنها را به جای جان فرزندشان بگیرد. می‌گفتند مادرعباس همین کار را کرده. عباس خیلی کوچک بوده و هرچه دوا و دکتر می‌کنند حالش خوب نمی‌شود که بدتر هم می‌شود تا اینکه نفسش کند می‌شود و کم کم به جایی می‌رسد که همه فکر می‌کنند مرده و آینه جلوی دهنش می‌گیرند. بخاری روی آینه جمع نمی‌شود. مادربزرگش تا می‌خواهد بگوید که بچه مرده، مادر عباس می‌دود و از توی طاقچه قرآن را برمی‌دارد... مادربزرگ می‌فهمد و بهش نهیب می‌زند که "نکن زن! تو چند تا بچه‌ی دیگه هم داری!" ولی مادر محل نمی‌دهد. قرآن را سه مرتبه دور عباس می‌چرخاند و یک چیزی زمزمه می‌کند... عباس نفس می‌کشد. ولی آن شب مادر عباس تب کرد، فرداش هم مرد. خودش خواست بلاگردان عباس شود. من حسرت مادر عباس را می‌خورم! کاش می‌شد بلاگردان بچه‌ام شوم، ولی حرفهای دکتر را می‌فهمم، علت بیماری را می‌فهمم، اینکه داروی خاصی ندارد، احتمال خطر هست، و اینکه فقط باید صبر کرد و صبر کرد و صبر! در همین لحظه‌های صبر ترس آدم را می‌خورد. در همان چند روز کوتاه دربیمارستان بخشی از جسمم را هم ترس خورد. ولی جایی در ذهنم نشست که هرگز بیرون نمی‌رود، در پس هر نگاه، هر اندیشه‌، هر احساس، ترس هست. ترسی که مقدمه‌ای شد برای طوفان وحشتی که با هر کوچکترین علامت بیماری بچه سیل وحشت‌های بعدی که با هرکبودی روی دست و پایش به جانم می‌ریخت و می‌ریزد ... وحشتی اندوهناک در درونم جا می‌گیرد که پوستم را متورم می‌کند و تنم ذره ذره در فضا سرگردان می‌چرخد. قلبم می‌شود یک دسته شوید و جعفری که دستی محکم آن را پاک می‌کند ... برگهایش را یکی یکی می‌کَنَد... و این برگهایی که کنده می‌شود و مرا به جایی بیرون از هویت خودم می‌پراکند، بی‌نهایتی دور ازجایی که هر کسی در زندگی معمولی دارد.

شاید از آنجا ترس جای مرا در خودم گرفت. لحظه‌هایی که هر لحظه ... شاید ... هر لحظه ... شاید ... اتفاقی ... لحظه‌ای ... شاید ... یک رگ ... و نمی‌خواهی به لحظه‌ی پس از اتفاقی که شاید بیافتد فکر کنی، و می‌ترسی... خودت شاهد اتفاقی هستی که نمی‌افتد یا می‌افتد. می‌افتد؟ یا نمی‌افتد؟ یک لحظه دیگر؟ یک ساعت دیگر؟ امشب؟‌ کی؟‌ فردا؟ کدام لحظه؟ اتفاق چه شکلی دارد؟‌ در لحظه‌ای که تو زنده‌ای و نشسته‌ای و شاهدی چطوری می‌تواند اتفاقی بیافتد و دستت به هیچ جایی بند نیست؟ تا مرز دعا و نذر و نیاز پیش می‌روی! می‌ترسی فکر کنی،‌ می‌ترسی درآینده جلو بروی. می‌ترسی در لحظه حال باشی، و می‌ترسی به گذشته نگاه کنی. نه راه پس داری و نه راه پیش. فکرت کار نمی‌کند. همه‌ی ذهنت احساس است،‌احساس ترس.

شاید هم ترس را در لحظه‌هایی که رضا زیر اعدام بود، در دادسرای انقلاب رازینی به من تزریق کرد "تو هنوز جوونی، برو فکر خودت باش و شوهر دیگه کن."
"ولی حاج‌آقا، او هنوز خیلی جوونه! فقط 24 سالشه!"
"ما از اون جوونترهاش هم اعدام کرده‌ایم."
و ترس را چنان در من ریخت که ظرفیت پذیرش آن را نداشتم و با تمام وجود واکنش نشان دادم. توی چشمهایش زل زدم و بلافاصله گفتم "ولی اگه اون کشته بشه من خودم رو آتیش می‌زنم!"
و در یک آن کوتاه دیدم که ترس به درون او ریخت، شاید چون محکم توی چشمهایش زل زده بودم حالت نگاهش عوض شد، فکر او را خواندم: فکر کرد که من او را تهدید می‌کنم چون آن موقع بچه‌های مجاهدین خیلی به خودشان بمب می‌بستند و ترور وخودکشی با هم بود. او فکر کرد که تهدید من به خودکشی به گونه‌ای تهدید غیرمستقیم به قتل اوست. محاسبه‌ای سریع کرد، دریافت که نباید جا می‌خورده و با زرنگی دریافت که فکرش را خوانده‌ام. فوری باید پنهانش می‌کرد "هرکاری که می‌خواهی می‌تونی بکنی!"
بعد هم افزود "بروبیرون، وقت ما رو نگیر!"
ترس او برایش ناخوشایند بود، و ناخوشایندتر از آن برایش این که من ترس او را خوانده بودم. دست کم منِ ترسو نگاهم را درنگاهش قفل کرده بودم و سریع و محکم تصمیم خودم را گفته بودم. چون از اعدام رضا وحشت داشتم. ولی او ترس خودش را پنهان کرده بود. فقط ما زنها هستیم که از ترس‌هایمان می‌گوییم؟ چون ترس با عشق گره خورده است؟ عشقی که به خاطر او بی‌درنگ از جان خودت می‌گذری... کدام یک بزرگتر است: عشق یا ترس؟!

شاید ترس را از مامانم گرفتم، وقتی که از مرگ چهارتا بچه‌ خردسالش که سالها پیش از من بدنیا آمده و مرده بودند می‌گفت و آرام اشک می‌ریخت. گریه نمی‌کرد، اشک می‌ریخت ... آرام ... اشکش روی صورتش در تمام مدتی که صحبت می‌کرد جاری بود.
بچه اولش مرده بدنیا آمده بود. مادرم روی سینی پر از خاکستر سرپانشسته و در حالیکه دستهایش را به مادرش تکیه داده، زور می‌زده ولی بچه نمیامده. قابله میاد و دست می‌کند که بچه را بگیرد و بچه یک‌دفعه بالا میرود و دیگر حرکت نمی‌کند. مامانم می‌گوید گویا قابله به جای پای بچه تخم‌های او را گرفته و محکم فشار داده و بچه مرده. بالاخره بچه را بیرون می‌کشه، ولی بچه مرده بدنیا میاد. اسمش را محمد گذاشته بود و می‌گفت کاش نشانم نمی‌دادند. گذاشته بودندش توی سینی، بزرگ و سفید و خوشگل. فقط چشم‌هایش بسته بود و یک لکه خون کوچک کنار لبش بود. خاله مریم را ولی وقتی که فهمیدند بچه‌اش با پا میاد توی پتو گذاشتند و چهار نفر چهار گوشه پتو را گرفتند و آنقدر او را گهواره‌وار تکان دادند تا بچه چرخید...
بیشتر از همه از صفیه می‌گفت که از همه‌شان بزرگتر بوده وقتی که مرده ... حدود دو سال داشته. صفیه خیلی شیرین و خوشگل بوده و بانمک. مادرم که نماز می‌خوانده از سروکولش بالا می‌رفته. روی شانه‌های آقام می‌نشسته. سرسفره نشسته بودند و داشتند شام می‌خوردند. یک دفعه گفته بود "مامان! لولوخ ..." و دست روی گلویش گذاشته بود و تا درشکه بگیرند و سوار شوند، روی پاهای مامانم مرده بود. مامانم هرگز نفهمیده بود از چی مرده، ولی افسردگی گرفته بود و این افسردگی تا آخر عمر با مامانم بود. بچه که بودم، ساعتها برای بچه‌های مرده مامانم گریه می‌کردم، بخصوص برای صفیه. دلم می‌خواست خدا رحمش بیاد و صفیه با لباسهایی که به مرور زمان در گورستان حتما پاره شده با سروروی خاکی به خانه برگردد و مامانم خوشحال شود. ولی هیچوقت مامانم نفهمید که پس از گریه‌های او من هم به تنهایی گریه می‌کردم.
ترس از مردن بچه‌ای که دوستش داری، مرگی ناگهان و بدون دلیل، همیشه با من ماند. چندی پیش که نزد روانشناسی از مامانم می‌گفتم گفت که مادرت زن افسرده‌ای بوده و تو هیچکاری نمیتونستی بکنی که او بر این افسردگی پنهان غلبه کنه. بیخود احساس گناه نکن! و لایه‌ی گناه را که از روی خودم کنار زدم، دیدم که لایه‌ی ترس هنوز هست، شاید حتی ضخیم‌تر از افسردگی. ترس لحاف کلفتی است که مامانم رویم انداخته.

حالا دیگر اینکه می‌دانم یا نمی‌دانم که ترس از کجا آمده زیاد تاثیری در حجم و ابعاد آن ندارد. خیلی بزرگ است، بزرگتر از شخصیت من، شعور من، غرور من، وقار من، و همه توانایی‌های من! ترس که می‌آید، من حتی فکر ایستادن هم به سرم نمی‌زند، میدان را برایش تمام و کمال خالی می‌کنم! فقط در مقابل عشق است که ترس محو می‌شود. ولی درست به خاطر عشق هم هست که ترس جان می‌گیرد و رشد می‌کند و هیولایی می‌شود که بیچاره‌ام می‌کند. اگر مسابقه ترس در دنیا بگذارند، من حتما اول می‌شوم!

Tuesday, April 10, 2007

سر خاک

امروز رفته بودم سر خاک مادرم
رفته بودیم سر خاک مامان...
هنوز باورم نمی شود
نمی دانم کدام بیشتر واقعیت دارد، مادرم که زنده در خیال من است و با من حرف می‌زند
یا قبری که کنارش ایستاده ام و مادرم را در آن جای داده ایم

امروز تصمیم گرفتم که به خودم بقبولانم که می توان هر دو را باور داشت، در کنار هم
می توان هر دو را داشت
هم مامان را که همیشه هست و هر وقت که به طرفش نگاه کنی آنجاست با آن لحن آرام و پرسشگر همیشگی‌اش که نمی دانم می پرسد که من چقدر محبت می خواهم، یا اینکه می پرسد که چقدر محبت برایش آورده ام ...
و هم مرگ او را

همیشه میخوام برم زنگ در را بزنم، و او در را باز کند و چای دم کند و با هم چایی بخوریم...
چقدر می چسبد که آدم با مامانش بنشیند چایی بخورد، و حرف‌های معمولی بزند ... احوالپرسی های همیشگی و غیبت های کوچک و بی آزار درباره آشنایان ...

مامان گاه پس از فکرهای طولانی از خاطراتش می گفت "چه جوری همه شون یکی یکی نیست شدند و رفتند... ما هم میریم..."

شعری را که از او بسیار به خاطر میآورم این است که:

"بهاره، لاله زاره، مو نمیرُم
تابستون وقت کاره، مو نمیرُم
به پاییز فکر آذوقه کنم مو
زمستون وقت خوابه، مو نمیرُم"
مادرم در بهار مرد و من باور می‌کنم ... یعنی دارم سعی می کنم که به خودم بقبولانم که باید باور کنم ... که مامانم نیست! و در کنار همه تصویرهای زنده‌ای که از او همراه دارم، تصویری از سرخاک او هم داشته باشم.

Monday, December 25, 2006

احساس می‌کنم در مسیر رفت و آمد به شهر برای خرید غله و آذوقه زمستانی، بطور اتفاقی راهم افتاده به کوچه‌ای که در آن عروسی هست، و حالا دست مرا کشیده‌اند و میگویند که برقص!
مجبورم که دربازی یلدا شرکت کنم و پنج تا چیزراجع به خودم بگم.
آسیه و آزاده دست منو کشیدن آورده‌ان این وسط:
1- من تا حدود 17-18 سالگی نمی‌دونستم بچه از کجا بدنیا میاد.
2- تا حدود 18-19 سالگی نمی‌دونستم که بچه چطوری درست میشه!
3- ما بچه‌های نسل انقلاب همه انرژی‌مون صرف مسائل مربوط به انقلاب و عوض کردن دنیا می‌شد، و تنها موقعی که راجع به جذابیت جنسی یا حداقل آراستگی ظاهرمون حرف می‌زدیم، وقتی بود که عکس شهدا را می‌دیدم: قرار گذاشته بودیم هر کدام یه عکس خوب پرتره از خودمون بگیریم که اگه در تظاهرات شهید شدیم، و بعد عکسمان را بالا بردند و جایی نصب کردند، زیاد مایه آبروریزی نباشه!
4- من دین و ایمان و مذهب را صمیمانه دوست دارم ... به نظرم زیباترین هنر بشر است، اوج خواسته‌های انساندوستانه است. اوج هر هنری در خدمت به بیان احساسات مذهبی بوده، و نیایش زیباترین شعر است ... و راجع به مقام والای هنری به نام مذهب هم نوشته ام ... اما شهامت چاپش را با توجه به فرهنگ رایج در میان مان نیافته‌ام.
5. هنوز هم غارنشین هستم! رقص و آواز را برای ارتباط راحت تر می بینم تا زبان و واژه ها را ...
چه بازی خوبی... دلم میخواد بازهم بنویسم ...

Thursday, October 05, 2006

زندگی هم زلزله دارد
مثل بم
احساس کردم که خودم را نمی شناسم
وقتی که تصویرم در چشمان او لرزید
آیا تصویرم لرزید؟ یا خودم؟
بم را در دلت تجربه کرده ای؟ اول تصویرت می لرزد، یا خودت؟
لرزه های زندگی ...

واژه ها ظریفند
بار احساس سنگین است
بهرحال بیرون می آیند
دسته ای مورچه
پاره های احساس با قطار مورچه ها ذره ذره از دلم بیرون می خزد

Friday, May 26, 2006

بیست ‌و یک سال پس از بیست ‌و دو سالگی ...

بنویسم... ننویسم... کمرنگ‌تر از آن بودم که از نوک قلم جاری شوم. حالا که بلیط ها را گرفته‌ام می‌توانم بنویسم. واقعیت دارد رنگ ملموس پیدا می‌کند. من از ابر شدن دارم فاصله می‌گیرم. ابر شده بودم... ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره پراکنده در هوایی که نمی‌توانستم ذره‌هایم را کنار هم جمع کنم. دوباره به زمین برمی‌گردم، یک تکه از ذره‌های به هم چسبیده شده‌ام. و ذره‌هایم هنوز درجا می‌رقصند ... رقص شادمانی، رقص اندوه، رقص حیرت، تاسف، تعجب ... رقص پرسش‌های رنگارنگ ... هر کدام به ساز خود می‌رقصند، و من یکپارچه همه را در کنار هم نگاه می‌دارم ... پرسش‌ها در ذهن البرز هم می‌پرخد و او بلند بلند می‌پرسد: مامان، آیا ...............؟ و من نمی‌دانم. جواب‌ها را نمی‌دانم. میترا بقدری سرش با کار مدرسه گرم است که فرصت پرسش ندارد، فقط باید دو هفته‌ای را که زودتر مدرسه را تعطیل می‌کند، با کار بیشتر جبران کند. و رضا می‌پرسد: پس چرا اینهمه سبزی توی باغچه کاشتی؟ کی میخواد اینها رو بخوره؟

باید بروم. دلم برای چیزی تنگ شده، شاید خودم!

روزی که سوار اتوبوس شدم و خواهر کوچکترم گریه می‌کرد، ولی من آینده را می‌دیدم که منتظر من است و باید خودم را بهش می‌رساندم ... و بس.
حالا آینده را دیده‌ام، آینده را پشت سرم دارم. و بدنبال خودم برمی‌گردم، شاید... بدنبال مادرم که هنوز زنده است و جاری ... بدنبال زنده بودن، زن بودن، مادر بودن، ایرانی بودن، من بودن... می‌خواهم همه تکه‌های خودم را در خودم جمع کنم. آیا ممکن هست، نمی‌دانم. می‌دانم فقط که تازگی به جای اینکه در سه بعد مکانی و یک بعد زمانی زندگی کنم، در دوازده بعد گوناگون زندگی می‌کنم، که کم‌کم دارد می‌شود پانزده تا ... همه اینها را به هم می‌بافم، بعد‌‌های گذشته را به حال باید ببافم تا زندگی‌ام طبیعی شود ... تا وقتی که کسی با من حرف می‌زند، گم نشوم و در بعدهای دیگری که در زندگی او نیست کله معلق نگردم، و حال را در همین زمان ببینم، نه از نگاه گذشته، و گذشته‌ام را به آینده‌ام بتوانم پیوند بزنم. و بچه‌هایم گذشته مرا ببینند و مرا بهتر بشناسند تا بتوانیم آینده را بهتر با هم معنا کنیم. ذوق‌زده‌ام ... دلم می‌خواهد دبستان مرا ببینند، مدرسه راهنمایی‌ام، دبیرستان‌ام، خانه رضا را ... و محله‌ی ما که دیگر همسایه‌‌ها عوض شده‌اند، و من برای آن همسایه‌ها غریبه خواهم بود، در خانه‌ای که مادر و پدرم جایشان در آن خالی است، خالی است، خالی است، خالی است ...

دلم نمی‌خواهد گریه کنم، دلم می‌خواهد زندگی کنم. صمیمانه دلم یک زندگی ساده و عادی را می‌خواهد با ابعادی ملموس، یک زندگی که از گذشته شروع شده و به سوی آینده می‌رود، نه اینکه به جای پیوستگی بریده بریده باشد و بریده‌های آن بین گذشته و آینده در حرکتی متلاطم و گریه‌ناک باشد ... از بریده بریده شدن زندگی خسته‌ شده‌ام. زندگی پیوسته است مثل زمان. خود زمان است. به هم گره می‌زنم و مثل موهای بلند دخترخاله‌ام می‌بافم همه این بعدهای گوناگون گذشته و حال را تا فقط سه تا بعد مکانی باقی بماند در زندگی، و یک بعد زمانی که مرا جاری کند در زندگی ...

زندگی را دوست دارم.

Thursday, May 11, 2006

نشسته‌ایم منتظر
من و آینده
زل زده خیره در نگاه هم
آینده منتظر من
و من منتظر آینده

شیرین عبادی را دوست دارم، شیرین و ظریف و بااراده است. حوزه عملش را، کوچک یا بزرگ، خودش تعیین می‌کند و به کسی باج نمی‌دهد.

دیروز توی صحبت‌هاش گفت که به تصمیم ما برای زندگی در خارج از کشور احترام میذاره، اما یادآوری کرد که اگه همه از ایران خارج بشن، چه کسی مملکت رو میسازه!

حالا تازه دوزاری‌ام داره میافته که نکنه من هم جزو اونهایی باشم که از کشور خارج شده‌اند!؟!
چه بخشی از من هنوز در ایران زندگی می‌کنه؟
اما روح و احساسات من هنوز مهاجرت نکرده‌ ...
فرقی نمی‌کند مادرم کجا خاک شده، برای من خاک مادرم خاک ایران است... بقول ناظم حکمت، آدم دو چیز را هیچوقت فراموش نمی‌کند: یکی چهره مادرش، و دیگری چهره شهرش.
عاشق مشهد هستم ... دلتنگی دائمی!

Monday, May 08, 2006

"دو تا نون با چهار تا تخم مرغ"

نان و تخم مرغ! نماز عشق به زندگی ... زندگی خیلی زیباست وقتی که می‌توانی تخم مرغ بخوری.
از تخم مرغ زیاد خوشم نمیاد چون باید مواظب کلسترول خون و این حرفها باشم. اما امروز ظهر برای خودم تخم مرغ درست کردم و خوردم...

مامانم توی تخت بیمارستان بود ... سرطان معده ... شورش معده که هیچ چیز را تحمل نمی‌کرد ... استفراغ ... ضعف مادرم که حتی نمی‌تونست سرفه کنه ... احتمال خفگی بر اثر استفراغ ... دستور اکید دکتر بود که نباید بهش غذا داد. یعنی نمی‌تونست غذا بخوره. حتی آب بهش نمی‌دادیم، با یه ابر کوچولو دهانش را گاهی خیس می‌کردیم. مدتها بود که با لوله مستقیم به معده‌اش مایعی به عنوان غذا داده می‌شد.
آن روز لوله سد شده بود ... نگرانی‌های ما، گریه‌های من ( سرفرصتخواهم گفت)
... و پس از یک روز و نیم مادرم بشدت گرسنه شده بود.
"برایم تخم مرغ بیار."
بعد با لحن ساده‌ای که انگار روی تخت‌خواب توی خانه نشسته، و من دارم بطرف آشپزخانه می‌روم، گفت "برو دو تا نون بیار با چهار تا تخم مرغ." و من کنار تخت ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. و مادرم که تزریق مورفین ساختارهای زمان و فکر و اندیشه را در ذهنش بهم ریخته بود، ادامه داد:
"بگو چهار تا تخم مرغ درست کنه، با دو تا نون وردار بیار."
با نگرانی و افسوس بهش لبخند می‌زدم و نمی‌دانستم چه بکنم.
"پاشو دیگه، برای چی واستادی؟ بهش بگو!"
و من تلفن را برداشتم و به خواهرم زنگ زدم "مامان تخم مرغ می‌خواد ... میگه براش چهارتا تخم مرغ درست کن. من میام براش میارم…" کار دیگری از دستم برنمیآمد جز اینکه خواهرم را در عجز خودم شریک کنم ... و درماندگی این لحظه را با او در میان بگذارم.

در آن لحظه‌ها دربیمارستان فکر کردم که مادرم از لذت ساده تخم مرغ خوردن محروم است، تا ابد! هرگز تا پایان عمر لب به غذا نخواهد زد ... و خودش حتی نمی‌دانست. فکر کردم از این پس هرگاه که بخواهم تخم مرغ بخورم، به یاد مادرم خواهم افتاد... از این پس تخم مرغ خوردن برایم شکنجه خواهد بود ... شکنجه یادآوری اینکه مامانم اینقدر هوس کرده بود بخورد، و نمی‌توانست حتی لب به غذا بزند، و یاد شکنجه جانکاه سرطان معده.

اما یکی دو روز بعد ... در خانه بودم که هوس کردم که به جای مادرم لذت ساده تخم مرغ خوردن را بچشم. دو تا تخم مرغ درست کردم، و با نان خوردم. مثل نمازی در پای زیبایی زندگی، در ستایش لذت ساده خوردن!

Wednesday, May 03, 2006

درونم پر از زلزله‌ است ... زلزله‌های ریز و کوچکی که جایی برای آرامش نمی‌گذارد. زلزله‌ها به پهنای شعور ادامه دارد. مدتی است که همه چیز می‌لرزد... من می‌لرزم. مادرم هیچوقت کسی را نفرین نمی‌کرد و اگر دشمنی را سزاوار نفرین می‌دید، می‌گفت انشاءالله همیشه تنت بلرزه!
نگرانی، اضطراب... تنش ... دارم خسته می‌شوم.

لرزش‌ها با خبرهای بد شروع شد ... و با انتظار کشیدن برای خبرهای بدتر ادامه یافت. چندین ماه. با تماشای لحظه لحظه بوقوع پیوستن مرگ.

پدرم مرد. مادرم هم رفت. حالا مادر یکی از نزدیک‌ترین دوستانم قرار است برود. دوستی که همیشه تسلی‌بخش‌ام بوده... و من هنوز زلزله‌های خودم تمام نشده می‌بینم که باید به او آرامش بدهم و در کنارش باشم. مادرش بزودی می‌میرد ...

المیرا هم چند روز پیش درگذشت. هرگز ندیدمش، اما وصف شهامت او را در مبارزه سه ساله‌اش با سرطان پستان شنیده بودم. تصویر او با سربندی که سر بی‌مویش را می‌پوشاند، دستی که به خاطر نداشتن غدد لنفاوی بشدت ورم کرده بود، و گردن و سینه‌اش که از پرتو درمانی بشدت سوخته بود، و در عین حال امید می‌داد و می‌خندید در حافظه ام نقش بسته... بدون جزئیات چهره‌اش، بلکه طرح بدن او، حالت نشستن‌اش، و امیدهایش برای پسرش که دانشگاه را تمام کند، و دخترش که تازه دبستان را تمام کرده ... و عشق‌اش به زندگی! عشقی که بی‌نهایت بود و با همین عشق می‌جنگید.

نسترن می‌گوید: زندگی بقدری شیرین است که آدم هرچقدر هم درد بکشد، باز راضی نمی‌شود که از زندگی دست بکشد.

و تازه می‌خواستم زلزله‌ها را با فرمان نیما که "چشم‌ها بسته بایست بودن" ایست دهم که زمین باز لرزید... دلم سست شده و دنبال چیزی می‌گردم که به آن چنگ بیندازم و خودم را محکم نگه دارم.

به بچه‌هایم نگاه می‌کنم ... از وقتی که مادربزرگ و پدربزرگ‌شان را از دست داده‌اند، مفهوم جدیدی برایشان جا افتاده و نگران اند که مرا هم از دست بدهند. باید به آنها دلداری بدهم. نشان دهم که صخره هستم. محکم!

به خودم نگاه می‌کنم که دیگر جوان نیستم ... هرگز به این فکر نکرده بودم که جوان نیستم. هرگز تصمیم نداشتم که خود را پیر بشمارم. با رفتن مادرم اما مجبورم که به جای خالی او بخزم و آنجا را پرکنم. ناگهان پشتم خالی شده ... نسلی که پشت سر من بود و همه تاریخ را پشت سرم دربر می‌گرفت رفته است ... من شده‌ام مرز زندگی و تاریخ ... و اینطوری است که ناگهان من از نسل دیگری هستم.
آماده نیستم ... چرا زندگی همیشه یک قدم جلوتر از من حرکت می‌کند.

Wednesday, January 25, 2006

میترا که بدنیا آمد، پس از چند دقیقه او را در آغوش من گذاشتند ... لحظه‌هایی غریب و بس شیرین که هرگز فراموش نمی‌کنم، نگاهش و گردش آرام چشمانش در چشمخانه که به تماشای چشمهای من نشسته بودند ... جزئیات چهره‌اش را دیگر درست به خاطر ندارم، اما حالت چشمهایش را خوب بخاطر دارم و همیشه آن حالت آسودگی گردش چشمهای نوآشنا را در ذهنم نگاه داشته‌ام... حالتی از معصومیت، و استقلال، و وابستگی کامل، و احساس عشقی ناآگاه، و بس معصومانه!

امروز دومین تجربه من از این گونه نگاه شکل می‌گیرد وقتی چشم‌های مادرم به من می‌نگرد... ولی اینبار مرا به گریه می‌اندازد.
روی تخت بیمارستان دراز کشیده و چشمهایش را به چشمهای من دوخته و نی‌نی چشمهای قهوه‌ای زیبایش معصومانه در نگاه من برای دقایقی طولانی می‌چرخد. حرفی نمی‌زند، صحبتی نیست، منظوری ندارد، فکری در نگاهش بازتاب نمی‌یابد ... معصومانه در نگاه من احساسی را به آرامی دست می‌کشد ... شاید بدنبال نوازشی گمشده می‌گردد...

Friday, January 13, 2006

پدرم

چشم‌ام به مردی کوتاه و سبزه که هندی به نظر می‌آید می‌افتد که گوشی پزشکی دور گردنش انداخته و توی راهرو راه می‌رود و گویا دارد به طرف این اتاق می‌آید. یادم می‌آید دیروز شنیده بودم که "دکترش گفته که اگه بهش غذا ندیم و مورفین بهش بدیم، تا دو روز دیگه تمومه ... "
و حالا نمی‌دانم نگاه من است، یا حس خودکم بینی این پزشک که مرا با نگاه خیره‌ام در کنار چارچوب در نادیده می‌گیرد. وارد اتاق می‌شود، با همه دست می‌دهد و سلام و احوالپرسی می‌کند، به جز من.
پدرم روی تخت دراز کشیده و تصویرهای تلویزیون را برای ما تفسیر می‌کند و پیرزنی را نشان می‌دهد و از برادرم می‌پرسد که "این شکل پسر کوچیکه‌ات نیست؟!" و ما تایید می‌کنیم. پدرم هر روز چند سالی در زندگی عقب‌تر می‌رود و مدتی است که آمدن به امریکا بطور کلی از ضمیرش حذف شده ... و طبیعی است که در نظر او همه به زبان فارسی صحبت می‌کنند. دقیقا نمی‌دانیم در هر لحظه در چه دوره‌ای زندگی می‌کند. دیروز که من و برادرم درباره حرف‌های او صحبت می‌کردیم، حدس زدیم که الآن دوران اوج کاری او و معماری‌اش در حفاظت از آثار باستانی است... و می‌دانیم که داروهای قوی‌ای که ذهن او را در هم ریخته و او را در اکثر مواقع خواب نگه می‌دارد، با بیشتر شدن دردش باز قوی‌تر خواهد شد.
به زبان فارسی پزشک‌اش را تحویل می‌گیرد و به او وعده می‌دهد که او را به کوهسنگی در مشهد ببرد و کار او هم بالا بگیرد ...
همه منتظر هستیم که احوالپرسی و تعارف‌های پدرم تمام شود و همینطور لبخند صامت و سرتکان دادن مخاطب‌اش، و بعد همگی ما که دور تخت پدرم ایستاده‌ایم با حالت جدی به پزشک خیره می‌شویم، به او که چهره‌اش کاملا گارد دارد، گارد مخصوص شرایط سخت و دشوار! همه می‌دانیم که شرایط پدرم کاملا سخت و دشوار است و مهلت زیادی ندارد.
شروع می‌کند "عکس‌هایی که گرفته‌ایم نشان می‌دهد که سرطان به استخوان‌های لگن و بازوی چپ ریخته ... مغز را نمی‌توانیم با دستگاه مخصوص و با دقت زیاد ببینیم چون دستگاه تنظیم قلب که در بدنش نصب شده مانع می‌شود ... آزمایش ساده نشان می‌دهد که مغز هنوز آسیب ندیده ... بدون آزمایش دقیق نمیشه بدقت اظهار نظر کرد ... میشه حدس زد که ..."
ما به زبان انگلیسی صحبت می‌کنیم و پدرم حرفهای ما را نمی‌فهمد. اصلا نگران صحبت‌های ما نیست و به تلویزیون خیره شده. در هر صورت بنظرم خیلی توهین‌آمیز است که در حضور خود او اینطوری موجودیت‌اش را نادیده بگیریم و درباره مرگ تدریجی‌اش صحبت کنیم...احساس می‌کنم سرم دارد گیج می‌رود ... شاید بیافتم زمین...
حرفش را قطع می‌کنم و به آرامی پیشنهاد می‌کنم "میشه بریم یه جایی که بتونیم بشینیم؟"
جناب پزشک ما را به اتاقی می‌برد که همه بتوانیم بنشینیم. هنوز صحبتش را درست شروع نکرده که زن جوان خوش‌پوشی که خودش را کارمند بیمارستان و مسئول پرونده پدرم معرفی می‌کند، با لبخندی تعارف‌آمیز و مصنوعی اجازه می‌گیرد که در میان ما بنشیند و یک صندلی از آن طرف اتاق برای خودش می‌آورد و وارد جمع ما می‌شود. دفتر و دستک‌اش را هم روی پایش می‌گذارد. متوجه می‌شوم که او مسئول مالی است.
باز هم بنظرم توهین‌آمیز است که کسی که جزو خانواده ما نیست در چنین لحظات حساسی در میان ما باشد. می‌خواهم اعتراض کنم، اما در این لحظه روحیه و حوصله اعتراض و تنش را ندارم و وقت این کار را هم ندارم، بگذار این پزشک حرفش را بزند، می‌خواهم بدانم چه می‌گوید.
"ذات‌الریه‌اش درمان نمی‌شود ... غده سرطانی یکی از ریه‌ها را مسدود کرده و چرکی که آنجا جمع شده نمی‌تواند خارج شود ... سرطان پیشرفت کرده ... استخوان‌هایش هم ... مدیریت بیمارستان مایل نیست بیمارهایی اینطوری را به مدت نامحدود نگه دارد ... خوب نمیشه ... بیمه‌ی بیمار هزینه کامل درمان را به بیمارستان نمیده ... "
خواهرم – که گویا می‌داند صحبت‌های پزشک چه مسیری را شاید طی کند – بدون مقدمه بهش می‌گوید "ما می‌خواهیم پدرم زنده بماند، این تصمیم نهایی ماست!"
در سکوت کوتاهی که برقرار می‌شود جناب پزشک زیر میز را نگاه می‌کند و دنبال حرف‌های مناسب می‌گردد و هنوز پیدا نکرده...
برادرم می‌گوید "او عاشق زندگی است، خودش می‌خواد زنده بمونه."
و برادر دیگرم اضافه می‌کند "درسته که حواس‌اش سرجاش نیست، اما زندگی را دوست داره! از حرف‌هاش هم پیداست ..."
و شاید نوبت من است که من هم چیزی بگویم، حرفی به حرفها اضافه کنم. اما سکوت سنگینی را در دهانم دعوت کرده‌ام که بنشیند و نمی‌گذارم که پایش را بیرون بگذارد. در فکرهایم دارم با احساساتم کشتی می‌گیرم...
ما که هستیم که برای زندگی پدرم تصمیم می‌گیریم ... پدرم که ما را بزرگ کرده، همیشه ما را نصیحت کرده و پند داده و تشویق کرده و پشتیبان ما بوده و هرگز دست روی ما بلند نکرده و حتی صدایش را برای ما بلند نکرده ... «پدر» ما به معنای وسیع کلمه بوده ... عمری سرپرست و غمخوار و مواظب و نگران همه ما بوده که اینجا نشسته‌ایم. آیا او این اختیار را به ما می‌داد اگر می‌دانست ... آیا او می‌داند که ما درباره چه صحبت می‌کنیم... آیا هیچوقت به فکرش خطور کرده که این مرد غریبه در میان فرزندانش بنشیند و بخواهد نقش آنها را در تسریع مرگ او بهشان یادآوری کند ... نمی‌دانم بیشتر برای پدرم احساس رقت می‌کنم یا برای خودم ... چنین جایگاهی را برای خودم مناسب نمی‌دانم و آمادگی‌اش را ندارم ... آیا اصلا خود پدرم به مردن فکر می‌کند ... چقدر درد می‌کشد؟ آیا پیشنهادی که در اینجا به زبان پزشک نیامد، برای راحت‌ کردن پدرم و نجات او از درد وحشتناک سرطان است، یا کم کردن مخارج بیمارستان و دردسر ما ... چرا او باید ما را به تصمیم‌گیری در اینباره دعوت کند تا ما مجبور شویم که از زندگی پدرم تا آخرین لحظه‌اش دفاع کنیم...
پزشک قانع می‌شود که تصمیم ما جدی است و گویا برخی حرفهایی را زیر میز پیدا کرده "روحیه مهم است ... بستگی به غذایش دارد ... باید پروتئین بخورد..."
و به سوال‌های ما درباره روش‌های مراقبت پاسخ می‌دهد که دختر خوش‌پوش -که وضع سرولباس شیک‌اش در این لحظه بنظرم اصلا با موقعیت شغلی او تناسب ندارد- وارد صحبت می‌شود "آیا شما مکانی به اسم "فلان" را می شناسید؟" و یک خانه سالمندان بیمار را که مجهز به پزشک و پرستار است به ما معرفی می‌کند.
حالت حرف زدنش را دوست ندارم، و می‌دانم که بعدا باید گزارش این حرفها را به رئیس‌اش بدهد و بگوید که چطوری مخارج بیمارستان را کم کرده و یک بیمار پرخرج را دک کرده. سعی می‌کنم نگاهش نکنم.
زیر میز را نگاه می‌کنم و دنبال فکرهای مناسب‌تری می‌گردم که وقتی توی اتاق برمی‌گردم و با پدرم روبرو می‌شوم، نگاهم این حالت گیج و کودن و غمناک را نداشته باشد.

***
روز بعد خواهرم برای دیدن خانه سالمندان بیمار می‌رود و آنجا را مناسب می‌یابد. دو روز بعد پدرم به آنجا منتقل می‌شود.

Friday, September 30, 2005

خنده خشت‌ها را فراموش نمی‌کنم!
خنده‌های زشت آنها تا به امروز آزارم می‌دهد. نمی‌دانم بخاطر جنس‌شان بود یا خامی نهادشان ... شاید هم شکنندگی من بود که خنده آنها را اینقدر عذاب‌آور می کرد.

خشت‌ها همیشه هستند، همیشه خام و زشت به ترانه‌های زندگی می‌خندند... هنوز هم، همیشه ...
آیا شکنندگی‌ماست که به خنده آنها میدان می‌دهد؟
در هر حال، ذره ذره یاد می‌گیریم که آنها را فقط آنچه هستند ببینیم، خشت خام!، و نه بیشتر...
و راستی، خوبی زندگی این است که ترانه و نسیم هم همه‌جا هستند...

-----------

از در خانه که بیرون آمدم، چشمم به خانم اسدی افتاد. در پیاده‌روی مقابل داشت بطرف سرخیابان می‌رفت که تاکسی بگیرد.
سلام‌اش کردم، و می‌خواستم از همین پیاده‌رو راهم را بگیرم و بروم.
مخصوصا روزهایی که دادسرا می‌رفتم – تقریبا هرروز- حوصله حرف زدن با هیچکس جز خانواده‌هایی را که پشت در دادسرا جمع می‌شدند، نداشتم.
گویا از چادر مشکی‌ام و حالت چهره‌ام همه چیز دستگیرش شد. به صدای بلند احوالپرسی کرد. مجبور شدم جلوتر بروم ... خیابان خلوت بود، و خانم اسدی تا وسط خیابان بطرف من آمد. من هم به رسم ادب تا وسط خیابان رفتم و احوالپرسی‌کنان با هم در وسط خیابان به راه رفتن ادامه دادیم تا سر خیابان که تاکسی بگیریم ...

احوالم را پرسید، و حال رضا را!
تعجب کردم که او هم می‌داند. دیگر دلیلی نداشت که انکار کنم. انگار دیگر تنها کسی که نمی‌دانست نامزد من در زندان است، خواجه حافظ شیرازی بود! البته اینطوری زیاد هم بد نبود، زحمت پنهان کردن و قصه سرهم کردن درباره ماموریت سربازی در «یاسوج» را نداشتم. و گاه دلداری و حرف گرمی می‌شنیدم، و قصه‌ای از فامیل دوری که در زندان بوده یا هست ... و همین ذره از همدردی هم مرهمی بزرگ بود بر دلی پر از آتش!

خانم اسدی اما گفتگو را خیلی زود کشاند به مردی خیلی خوب – خواستگاری که سال گذشته برایم فرستاده بود.
"داماد شده ... بیا ببین چه زندگی‌ای داره!"
و تعریف می‌کرد که وضع مالی‌اش "عالی" است. و "خانه و زندگی" به چه خوبی! دارد، و چقدر خوش‌رفتار و "آقا"ست ... و ...
من که همه حواسم به این بود که امروز رضا را میارن برای محاکمه یا نه، کم‌کم دستگیرم شد که اصلا بحث همدردی با من نیست ...
"خوب دخترجان، چرا رد کردی! مرد به این خوبی، به این آقایی؟!"

خانم اسدی بشدت طلبکار بود، و من ورشکسته!
هیچ چیزی نداشتم که به او بدهم، رضا "خانه و زندگی" نداشت، و حتی بیرون نبود که لااقل تصویری از عشق ترسیم کنم و بگویم که رابطه عاشقانه دارم ...
و ادامه داد "اگه قبول کرده بودی، حالا زندگی خوب و آرومی داشتی، خانه، زندگی ..."
بتدریج بقیه حرف‌هایش برایم مسطح شد ... فقط برجستگی "زندگی آروم" را می‌دیدم. زندگی ما از اولش پنهان کاری بود، آشنایی مان و بلافاصله دستگیری و زندانی شدن رضا، و باز هم پنهان کاری بیشتر، تا خواستگاری رسمی‌ از خانواده من وقتی که هنوز در زندان بود. آنقدر همیشه درگیر پنهان‌کاری و راضی کردن خانواده و ملاقات رضا بودم که فرصت این را نداشتم که فکر کنم که زندگی طور دیگری هم می‌توانست باشد. و همه خانواده‌های اطرافم هم که می‌دیدم – هر روز پشت در دادسرا می‌دیدم – همین وضع را داشتند. تصویر «زندگی آروم» برایم باورنکردنی بود ...
من که هر روز ماست و میوه می‌خریدم و می‌بردم پشت در زندان و التماس می‌کردم که آنها را بگیرند،
من که همه تلاشم این بود که با بافتنی و گلدوزی پیغام عشق‌ام را به رضا بدهم،
من که همه دلخوشی‌ام از زندگی مشترک با رضا یک ملاقات چنددقیقه‌ای با حضور پاسدارها بود،
من که رمانتیک‌ترین خاطره زندگی‌ام از یکی از همین ملاقات‌ها بود که رضا دستش را گذاشته بود روی پشتم،
من که هنوز نمی‌دانستم رضا قرار است حکم اعدام بگیرد یا حبس ابد ...

تازه این اندیشه از ذهنم گذر کرد که زندگی می‌تونست "آروم" باشه، و زندگی آروم با رضا چقدر می‌تونست به من خوشبختی بده... چه زیبا می‌بود اگر می‌بود!
چگونه این همه خوشبختی را می‌شد درآغوش کشید ...
و تازه دریافتم که من از یک "زندگی آروم" با یارم محروم بوده‌ام و برای همیشه هم محروم خواهم بود ... سایه بدبختی را تازه حس کردم!
و پررنگ‌تر و پررنگ‌تر کردن این سایه همچنان ادامه داشت "من که خواستگار خوب برات فرستادم! من که بد تو رو نمی‌خواستم، مامان‌ات رو سی‌ساله که می‌شناسم. ما یه عمره با هم همسایه‌ایم ..."

Tuesday, September 27, 2005

ترانه به باد گفت "مرا ببر ..."
خشت ها خندیدند

Monday, August 08, 2005

هدیه ای، مایه ای برای جشن تولدم، از فمینیست کوچولوی من:


مادر

مادر من
خوشفکر و زیباست
خوشکل ترین زن
در روی دنیاست

برایه من
او Marilyn Monroeست
می رقسد و می خوند
و می گوید هم جُک

او ولی عمیقتر است
از آنچه که می بینی
او غیر از یک مادر
یک زن است

Thursday, August 04, 2005

چند روز مانده به زادروز من
بهانه ای برای اینکه به خودم نگاه کنم
چند سالی است که پابرهنه توی زندگی می دوم
از دردهایم نازبالش هایی می سازم که به آنها تکیه کنم
از خستگی هایم کلاف هایی می ریسم
که بعدها در کتابی بهم بافته شوند
و در گنجه خودم جستجو می کنم
آنچه را که دارم، و از من است ...
و دور نخواهم ریخت ...
خودم را جشن می گیرم!
و چشم هایم را عادت می دهم
به دیدن زیبایی هایی خودم!
زیبایی هایی که همیشه با منند ...

Wednesday, June 08, 2005

دختر کوچولوی من ... انگار دیروز بود که او را حامله بودم، و شکمم آنقدر بزرگ شده بود که رویش رد افتاده بود ... هنوز وقت نکرده ام درباره اش بنویسم، تجربه های حاملگی و واکنش های دست پاچگی رضا... هنوز من تازه دارم از 21 سالگی ام عبور می کنم، و دخترم 12 ساله شده ... باورش برایم سخت است، رشد می کند، قد می کشد، شخصیت مستقل خودش را دارد رشد می دهد، ولی دنیای ذهن من خیلی کندتر از واقعیت حرکت می کند، هنوز نیاز به زمان دارم تا او را دریابم و به او برسم.

اما این را دریافته ام که باید او را تا حدی آزاد بگذارم تا در چارچوب محدودی متناسب با سن خودش زندگی را تجربه کند، تصمیم گرفتن را یاد بگیرد، و گاه اگر "بهترین" نبود، اشکالی ندارد... بگذارم که خودش همانطور که می خواهد باشد، نه آنطور که من می خواهم! و سخت ترین قسمت ماجرا همین است ... این را سالهاست که دارم تمرین می کنم و کم کم برایم کمی پذیرش این واقعیت آسان تر شده که او انسان مستقلی است، که خواسته های خودش را دارد، که سلیقه خودش را دارد، و از همه غریب تر اینکه دنیای خودش را دارد!!!!

آن اوایل همیشه از بچگی های خودم در کوچه های مشهد برایش تعریف می کردم، و انگار که او بچگی اش را گم کرده است و اینجا برایش یک محیط عاریتی است، به او قول می دادم که به ایران بر می گردیم و او کوچه‌های بچگی را می بیند... انگار که همه کوچه‌های بچگی همان کو‌چه های بچگی من هستند. به او می گفتم که دبستان خودم را نشانش خواهم داد، انگار که او باید به آنجا می رفته و از روی اجبار و موقتا اینجا ثبت نام کرده تا کارمان درست شود و برگردیم...

و البته او هنوز در اشتیاق دیدن ایران می سوزد، و دلش می خواهد ایران را حتی بدون ما، تنهایی، برود و ببیند!

اما میترا خاطرات بچگی خودش را دارد، دوست ها و همکلاسی های مو بور و دوست های سیاه‌پوست و فیلیپینی و ... دارد که با آنها بزرگ می شود، آنها را به جشن تولدش دعوت می کند، و با آنها تلفنی صحبت می کند و محرم رازش آنها هستند، نه بچه‌هایی که در کوچه‌های بچگی من بزرگ می شوند! کوچه های بچگی من درون من هستند و شاید دیگر هرگز هیچ کس جز من در آنها بزرگ نمی شود...
میترا از من خیلی فاصله دارد، از بچگی من هم فاصله دارد، گرچه من خودم را گاه و بیگاه در حین تقلید از شیوه بچه‌داری مادرم غافلگیر می کنم! اما من مادرم نیستم، و او من نیست ... اگر من آگاهانه از مادرم فاصله گرفتم، او بطور طبیعی و به خاطر محیطی که در آن پرورش یافته از من فاصله دارد ... و من از این بابت خوشحالم! میترا دختر نازی است و ظاهرا خیلی شبیه من است. دوساله بود که من و او با هم وارد فروشگاهی شدیم و یک خانم امریکایی که از داشت از فروشگاه خارج می شد، به صدای بلند گفت که "وای خدای من، شما دو تا چقدر شبیه هم هستین!" اما شخصیتی دارد که خیلی با من فاصله دارد و من خوشحالم که او حصارهای زندگی من را تجربه نمی کند.
او سنش را با خودش دارد، خودش را پشت سرش جا نمی گذارد و همراه زمان بدون خودش جایی نمی رود، یعنی تا حالا به گمانم که اینطور بوده و امیدوارم که همینطور هم پیش بره. من هنوز در گذشته ام گم هستم، دارم می نویسم و می نویسم و خودم را جستجو می کنم تا همه تکه ها و پاره هایم را جمع و جور کنم و خودم را تعریف کنم و بعد بتوانم بنشینم و با اعتماد به نفس از «خودم» حرف بزنم و وقتی که می گویم «من»، واقعا از انتگرال زندگی ام از ابتدا تا به کنون روی محور زمان صحبت کنم، نه جسمی که در لباسی جای گرفته ... من هنوز در حول و حوش 21 سالگی ام گم هستم، و آشنایی با رضا و سال های پشت در زندان! که زندگی مثل خلیج سانفرانسیسکو همیشه خاکستری و ابری بود! (آن زمان این خلیج همیشه خاکستری بود، و ابری و سرد! اما حالا زیبا شده... باور کنید!) حتی به زمان تولد بچه هایم هم نرسیده ام، هنوز می خواهم از آنچه که عشق می خواندمش، و از سال هایی که عاشق بودم، بنویسم... و اینکه هنوز به دنبال تعریف عشق می گردم و گاه عاشق تر می شوم و گاه خودم را از لای لایه های عشق پیدا می کنم ... هنوز می خواهم از تجربه آفرینش بنویسم، و بچه داری، و اینکه به قول مامانم که از قول ننجان میگه "ماه زنها، شاه زنها، یه شکم بزا، بیا تو زنها!" من چگونه اومدم توی زنها ... و آنچه را که از من انکار شده، همه را سر راهم بردارم و با خودم بیاورم و کم کم به خودم برسم، به زمان حاضر ... تا به خودم برسم و مادر بودن بچه هایم را در سنی که هستند، تجربه کنم. اما بچه هایم منتظر نمی مانند، ، میترا والبرز دارند بزرگ می شوند.

میترا امسال کلاس ششم است، یعنی کلاس ششم را روز جمعه تمام می کند، آخرین کلاس دبستان را، و از دوره آموزشی ابتدایی فارغ التحصیل می شود! امروز رفتیم خرید و از فروشگاه برایش پیراهن خریدیم، یک پیراهن زیبا که بتواند روز فارغ التحصیلی اش بپوشد، یعنی روز جمعه، پس فردا.
دخترم از طرف کلاس اش در این مراسم سخنرانی خواهد کرد!
متن سخنرانی اش را با اجازه خودش در اینجا ی گذارم، چون برای من خیلی شیرین است ... لذت مادر بودن در هر مرحله از زندگی بچه ها یک جور شیرین است! هیچ جور نمی توانستم این لذت را توصیف کنم مگر آنکه آن را دربست نقل کنم. دخترم این را خودش نوشته و از اول تا به آخر تایپ کرده، و لذتی دارد نقل قول از دختر!


Leaving Olinda

Today is our last day, our graduation day, and our last day at Olinda. Leaving Olinda will be hard for all of us, but it is something we have to do.

We all have wonderful memories here at Olinda, and over the years it has become like a 2nd home. We have learned much here and have made lots of friends. We have all had a lot of firsts, here at Olinda.

As we go on to middle school, we feel nervous and scared or brave and triumphant. We're going to different places, meeting new people and learning new things. Thanks to our teachers, families, and friends who have helped prepare us for our future.

I still can't believe it's actually happening; we're graduating and leaving here for good. I always felt as if this day would never come, and now here it is. We're standing and sitting here just waiting to graduate. Throughout the year we couldn't wait for summer to arrive, so we could go have fun.

I will miss all my friends here at Olinda. We have all been through so much together. We've laughed, sang, cried, and played together. We were always there for each other, and now we say good-bye. I hope we can stay in touch.

Our years at Olinda were totally awesome. They were filled with fun fieldtrips, and full of adventure, laughs, and good times. We have learned all we needed to know.

Our lives will be different now. We won't see each other every day; we get lockers and different teachers for a ton of different classes. Our classes will be harder and we'll get more homework, but we'll just have to manage. Our schedules will be tighter and we'll have less time to goof off. We will have to act more mature and we'll be one step closer to being adults.

We're growing up. Finally we're getting out of elementary school and can call ourselves middle schoolers. It sounds good, doesn't it? We're going off to 7th grade, isn't it great?

At 12:00, when we step out of these doors, we will have officially graduated from Olinda and will not attend here again. We will be done with 6th grade.

I know that I will never forget this day and I doubt you will either. Class of 2005, hold your heads up high as you step out of those doors and be proud of yourself.

Thank-You

Friday, May 27, 2005

من یک تشکر درست و حسابی به آقای علیزاده بدهکارم!

دیشب دبستان بچه ها برنامه جشن ملیت ها را داشت، و پدرومادرها با پختن غذا و عکس و صنایع دستی و ... فرهنگ کشورشان را معرفی می کردند. نکته جالب اینکه برای اولین بار دیدم آمریکایی ها هم یک میز داشتند! و دو تا میز آنطرف تر، آفریقایی-امریکایی ها یه میز داشتند.

ما هم به همراه یکی دیگر از خانواده ها، یک میز ایرانی گذاشتم، با چای و شیرینی و غذا و معرفی الفبای فارسی و ... مهم تر از همه اینکه میترا یک رقص ایرانی اجرا کرد.
بگذریم از اینکه میترا تنها کسی بود که تنهایی رقصید در حالیکه بچه های دیگر دو نفری یا گروهی برنامه آواز یا رقص داشتند، میترا خودش داوطلب اجرای رقص ایرانی شده بود، رقص را خودش تنظیم کرده بود، و آهنگ را هم خودش انتخاب کرد. خوشبختانه سال گذشته عمه اش براش یک دست لباس محلی آورده بود.

من مطمئن بودم که یکی از آهنگ های لوس آنجلسی شاد را برای رقص اش انتخاب می کند، یا حداکثر یکی از آهنگ های سیما بینا را که به لباس محلی او می آید. اما دخترک ناز من تکه ای از موسیقی «صدسال تار» را که به همت آقای علیزاده جمع آوری شده، برای رقص شاد خودش انتخاب کرده بود!

من از معلم کلاس فارسی اش تشکر کردم، و ممنون یکی از پدرها که داوطلبانه به بچه ها آموزش موسیقی سنتی می دهد، و نیز سپاسگزار شهرزاد، معلم رقص شان، نیز هستم. اما جالب اینکه حسین علیزاده عزیز چنان این میراث فرهنگی را زنده کرده و انتقال داده است و زیبایی های آن را به نسل پس از ما هم ارائه کرده که دختر من – که از صبح تا شب آوازهای انگلیسی تند و شلوغ را گوش می کند و آنها را زیر لب زمزمه می کند - شیفته نوای تار شده و با آن می رقصد!

Wednesday, May 25, 2005

پدرم در دوسالگی مادرش را از دست می دهد... دو خاطره از مادرش به یاد دارد.
یکی اینکه مادرش داشته نماز می خوانده و وقتی که به سجده می رفته، پدرم روی کول او می رفته و مادرش صبر می کرده تا پدرم پایین بیاید تا نمازش را تمام کند. خاطره دومش مربوط به زمانی است که مادرش را با تابوت از خانه بیرون می برده اند و به او گفته اند که "مادرت میره کربلا ... "

پدرم کوچکتر از آن بوده که مرگ مادرش را درک کند، و سفر کربلا را باور کرده و همیشه منتظر بوده که مادرش از سفر بر گردد... تا وقتی که زنی دیگر به عنوان "ننه ی نو" به خانه شان می آید. زنی که بچه ای یتیم مثل خودشان بوده!

پدرم بعدها درمی یابد که مادرش به خاطر یک سوء تفاهم ساده ناشی از بیسوادی خانواده اش مرده: دکتر بهشان گفته که "این مریض هر چی آب خواست، بهش بدین!" و آنها فکر کرده اند که دکتر تاکید کرده که "این مریض هرچی آب خواست، بهش ندین!" و مادرش در حالیکه از شدت تشنگی برای آب التماس می کرده، می میرد... زن جوان پنج تا بچه داشته، و دختر کوچکش 9 ماهه بوده.

Wednesday, May 18, 2005

خواهرم زنگ زده بود و از «کارت ملی» می گفت... و اینکه مشکلی با کارت ملی او را به اداره شناسنامه کشانده ... و شناسنامه پدرم را دیده: پدربزرگم هنگامی برای پدرم شناسنامه می گیرد که پدرم شش ساله بوده، و در این شناسنامه شغل پدرم ثبت شده: قالیباف!

پدربزرگم، اینطور که پدرم تعریف می کند، وضع مالی خوبی داشته و بعد ورشکست شده و بچه هایش را به اجبار به کار وا می دارد و ابتدا به قالیبافی می گذارد.

پدرم 5 یا 6 ساله بوده که پدربزرگم او را به همراه دوبرادر بزرگترش به یک کارگاه قالیبافی اجاره می دهد: اجاره رسمی و محضری برای استفاده از کار این کودکان به مدت یک سال و در ازای یک تومان برای کار ماهیانه هرکودک!

پدرم می گوید که سند آن «اجاره خط» را بخوبی بخاطر دارد، ولی من متاسفم که کپی آن سند بجا نمانده... شاید روزی در موزه ای مشابه آن را ببینیم.

پدرم به زودی در قالیبافی استاد می شود. زبان ترکی را هم بخوبی زبان مادری از استاد کارگاه یاد می گیرد. چون کارش خوب است، استادش که مرد خوبی بوده هفته ای چند قران به خود پدرم، علاوه بر مزد تعیین شده در اجاره خط که ماهیانه به پدر بزرگم می داده، انعام می دهد. پدرم به این ترتیب یکی دو سالی قالیبافی می کند تا اینکه 7-8 ساله می شود.

یک روز پدرم می شنود که فردا قرار است یک نفر را در میدان اصلی شهر – که به میدان اعدام معروف بوده و حالا ساختمان بانک ملی در آنجا بنا شده - اعدام کنند. و به پدرش می گوید:
-راست است که فردا قراره یک نفر را اعدام کنن؟
-ها پدر جان، چطو مگه؟
-میشه مرا به جای او یک نفر اعدام کنن؟
پدرش بسیار تعجب می کند و می پرسد:
-چرا!؟ مگه چی شده؟
و پدرم توضیح می دهد که از قالیبافی متنفر است و ترجیح می دهد که بمیرد تا اینکه قالیبافی کند.
و پدرش از روز بعد او را همراه خود به سر کارهای بنایی می برد ...

Thursday, April 21, 2005

حس ساده ای در من هست، همچون نسیمی که نمی وزد! حسی که هست، از من بیرون نمی ریزد. هست، ولی سرازیر نمی شود، و ببان نمی شود... نمی نویسم!

حس ها را از واقعیت بیرون می گیریم، در آشپزخانه درون مان می پزیم با ادویه هایی از گذشته ها و آینده هامان. ولی این روزها حس خامی دارم که نمی توانم یا نمی خواهم آن را بپزم و با هیچ طعمی بیارایم، یا بورزم اش. حس بودن در لحظه، بدون قید سنگین گذشته، و دور از نورافکن های قوی آینده. یک حس ساده جاری بودن در زندگی مثل خودم.
نگاه دیگران را پشت پرده حضور ذهن خودم سد می کنم، و این روزها در هیچ دسته بندی جای نمی گیرم. یعنی اینکه اگر مرا ببینید، نمی توانید مرا با یک نگاه در یک طبقه ذهنی خود جای دهید، حتی با چند نگاه و با زل زدن هم نمی توانید. من بیرون از پوستم نمی روم. از همه طبقه ها بیرون آمده ام، درون خودم هستم، با نوعی صمیمیت حسی با خودم که خودخواهی نیست، نیاز هست! نیاز به خودم. به هستی ام نیاز دارم تا بتوانم خودم را در گلدان زندگی سبز کنم...
نه اینکه زرد بوده باشم، نه اینکه پژمرده بوده باشم... بودنی غریب با گذشته ام و رها از آینده را دوست دارم بچشم.
در سطحی ترین لایه هستی ام غوطه می خورم: از دیدن رنگ ها لذت می برم، لطیفی و زمختی را با پوستم حس می کنم، صداها را با وسواس انتخاب می کنم. و خوشمزگی طبیعت را در غذا خوردن می چشم! خلاصه، به سادگی یک تکه ابر که در پرواز و عبور از آسمان آبی هیچ عجله ای ندارد و هر گوشه پیوسته و در عین حال رها از گوشه دیگری حرکت می کند، خودم را به روند و حرکت آرام زندگی سپرده ام! بچه هایم را تماشا می کنم و لذت می برم، البته ضمن اینکه برایشان سخنرانی می کنم، از دستشان عصبانی میشوم، و برایشان زحمت می کشم. زندگی می کنم، در زندگی ام دنبال چیز خاصی بدو بدو نمی کنم و هدف خاصی ندارم که برای دستیابی به آن تلاش کنم. در امروز زندگی می کنم و با توجه به توانم نفس می کشم، عشق می ورزم، و کار می کنم. حسرت چیزی را ندارم.
گاه از خودم می پرسم: کرخ شده ام؟!
گاه فکر می کنم: زندگی را دریافته ام ...

Saturday, March 19, 2005

سلام!

سال نو مبارک!

نوروز را دوست دارم، زندگی را بیشتر...

بهار فصل عاشق شدنه و چقدر همیشه با مهین در این موقع سال به درس و امتحان ها لعنت می فرستادیم که برامون فرصت عاشق شدن باقی نمی گذاشت!
حالا فرصت عاشق بودن دارم، و از آن لذت می برم...
مثل یک اسب ناز در خانه کار می کنم، خانه را برای خانواده ام زیبا می سازم، و از زندگی و عشق های ساده لذت می برم! لذتی بدون التهاب به سادگی سبزه و نسیم های بهار...
کمتر وقت نوشتن پیدا می کنم، اما دلم لک زده برای نوشتن.

Friday, March 11, 2005

زمین چه زیباست... وقتی که زیر آفتاب از آسمان بهش نگاه می کنی، رنگ های خاک زیبا ترین اند!
کاش نقاشی کنم و رنگ ها را مثل رنگ های زمین بیامیزم و ادای زیبایی را روی تابلو در بیاورم...
و دورتر از زمین پست، رشته کوه البرز است که سر کشیده و به من لبخند می زند، همان که آنقدر دوستش دارم که پسرم را، البرزم را، به نامش می خوانم. البرز را پیشتر از آسمان ندیده بودم. من از فرودگاه مهرآباد خارج نشدم. بلکه از راه ترکیه بیرون آمدم، با همه دردسرها و نگرانی هایش، و از جاده های زیبای کنار دریاچه وان گذشتم و برای اولین بار با ماشین از میان ابرها عبور کردم... اما از مهرآباد پرواز نکردم، و البرز را از آسمان ندیده بودم، واشتیاق دیدن منظره شهر تهران در دامنه های البرز زیبا از بالای آسمان در دلم مانده بود... البرز زیبایی که تصویرش را از این زاویه فقط در عکس ها دیده بودم. در عکس ها انگار قدش بلندتر، رنگش آبی خاکستری تر، و برف هایش بیشتر بود... پس البرز را وقتی که در آسمان با هواپیما بهش نزدیک می شوی، اینطوری می بینی... تیره رنگ در زیر خطی از برف، و آراسته به شیارهایی که از بالا تا پایین آن با عشوه در جهت های گوناگون پایین آمده اند... آه، هرجور که نگاهش کنی، باشکوه و زیباست!
هواپیما به شهر نزدیک شده و حالا بر بالای حاشیه شهر پرواز می کند. بسرعت به زمین و به فرودگاه نزدیک می شویم. میدان شهیاد دیده نمی شود... زیربال هواپیماست، شاید.
دیگر جنب و جوش ماشین ها در خیابان ها بوضوح دیده می شود... و خانه ها و کم کم حتی درخت ها ... و عجیب اینکه این جنب و جوش و رفت و آمد ماشین ها در خیابان ها عادی بنظر می رسد! و گویا بی وقفه سالها ادامه یافته است، حتی وقتی که زندگی من سالها روی دکمه "مکث" باقی مانده تا به اینجا برسم!
آیا هرگز کسی جای خالی مرا در ذره های فضای شهر حس نکرده!؟
من خودم در همه اتاق های همه خانه های شهر، و در همه میدان ها و خیابان ها و چهارراه های شلوغ جای خالی ام را می دانم و می شناسم! سالهاست که با این جای خالی زندگی کرده ام! بیست سال!!! این خالی ها هر روز و هر شب در دامنه های اطراف زندگی ام پهن بوده اند... و به هر سو که نگاه کرده ام، این خالی ها را دیده ام، که در این لحظه می روند که پر شوند، ... آیا پر می شوند!؟! آیا هرگز نبوده اند؟ جای خالی من در تهران کجاست؟ چه کسی جز من جای خالی ام را در تهران حس کرده است؟! ... هواپیما بسرعت دارد فرود مي آید، و من دلخور هستم از اینکه همانطور که تصورش را کرده بودم و همیشه نگرانش بودم، در این زندگی پرجنب و جوش در ساعت دو بعد از ظهر هیچکس جای خالی زندگی مرا در این شهر شلوغ حس نمی کند! هیچکس شاید نمی دانسته که من چقدر با این خالی ها زندگی کرده ام، و هیچکس شاید هرگز نداند که گاه هیچ وزنی سنگین تر از وزن این خالی ها نیست! شاید همیشه از همین نگران بوده ام و می ترسیده ام... که همه جاهای خالی زندگی ام در ایران فقط درون خود من است و بس! زندگی بی وقفه ادامه دارد، و من از بی احساسی شهری که بود و نبود من برایش فرقی نداشته، مثل یک انسان که عمیق ترین عواطفش پاسخی نیافته، دلخور هستم!
و باز بیشتر دلخور می شوم وقتی که خلبان می گوید "تا ده دقیقه دیگر در مقصد فرود می آییم... هوای لوس آنجلس امروز گرم و آفتابی است... لطفا تا هواپیما کاملا متوقف نشده، کمربندهای ایمنی را باز نکنید!"

Thursday, January 20, 2005

کاش می شد تنهایی هامان را به هم ببافیم ...

Wednesday, January 19, 2005

دلم می خواهد یک نردبان باشد،
که به دیوار تکیه دهم و از آن تا سر دیوار بالا بروم
سرک بکشم
ببینم پشت دیوار چه خبر است

چرا آدم وقتی که توی خودش است، دور خودش دیوار می کشد... دیوارهای آجری، چند رج آجر که دیوار را کلفت می کند و می بری دیوار را بالا، تا جایی که بیرون را نبینی، و کسی هم تو را نبیند. بعد آدم به خیال خودش یک جورهایی نامرئی می شود... کسی از حال آدم خبر ندارد، و البته این آدم از حال هیچ کس دیگر خبر ندارد! آیا این کار عین خودخواهی است؟ شاید... ولی دفاع طبیعی بدن است وقتی که حادثه های ذهنی تو به بیرون برخورد می کند و بازتاب آنها باز به تو بر می گردد و بیشتر تو را اذیت می کند... می خواهی که راه این بازتاب را ببیندی.

دیوار چیز خوبی است، گاهی! و نه همیشه...
بعد دلت برای آن طرف دیوار تنگ می شود، و می خواهد ببینی آن طرف چه خبر است؟ ... چه رنگی روی دل آدم های دیگر نشسته که دور خودشان دیوار نکشیده اند؟
و بعد از خودت می پرسی: چرا من تا بحال آدم های نامرئی دیگر را ندیده بودم!؟ آیا واقعا آدم وقتی که دور خودش دیوار می کشد، نامرئی می شود ... چرا من به دیگران توجه نکرده بودم و غرق خودم بودم!

چرا ما از بازتاب های خودمان در دیگران می ترسیم؟ و از بازتاب های دیگران درما... می خواهیم درون خودمان غرق شویم و در خلوت با خود مثل دو تا آینده مقابل هم تا بی نهایت در بازتاب همدیگر، من و خودم، بنگریم!

کاش نردبان را همیشه کنار دیوار می گذاشتیم!

Wednesday, January 12, 2005

پدرم حدود سه سال و نیم داشته که مادرش را از دست داده و فقط دو تا خاطره از مادرش دارد. یکی وقتی که حدود سه ساله بود، مادرش داشته نماز می خوانده و از سرو کول مادرش هنگام سجده بالا می رفته و دیگری اینکه وقتی مادرش مرده و او را از خانه بیرون می برده اند، به پدرم گفته اند "مادرت میره کربلا!" و پدرم باور کرده بود که مادرش رفته کربلا، و بهش گفته بودند که "دیگه برنمی گرده!"
جای خالی محبت مادرانه در زندگی پدرم خالی ماند و حتی من هم که بچه هفتم او هستم، نتوانستم درد مرگ مادرجوان را در زندگی پدرم نبینم. همیشه دلم برای آقام به عنوان کودک سه سال و نیمه ای که مادرش را از دست داده، می سوخت... بخشی از پدرم همیشه همان کودکی ماند که خیره به تابوت مادرش که از دربیرون می رفت نگاه می کرد ... و "کربلا" همراه با غم در ذهن پریشان کوچولویش موج می زد... پدرم هیچوقت احساس کمبود مادرش را کنار نگذاشت...

Tuesday, January 11, 2005

مهتاب برایم نوشت که ترس مرا حس می کند و گفت "این ترس لعنتی با بسیاری حسرت ها و حرمان ها از ندیدنش، کم دیدنش، بعضی کارهایی را که ممکن بود و برایش نکردن، در هم آمیخته....."
راست می گوید. این ترس لعنتی با بسیاری حسرت ها و حرمان ها در هم آمیخته ... از خواهرم نتیجه آزمایش پدرم را می پرسم، و بلافاصله اضافه می کنم که نمی خواهم نتیجه اش را بدانم! و او را گیج برجا می گذارم و صحبت را پای تلفن به جاهای دیگر می کشانم... خودم هم باور نمی کنم که نخواهم نتیجه اش را بدانم... نمی خواهم بدانم که تا کی زنده است ... شمارش روزها با نگرانی از ندانستن، با نفرت از دانستن!... با اضطراب از احساس وهم آلود این انتظار... با درد اینکه امروزهم تمام می شود و او به پایان نزدیک می شود ... با خوشحالی از اینکه او هنوز زنده است و امروز هم با ماست ... با خجالت از اینکه کاری از دستم بر نمی آید... با شادی از اینکه فرصتی هست و باقی مانده که به او محبت کنم...

همه اینها احساس های من نسبت به الآن اوست، به او که الآن مریض است. ولی اینها فقط بخشی از احساس های آشکار من است که در من می چرخد و مرا پر می کند... احساس هایی هم هست که آشکار نیست، حتی برای خودم هم پنهان است، که فرصت آن را پیدا نکرده ام که آنها را برای خودم راست وریس کنم... وهرگز نتوانسته ام به او بگویم وبه عنوان یک دختر یا یک فرزند با او در میان بگذارم ... همیشه دنبال فرصتی بوده ام، و همیشه فکر کرده ام که روزی با او درمیان خواهم گذاشت. آن احساس های نیمه کاره که یک جوری باید کامل شود و مثل علامت سوالی منتظر رودررویی با پدرم در ذهن من منتظر باقی مانده... و اطمینانی که همیشه به یافتن فرصتی برای پرداختن به آنها داشتم... اطمینانی که همه ما در شرایط عادی زندگی به خیلی چیزها داریم... احساس هایی که درست نمی دانم چیست ... اما می دانم که هست و دیگر برای آنها فرصتی باقی نمانده و بخشی از بلوغ من همیشه ناکامل خواهد بود.


Monday, January 10, 2005

بالاخره توانستم گریه کنم... پس از آنکه متوجه افسردگی ام شدم، و آن را پذیرفتم... و از آن پس اشکم به راحتی و بدون کوچکترین بهانه ای سرریز می شود ... چرا خودم را نگهدارم و جلوی اشکهایم را بگیرم؟

رضا می گوید که باید بپذیرم، و به او توضیح نمی دهم که آسان نیست!

دیروز به دیدار پدرم رفته بودم... روی تخت بیمارستان خوابیده بود. دوتا لوله از دو طرف شکم به درون ریه هایش وصل شده تا آبی را که درون ریه هایش ترشح می شود و تنفس او را مختل می سازد، تخلیه کند. یک لوله اکسیژن جلوی بینی اش وصل است که بتواند نفس بکشد، و دو تا سرم به رگ هایش وصل است که به او دوا برساند. با وجود این بسختی نفس می کشد و حرف زدن برایش دشوار است.

امروز شهامت آن را نیافتم که به دیدارش بروم ... می ترسم به او نگاه کنم وبه رویش لبخند بزنم و حالش را بپرسم، در حالیکه می دانم بزودی می میرد...
می ترسم به او تلفن بزنم و به جای صدای محکمی که نوید زندگی می داد و همیشه شوخی می کرد، صدایی ضعیف با کلمات بریده بریده و نامفهوم را بشنوم که هیچ شباهتی به صدای پدر من ندارد، و به زور باید منظور او را حدس بزنم.

پزشک ها دو روز پیش به ما اطلاع دادند که پدرم سرطان ریه دارد و آزمایش های دیگر بزودی معلوم خواهد کرد که آیا سرطان به مغز سر و مغز استخوان هم سرایت کرده یا نه.
برادرم برخی از عکس هایی را که پزشک در ضمن اندوسکوپی از درون ریه پدرم گرفته بود، دیده بود و می گفت که تصویر وحشتناکی بود! همه ریه اش پر ازغده شده است.
ولی البته پدرم نمی داند و فکر می کند که به ذات الریه مبتلا بوده و بزودی از بیمارستان مرخص خواهد شد.

پدر من سیگار می کشید!

به عنوان یک دوست و بنام زندگی از شما خواهش می کنم که سیگار را ترک کنید.
و از آنانی که دوستشان دارید، بخواهید که سیگار را ترک کنند!

Sunday, January 09, 2005

بازی ورق Spider Solitaire


دو هفته است که به بازی ورق پناه می برم. هر لحظه از وقتم را سعی می کنم که تنها باشم و با بازی ورق بگذرانم، آنقدر بازی کرده ام که حتی چند بار برنده شده ام!
نه اینکه کار دیگری نداشته باشم، اما به قول نویسنده امریکایی که می گفت با حل کردن جدول روزنامه هر روز صبح افکارش را شانه می کند، من هم با ورق افکارم را مرتب می کنم و می خوابانمشان!
افکار من حین بازی ورق خفته اند، و همه توجه من می رود روی بی بی دل که نجاتش دهم ... یا سرباز برگ که بالاسر ده بنشیند... و می بازم... و باز، می بازم ... و بازی نویی را شروع می کنم ... و ... وقت ام را هدر می کنم!

چند شب پیش که پای کامپیوتر مثل معمول داشتم بازی می کردم، چشم هایم بشدت خسته شده بود و حوصله فکر کردن و انتخاب حرکت جدید را نداشتم و هی از کامپیوتر برای حرکت جدید کمک می گرفتم، از خودم پرسیدم "چرا؟" و رفتن توی این فکر که چرا به جای اینکه چای بریزم، رخت ها را تا کنم، با بچه ها بازی کنم، با رضا حرف بزنم، کتاب بخوانم، بنویسم و ... کلی کارهای دیگه که به خودم قول داده بودم انجام شان بدهم، همه اش می چسبم به ورق بازی! چی از توش در میاد!
واقعا کلی کار دارم، بعدا توضیح خواهم داد که اینها همه اش با هم میاد... کار و بازی ورق!

بعد دیدم ... البته به سادگی ندیدم، بعد از دوهفته گم شدن در بازی ورق مثل یک معتاد حرفه ای، که هی به خودم نق زدم "دست بردار!" و بعد از اینهمه وقت حروم کردن و لج خودم را در آوردن که چرا همه کارهایم را گذاشته ام و چسبیده ام به این! بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و ابراز نارضایی از خودم بود که دیدم! دیدم که نه، می دونم و خوب می دونم که از توی این بازی مسخره و تکراری و بی هدف چیزی درنمیاد، و کشف کردم که برای بازی نیست که بهش چسبیده ام، بلکه از چیزهای دیگر رویگردان شده ام... نمی خواهم صدای رضا را که می گوید که "این واقعیتی است که باید باهاش روبرو بشی" بشنوم.
من که همیشه می گفتم از دروغ بدم میاد، و می خواستم حقیقت را با همه جنبه هایش ببینم و بازگویم، اما حالا حقیقت تلخ را نمی خواهم ببینم....

و فهمیدم که به بازی ورق روی آوردنم چیزی نیست جز عارضه افسردگی! اگر چه از نوع خفیف آن.

حالا باید ورزش را شروع کنم، افکار مثبت را بخودم راه بدهم...

شاید احساس هایی رو که نمی خواهم ببینم، با کمک شما بتونم ببینم.
احساس هایی رو که نمی خوام بیدار بشن، اما همه دورو برم رو گرفتن! اما سر فرصت، وقتی که بتونم قدرت اش رو داشته باشم که وجودشان رو بپذیرم و باهاش روبرو بشم! اما می ترسم قبل از اینکه ... بگذریم، تا بعد!
افکاری که همیشه مثل یک سوسپانسیون که محکم تکانش داده باشی در فضای ذهن ات بی هدف در حرکتند و تو توان جمع و جور کردن آنها را نداری، هنگام ورق بازی رسوب می کنند! همه ذهنت می شود شاه و بی بی و سرباز که تو نجاتشان بدهی! و عددهای ده تا یک که ردیف پشت سر هم قرار بگیرند. هشت سرگردون، هفت رو چه کردی؟ اونا هفت! هفت سرگردون شش رو چه کردی؟ اونا شش! شش سرگردون، پنج رو چه کردی...
شاید افسردگی گاهی لازم هست که آدم با افکارش کشتی نگیرد و آنها رو بخواباند ... ها؟! شاید خودشان آرام بگیرند با گذشت زمان.

چقدر مردی را که در نقش شوهر لایزا مانلی رو در آن فیلم بود، آن وقت سرزنش می کردم که خودخواه است و زنش را تنها گذاشته و حالا می فهمم که انکار می تونه اولین عکس العمل طبیعی انسان باشه. افسردگی نوعی انکار واقعیت هاست، مگه نیست!

باید از این افسردگی بیام بیرون، چاره ای نیست! کلی کار دور وبرم ریخته ... و زندگی ام داره جلوی تابلوی "ایست" ترمز می کنه، و افسر راهنمایی کم مانده که با مشکلات دیگر جریمه ام کند!! باید بیام بیرون،
دستم رو بگیرین...

Monday, December 20, 2004

نان

ننجان (ننه جان) مادر بزرگ مادرم بود، هم او که شوهرش اوستا محمد معمار کاشانی بود.
من به اشاره استاد هما ناطق از مادرم خواهش کردم که در اتاق ننجان را باز کند و مرا به آن راه دهد ... و مادرم در را گشود. به روی رف ننجان خیره شدم... و تصویرهایی را دیدم که رگه های طرح اصلی تصویرهای زندگی من در آنها دیده می شد، ریشه های زندگی من آنجا بود، ریشه های زندگی شما هم! خودتان باید نگاه کنید و ببینید. مقاله استاد ناطق را حتما باید بخوانید! و بعد این تصویرها را آویزان به زندگی ننجان و من خواهید دید.

آن سال بیش از نیمی از جمعیت ایران از گرسنگی مرد! باور می کنید؟! نه اینکه قحطی طبیعی باشد، قحطی حاصل احتکار بود و سودجویی محتکرین و دولتی ها تا خود شاه!! و دلالانی که گران می فروختند و حاضر نشدند کشتی های غله را که از روسیه آمده بود تخلیه کنند مبادا قیمت ها پایین بیفتد! من هنوز باورم نمی شود... تجسم آن وضع گرسنگی همگانی! و شدت مرگ و میر به خاطر حرص چند نفر! دشوار است. ناطق مقاله اش را چنین آغاز می کند:

به سالی که آدم خوری باب گشت/ هزارو دویست است و هشتاد و هشت

و این از شعرهایی است که با یک بار خواندن در سردابه مغزم حک شد.
سال 1872 میلادی، مرد ها و زن ها و حتی پیرمردها سگ و گربه و موش و مرده را کباب می کردند و می خوردند... و ننجان پنجره اش را که باز کرد، از کوچه صدای "لا اله الا الله" می آمد ... و گفت که هر روز این صدا بلند است و ادامه دارد، هر روز مرده می برند! مردم بیش از حد دارند می میرند!"

ننجان گفت "همان سال یک زنی در محله ما [محله سرشور] بود که در کوچه روبروی کوچه ما زندگی می کرد. این زن خیلی آبرودار بود. آن موقع هیچی نبود که همسایه ها به هم کمک کنند. یک وقت هایی ما به این کمک می کردیم.
این زن از بس علف بیابون خورده بود، همه دندونهاش سبز شده بود، بدنش هم سبز شده بود.
این زن مریض شد و ما رفتیم یه خرده چیزی برایش بردیم و نشستیم باهاش صحبت کردیم.
گفت "هر وقت یک شکم سیر نون خوردین، یک یادی از ما بکنید!"
بعد از یکی دو روز هم بیچاره مرد."

و تصویرهای شوهرش، استا محمد معمارکاشانی را جلویم ردیف کرد...

اوستا محمد معمار داشت می رفت با داروغه صحبت کند. در راه از کوچه ای عبور می کرد که دید یک صدای همهمه مانندی از توی خانه ای می آید و یک زن هم پشت در ایستاده، یک کاسه دست گرفته و التماس می کند که " هم [فقط] خونش را بریزن برای من تو این کاسه."
اوستا محمد می پرسد: "اینجا چه خبره؟"
زن می گوید "اینجا پشت در دارن یک سگ می کشند. من میگم خونش را بدین به من که بذارم روی آتش، ببندده [سفت شود،] بخورم."
اوستا محمد یک پولی به زن می دهد که برای خود چیزی بخرد و بخورد، و به داروغه خانه می رود.
در دفتر داروغه بوده که می بیند یک مرد را دست بسته آوردند تو.
می پرسد این مرد چکار کرده؟ می گویند یک نفر را کشته.
داروغه از او می پرسد: بابا جان، او را چجوری کشتی؟ برای چی کشتی اش؟
مرد می گوید: من خیلی گشنه ام بود. او هم چیزی همراهش نبود. با هم رفتیم به راه رفتن یک چیزی پیدا کنیم بخوریم. خیلی گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم. او رفت شاش کنه، من هم یک سنگ ورداشتم از همون بالا زدم تو سرش.
داروغه پرسید: بعد چکار کردی؟
مرد گفت: بعد، از این سنگ های چخماق همراهم بود. رفتم از این شاخه های توی بیابون جمع کردم آمدم آتش کردم گوشت های این همه اش را بریدم کباب کردم خوردم.
داروغه پرسید: چقدر از اون گوشت هاش رو خوردی؟
مرد می گوید: همه اش را خوردم.
-چه مزه می داد؟
-فقط کف دست هاش تلخ بود. باقی همه اش شیرین بود.
- اون چکاره بود با تو؟
- از قدیم با هم دوست بودیم. فامیل نبودیم، دوست بودیم. رفتیم با هم به راه رفتن، کشتم و خوردمش.

داروغه با خوشرویی فرمان می دهد که "بهش یک خلعت سرخ بدین!"

و اوستا محمد مبهوت مانده که داروغه با چه آرامشی دستور گردن زدن می دهد.

نگاهم را از پدربزرگ مادرم به اشاره استاد ناطق بر می گردد، که نه فقط به ننجان و استا محمد معمار، که همچنین به بازتاب تصویرها در آینه های ما اشاره می کند.

خانم ناطق تاثیر ژرفی بر من گذاشت، تاثیر انسانی که می اندیشد و به دنبال رد پای زندگی ما در تاریخ گذشته جستجو می کند، چندین هزار سند را زیر و رو می کند و چندین دهه از عمرش را در نقطه ای از تاریخ مان چرخ می زند می گردد و می گردد و هر روز چیزهای نو و تازه از زندگی ما می یابد. او که با احساس مادرانی که بچه هایشان را همسایه ها کشته و خورده بودند آشناست، به من می گوید که ریشه خشونت های دوران ما در اینجاست! در این آدمخواری ها!
و چرا ما برنگشته بودیم پشت سرمان را نگاه کنیم و این ریشه ها را ببریم که در زمان ما تنیده نشوند؟!

استاد ناطق شدت گرسنگی را برایم رسم کرد وبیرحمی و قساوت را ... مرده های یهودی و مسلمان را نشانم داد که از قبر بیرون کشیده می شدند و خورده می شدند ... و مظفرالدین شاه را نشانم داد که به سفر فرنگ رفته بود.
من هنوز پاسخی برای این پرسش خودم ندارم: آنهایی که جیب خود را با مرگ نیمی از مردم ایران پر می کردند، چه می کردند؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

ما وارث چه فرهنگی هستیم؟ آنها که در صدر بودند و شکمشان سیر، به نوعی می کشتند، و آنها که فرودست بودند و شکم شان گرسته، به نوعی دیگر!

زن را با گرسنگی که روزها و شب ها به دلش چسبیده بود و به همه زندگی اش چسبیده بود، می بینم که حسرت یک شکمِ سیرنان، دارد ولی او هرگز نمی میرد، همیشه در حال مردن و مرگ است، ولی زنده و نیمه جان افتاده و پس از این از مقابل من جنب نمی خورد!!

بلافاصله به سوی نان های بربری که هنوز بریده نشده می روم و من که تقریبا هیچوقت نان خالی نمی خورم، تکه بزرگی نان می کَنَم و بی اراده می خورم ... آن زن هستم، گرسنه!... نان می خواهم، نان ...
وحشت کردم... حس گرسنگی و حس حسرت نان با چه حس های دیگری می آید؟
راضیه خانم گفت که یک زن بدبختی بچه اش از گرسنگی مرد. زن همه کون و کپل بچه را برید و خورد، بعد بچه اش را خاک کرد! مادرم از دیدن چهره آن زن بدبخت هنوز دردش می آید و چهره اش در هم می رود و بی اختیار با لحنی آرام می گوید "بیچاره!"

ریشه های ما در این سرزمین از کجا آب می خورد؟

به یاد جمله زن می افتم: "هر وقت یک شکم سیر نون خوردین، یک یادی از ما بکنید!"
و شکم سیر من از آن زن شد ... و درد گرسنگی او، حسرت او برای "نان" از آن من!

به این سادگی ها باور نمی کنم، نمی فهمم! اصلا نمی فهمم!! مردن انسان ها در شهر ... گستردگی خشوت ... یافتن پنجه های بریده کودکان در جیب ها ... تصویرهای خیلی بزرگی که ابعاد آن بیش از حجم درک من است ... اما از آن تصویرها یک وحشتی جاری است ... خون سبز زن ... وحشتی که به روی تصویرهای 21 سالگی من ریخته شده ...

و قساوتی که از آنها نشت می کند شاید در دهه 60 مثل جویبارهای کوچکی بود که بهم پیوست و جاری شد ... این تصویرها که روی رف ننجان چیده شده، و از خامه امین الضرب جاری شده و در دهان راضیه خانم می پیچد... شاید به زندگی ما نچسبیده اند و در میان ما نیستند، اما فقط ظاهرا نیستند! پشت صحنه زندگی ما و بخشی از صحنه گردان زندگی ما همین تاریخ ماست، همین تصویرهایی است که نمی خواهیم ببینیمشان!

اگر زیر پایمان را ببینیم... این نشت ما را مسموم می کند و بعدش فریدا می میرد و ثوری اعدام می شود و حاج آقا جانی بالای جرثقیل بلندی جلوی در حرم تا ابد آویزان می ماند، تا ابد!
همانطور که زن تا ابد با پوست سبزش در بستر گرسنگی مانده...
و جسد مرده کودکی تا ابد روی آتش در کاروانسرایی بیرون شهر کباب می شود...

باید سوراخ هایی را که از آنها وحشت به همراه شقاوت بیرون می زند – دوقلوهایی که با هم بدنیا آمده و باهم می میرند– ببیندیم تا به روی زمین زندگی ما جاری نشوند.

دلم می خواهد با شعار بگویم "بیایید ...، بیایید همه با هم ... " ولی چکار بکنیم؟
راستی، بیایید چکار کنیم که جلوی جاری شدن اینهمه خشونت از گذشته به حال و مهمتر از آن، بسوی آینده و زندگی بچه هامان، را مسدود کنیم؟
شما می گویید چکار کنیم؟






Monday, November 22, 2004

مهین

خیلی احساس تنهایی می کردم. رضا را گرفته بودند، و خیلی دیگر از دوستانم را ...
دوستان غیرسیاسی ام هم یا ازدواج کرده بودند، یا در دانشگاه های شهرهای دیگر مشغول تحصیل بودند، یا اینکه دیگر تمایلی به رابطه با دختری که نامزدش در زندان است نداشتند!
با افراد سیاسی مثل خودم هم که دستگیر نشده بودند، صلاح نبود که رفت و آمد داشته باشم. نه خانواده هایمان خوششان می آمد، و نه خودمان چندان تمایل این را داشتیم که دور هم جمع شویم و بیخودی انگ فعالیت سیاسی بخوریم.
طبیعتا با فامیل هم تقریبا رابطه ای نداشتم زیرا که حوصله زخم زبان و پرسش های کنجکاوانه آنها را درباره رضا و رابطه مان نداشتم! از وقتی که دیپلم گرفته بودم همه منتظر بودند ببینند که چه خواستگارهایی سراغ من می آیند و بازار چشم و هم چشمی در زمینه خواستگار هم داغ بود، از میزان تحصیلات خودش گرفته، تا وضع پدرش و خانواده اش، تا همچنین اینکه از خارج آمده یا نه... و حالا نامزد من یک زندانی بود!

خیلی تنها بودم. سابقه سیاسی داشتن و همسر یک زندانی بودن به گونه ای آدم را از جامعه جدا و ایزوله می کرد. نه اینکه خودم یا دیگران بخواهیم، بلکه زبان مشترک از بین می رود. البته خیلی ها هم بودند که آگاهانه دوری می جستند. سیاسی بودن هم مسری شده بود و همه می ترسیدند که انگ "سیاسی" بخورند.

چندی بود که خیلی به مهین فکر می کردم. مهین نزدیک ترین دوست من در سال های انقلاب بود. باهم از دبیرستان به تظاهرات می رفتیم... در آن دوره همه سخنرانی ها و فیلم ها را با هم می رفتیم و باهم توی مدرسه با حزب اللهی ها بحث می کردیم، یا مچ استاد هایی را که به اندازه کافی چپ نبودند، می گرفتیم! وقتی که دبیرستان ما را پس از انقلاب به بهانه مختلط بودن بستند، یعنی پسرانه شد(!) آنوقت ما دخترها مجبور شدیم هر کدام سال آخر را در یک دبیرستان دخترانه باشیم و من و مهین از هم جدا افتادیم. ولی هنوز گاه گاه همدیگر را می دیدیم، بویژه در دفترهای سازمان های مختلف سیاسی مثل اتاق بچه های گروه های فعال سیاسی در دانشکده علوم و ادبیات و پزشکی و ... اما رابطه مان به تدریج کمتر و کمتر شد و با سرکوب فعالیت های سیاسی دیگر همدیگر را ندیدیم.

و حالا مدتی بود که هرچه بیشتر احساس تنهایی می کردم، بیشتر به یاد مهین می افتادم. من و او براحتی حرف همدیگر را می فهمیدیم. او زیاد اهل شوخی نبود، اما اهل درک و فهم احساسی و عاطفی و عقلانی بود و به خوبی همه چیز را درک می کرد. می دانستم که او مرا می فهمد. خواهر و برادرش هر دو زمان شاه زندان کشیده بودند... و او از آنها برایم گفته بود و از درد ایزوله شدن و تنها بودن خانواده شان گفته بود. از پاهای خواهرش که آنقدر در زندان شاه شلاق خورده بود که در بزرگترین دمپایی پلاستیکی هم که براش برده بودند، جا نمی شد. از میگرن های شدید و وحشتناک برادرش که پس اززندان هم رهایش نمی کرد گفته بود و من شاهد بودم که چطوربه محض اینکه مجبور به بحث میشد میگرن می گرفت و انگار که همه موجودیت اش فلج می شد. بیچاره خیلی زندان کشیده بود. هردو زمان انقلاب آزاد شده بودند.

و می دانستم که مهین حرف مرا می فهمد. بشدت نیاز داشتم که کسی حرف مرا بفهمد. چیز خاصی نداشتم که بگویم... همین که حرف بزنم، یا همین که بدانم اگر حرف بزنم، کسی هست که می فهمد. همین کافی بود که آرامم کند. و درآن شرایط مهین برایم همچین کسی بود.

خانه شان را اما گم کرده بودم! این اواخر در محله جدیدی خانه ساخته بودند و محله شان چنان بسرعت گسترش یافته بود که باورکردنی نبود... بارها به آنجا رفتم و آن خیابان ها را گشتم، اما خانه آنها را پیدا نمی کردم. به زحمت شماره تلفن اش را از طریق این و آن یافتم، و بهش زنگ زدم:

با اشتیاق فراوان شماره اش را گرفتم. خواهر کوچکترش گوشی را برداشت، و بعد به او داد. حس کردم که او هنگام گرفتن گوشی وقتی که خواهرش گفت "سهیلا" است، مکثی کرد. اما مطمئن بودم که می خواهد بداند کدام "سهیلا" است. پس بهش گفتم که منم... و احوالپرسی کردیم. وگفتم که دلم برایش خیلی تنگ شده... و می خواهم او را ببینم ... و باهاش صحبت کنم.

از رضا البته چیزی نگفتم، چون تلفنی ضرورتی نداشت و به زودی می دیدمش. می خواستم ببینم اش و از نزدیک همه چیز را برایش تعریف کنم. منتظر بودم که قراری بگذاریم.

او به جای اینکه پاسخ دهد که می خواهد به خانه ما بیاید یا من به خانه آنها بروم، مکثی کرد و گفت که اول یک سوالی دارد:
"میشه بپرسم چرا حالا تلفن می زنی؟!"
منظورش را نفهمیدم، و گفتم "چی؟"
گفت "چرا پس از اینهمه مدت در این شرایط زنگ می زنی!؟"

دلم شکست! بدجورش شکست ...
من دقیقا به خاطر همین شرایط بهش زنگ می زدم، چون بهش نیاز داشتم! اما نکند فکر کرده که من هم اطلاعاتی شده ام و می خواهم از او اطلاعات بیرون بکشم!

اگر مرا در قطب شمال رها می کردند، کمتر از این سردم می شد!

خیلی بیشتر احساس تنهایی کردم. تنهایی برای دلم کم بود که حالا شکسته هم شده بود و تنها امکان یافتن همزبان را از دست داده بودم ... همه امیدم به مهین بود و این هم از مهین که حرف مرا می فهمید و حالا مرا ندیده به من مهر اطلاعاتی می زند. بسرعت صحبت کوتاه مان را هم در ذهنم مرور کردم و دیدم از اول هم با احتیاط بوده و با آرامش مخصوصی حرف می زده... و ولش کردم...

ارزشش را نداشت که بخواهم بهش ثابت کنم فقط دلم گرفته و می خواهم با یک نفر حرف بزنم.

سالها گذشت،
ر ضا از زندان آمد،
و با هم درباره بچه هایی که می شناختیم صحبت کردیم!
باری صحبت کشیده شد به کسانی که در زمان شاه زندان کشیده بودند و باز هم پس از انقلاب دستگیر و زندانی و اعدام شدند. و او گفت که "فکر کنم اعدامشون کردن!"
خواهر و برادر مهین را می گفت! من با وحشت از او پرسیدم "مطمئنی؟!" انگار که اگر او مطمئن می شد، با بیرحمی تمام حکم اعدام آنها را تایید کرده بود!
و رضا گفت "فکر کنم. برادرش شاید فرار کرده باشه، ولی خواهرش اعدام شد." و ادامه داد "مطمئنم که خواهرش اعدام شد!"

من یاد چهره معصومه افتادم که زیبا بود و هیچوقت ابروهایش را بر نمی داشت. من شانزده ساله بودم و او اولین زن سیاسی زندان کشیده بود که می دیدم. تعجب کرده بودم که زنی ازدواج کرده، ولی ابروهایش را اصلا بر نمی دارد! و یکبار دیگر هم که دیدمش خیلی تعجب کردم و او از حالت بهت زده من خنده اش گرفته بود... می خندید از اینکه من از دیدن قیافه بی حجاب او تعجب کرده بودم، و شادمانه می خندید، انگار به بچگی من. گرچه خودش فقط چند سال از ما بزرگتر بود. آخر او مجاهد بود، و آن روز که به دانشکده علوم رفتیم، مهین هم هنوز کم و بیش هوادار حنیف نژاد و بدیع زادگان و ... بود. همه شان حجاب را به شیوه مجاهدین بشدت رعایت می کردند. حتی من هم حجاب را به شیوه مجاهدین که مد شده بود رعایت می کردم... و آن روز که رفتیم دانشکده علوم، معصومه را دیدیم که از روی ایوان خم شده و ما را صدا می زند. ابروهایش را هنوز دست نزده بود، و با خنده ما را به دفتر بچه های پیکار برد...

از رضا پرسیدم و زمان دستگیری و اعدامش را ... فهمیدم که آن موقع که من بشدت احساس تنهایی می کردم و دنبال مهین می گشتم، تازه خواهرش معصومه را اعدام کرده بودند. و مهین آن زمان که بهش تلفن زده بودم، عزادار خواهرش بوده، و خیلی خیلی تنهاتر از من بوده! وشاید- شاید خیلی بیشتر از من نیاز داشته که با کسی صحبت کند! و شاید برادرش هم اعدام شده بوده، رضا مطمئن نیست که فرار کرده یا اعدام شده... مهین فقط می خواسته در آن شرایط که اعضای خانواده را به جرم نسبت خونی با همدیگر بازداشت می کردند، بی گدار به آب نزند و حالا می بینم که حق داشته با احتیاط رفتار کند و در خانه شان قواعد و مقررات سخت حکومت نظامی بشدت رعایت می شده ...

من باید شرایط را بهتر می فهمیدم و خودم را که باصطلاح نامزدم زندانی بود، مرکزدنیا نمی پنداشتم!

ای کاش حدس زده بودم که شاید دیگران هم دردی دارند ... و همان قدر که از مهین انتظار داشتم که به من اعتماد داشته باشد، خود من هم به او اعتماد می داشتم و این احتمال را می دادم که او بدون دلیل اینطور رفتار نمی کند. ای کاش آن روز بیشتر با مهین حرف زده بودم.

کاش سرمای جو سیاسی بر دوستی ها سایه نمی انداخت، کاش فشارهای سیاسی و بگیر و ببند ها را فقط روی بدن ها اعمال می کردند و نه روی احساس ها و قلب ها! کاش حریم های احساسات را با سیم خاردار نمی بستند ...

کاش دوستی مان ادامه پیدا می کرد!

Thursday, November 18, 2004

سودابه

با سودابه در دوره های کتابخوانی پس از دبیرستان آشنا شدم. دوران فراغتی که جلسات چهار پنج نفره کتاب خوانی و نقد حافظ و بحث آزاد داشتیم. در این جلسه ها واقعا وقتمان به نقد و بحث می گذشت و گرچه با شوخی و تفریح همراه بود، ولی خیلی کم وقت را هدر می دادیم و صحبت های جنبی کم بود. شاید به همن دلیل هم زیاد درباره خانواده و زندگی خصوصی همدیگر نمی دانستیم.

جلسه ها هر دفعه خانه یکی از ما بود، اما هیچوقت خانه سودابه نبود. یادم نیست سودابه چه دلیل و بهانه ای می آورد، شاید فقط داوطلب نمی شد. به هر دلیلی من همیشه تصور می کردم که مادرش پیر و بی حوصله و مریض است و حوصله مهمان های سودابه را ندارد.

یک روز که با سودابه پس از پایان یکی از جلسه ها در خیابان راه می رفتیم، صحبت به جایی کشید که من از رضا بهش گفتم، و اینکه دستگیر شده و زندانی است، و دیگران مرا از این بابت خیلی سرزنش می کنند که عاشق او هستم و از هر طرف به من فشار می آورند که دست از او بردارم ... سودابه اسم فامیل رضا را پرسید، و وقتی که بهش گفتم، ذوق زده شد و گفت که رضا را کاملا و خیلی خوب می شناسد، و گفت که غصه نخورم ... و حتی اگر صد سال هم به پای او صبر کنم، ارزش دارد... و اینکه به حرف دیگران گوش نکنم و به خودم باور داشته باشم ... و اصرار کرد که به خانه شان بروم تا مادرش هم مرا ببیند چون او هم رضا را خیلی خوب می شناسد و گفت که رضا بارها به خانه شان رفته و با خانواده آنها آشناست. البته توضیحی نداد که آشنایی آنها با رضا از کجاست، و آنقدر طبیعی از رضا حرف می زد که من حدس زدم چون فامیل نیستند، حتما همسایه بوده اند که تا این حد آشنایی خانوادگی دارند ...

وقتی به کوچه شان رسیدیم، حالت سودابه طوری بود انگار که راه رفتن در کوچه برایش جرم سنگینی محسوب می شد! کاملا آشکار بود که دارد نوعی شکنجه روانی را تحمل می کند، خیلی عجیب و غریب رفتار می کرد و می خواست به هر قیمتی شده راه رفتن با مرا مخفی کند یا طبیعی جلوه دهد! و توضیح می داد که تازه به این محله آمده اند و همسایه هایشان خیلی عوضی و فضول هستند و رفت وآمد همه را زیر نظر دارند. آن زمان خبرکشی همسایه ها از همدیگر و حتی لو دادن افراد خانواده تکلیف شرعی اعلان شده بود و جمع شدن چند جوان دور هم می توانست نشانه ای از وجود خانه تیمی یا فعالیت سیاسی باشد و باعث گزارش همسایه ها به سپاه و کمیته شود... ولی باز هم سودابه زیادی احتیاط و نگرانی به خرج می داد، و این برای من قابل درک نبود.

آن روز سودابه به من نگفت که برادر بزرگتری دارد که در دوران دبیرستان همکلاسی و دوست صمیمی رضا بوده و آشنایی خانوادگی آنها با رضا از طریق برادرش است. و نگفت که حالا برادرش فراری است و او می ترسد که خانه شان زیر نظر باشد. و نیز نگفت که چون برادر بزرگش فراری است، برادر کوچکترش را که فقط سیزده سال داشته، سال گذشته گرفته اند و زندانی کرده اند و حالا یک سال است که در زندان بسر می برد! اینها را سالها بعد رضا برایم گفت.

وقتی که وارد حیاط شان شدیم، مامان سودابه روی پله ها نشسته بود. چهره اش با موهای فرفری مشکی اش خیلی جوان تر از مامان من بود و شاید حداکثر چهل سال داشت، و باز بر خلاف تصور من، خوشرو و مهربان و آرام بود. سودابه مرا معرفی کرد و گفت "زن رضاست!" و او با تعجبی شادمانه مرا پذیرفت. به این ترتیب من با خانواده سودابه آشنا شدم، و وقتی که از سودابه پرسیدم "شما چند تا بچه این؟" سودابه گفت "دو تا، من و خواهر کوچیکه ام." و من باور کردم!

آن موقع سودابه دروغ می گفت ... از برادرهایش چیزی به من نگفت، به هیچکس نمی گفت. خانه شان را تازه عوض کرده بودند، زیاد با کسی رفت و آمد نداشتند و به هیچکس درباره پسرهای خانواده نمی گفتند.

رضا به من گفت که پس از سال 67 آنها دیگر واقعا فقط دو تا خواهر هستند. هر دو برادر سودابه در سال 67 اعدام شدند. من هیچکدام از برادرها را ندیده بودم، اما بعدها از طریق خاطراتی که رضا از دوران دبیرستان اش برایم تعریف کرد، با برادر بزرگتر کاملا آشنا شدم. رضا از خاطرات زندانش هم برایم تعریف کرد، هردو برادر با او در یک زندان بودند، و گفت که برادر کوچک در زندان درس هایش را خوانده و هر سال امتحان داده تا دیپلم گرفته، و درست پس از امتحانات تهایی سال آخر دبیرستان در تابستان 67 اعدام شده!

شنیدم که مادر سودابه ناگهان خیلی پیر و فرتوت شده، و خود سودابه را شنیدم که بالاخره پس از چند سال ازدواج کرده و حالا بچه دارد، و خیلی خوشحال شدم... آخر می دانستم فریبا که شرایطی مشابه سودابه داشت، هرگز ازدواج نکرد و بچه دار نشد! او هنوز به نوعی عزادار است. او هم مثل سودابه برادرش زندانی بود، و تازه نامزد کرده بود که در تابستان 67 برادرش را اعدام کردند. او نامزدی اش را به هم زد و دیگر هرگز ازدواج نکرد. هر چه خانواده اش اصرار کرده بودند، گفته بود "نمی تونم!"

Wednesday, November 17, 2004

محبوبه


دور فلکه شلوغ بود... مسیرم را مرتب داد می زدم... تا اینکه یک تاکسی نگه داشت.
سوار شدم ... و تکیه که دادم، متوجه اش شدم... و او هم مرا دید. من و محبوبه همزمان همدیگر را دیدیم، او هم عقب تاکسی نشسته بود... باورم نمی شد!
صمیمی ترین دوست دوران راهنمایی ام را پس از چند سال می دیدم (البته فرزانه هم در راهنمایی بود، بعدا از فرزانه برایتان خواهم گفت، ما "سه تفنگدار" همیشه با هم بودیم)
اینکه بر حسب تصادف اینجا توی تاکسی می دیدمش شاید برایم چندان باورنکردنی نبود، ولی اینکه اشتیاق چندانی نشان نداد، و مثل دخترهای جوان که همدیگر را پیدا می کنند جیغ و داد نکرد، و اصلا از دیدن من ذوق نکرد! این برایم باورنکردنی بود!

من هم با شرم، جلوی رفتار بچگانه خودم را گرفتم و رفتار او را در خودم بازتاب دادم و خودم را خونسرد نشان دادم.... او دیگر آن محبوبه ای که آنقدر با من صمیمی بود، نبود... خیلی فرق کرده بود، یک جوری حتی آرایش و حالت زن های مسن 40 ساله را داشت.

ازش پرسیدم ... ازدواج کرده بود، محبوبه کوچولو ازدواج کرده بود! و باز هم یکریز پرسیدم:
"دوستش داری؟"
"نه ... "
باورم نمی شد به این صراحت می گوید که بدون عشق ازدواج کرده، کم مانده بود شاخ دربیاورم... محبوبه و ازدواج بدون عشق؟! این بیشتر باور نکردنی بود! بهش زل زده بودم، و او می دانست که باید توضیح دهد:
"بابام گفت که باهاش ازدواج کنم"
"از آشناهای باباته؟ ... فامیله؟"
"نه، همینطوری اومده بود خواستگاری"
"چرا قبول کردی؟! می خواستی بگی «نه!»"
"می دونم، به بابام گفتم. گفتم که نمی خوام ازدواج کنم ... خیلی اصرار کردم که نمی خوام، ولی نمی شد... "
قانع نشده بودم، و هنوز خیره با تعجب نگاهش می کردم. انگار می دانست که من می دانم او کسی نیست که بدون مبارزه کوتاه بیاید و حرف زور را بپذیرد، حتی از پدرش. و او ادامه داد:
"پدرم هم راست می گفت، همه رو گرفته بودن! کسی نمونده بود! اگه ازدواج نمی کردم، خدا می دونه چی پیش میومد! ... می دونی که اوضاع چه جوریه"
و نمی خواست توی تاکسی در حضور راننده و بقیه مسافرها زیاد حرف بزند، و من البته می دانستم که اوضاع چه جوریست.
"حالا راضی هستی؟"
"آره، پسر بدی نیست"
"چند وقت هست ازدواج کردی؟"
"همون موقع ها ازدواج کردم دیگه ... نزدیک دو سالی میشه"
پس محبوبه هم "مجاهد" شده بوده ...خیره نگاهش کردم... و او چندان توجهی به من نداشت، بیشتر انگار نگران رسیدن به مقصد بود... نمی دانم چه کار مهمی داشت. ولی وقت پرسیدن نبود، و نگاهش هم طوری نبود که بخواهد همه چیز را توضیح دهد. می دانست که من می فهمم، و توضیحاتش خیلی کوتاه و خلاصه بود، و از روی ادب به خاطر دوستی گذشته مان توضیحاتی را ارائه می داد.
ولی من ادامه دادم:
"موهات هم که بور کردی!"
"آره، حسین خوشش میاد."
و طفلک حس کرد که انگار باید توضیح دهد، آخر او که "مجاهد" بوده باید بور کردن موهایش را توجیه می کرد:"اون هم پسر جوونیه که بالاخره ازدواج کرده و می خواد زنش خوشگل باشه! از موی بور خوشش میاد، برای خاطر اون کردم..." و حالتی داشت انگار که آشپزخانه را تمیز کرده بود و اصلا ربطی به خودش نداشت. خجالت کشیدم که پرسیده بودم، با چه نگاه انسانی به آن "پسر جوون" نگاه می کرد ... فقط خودش را در زندگی نمی دید، هوای او را هم داشت. خوشم آمد که اینقدر رعایت می کند و از خودم بدم آمد که چرا باید برای موهای بورش ازش توضیح می خواستم.

از خواهرش هم پرسیدم، ولی الآن به خاطرم نیست که چه پاسخ داد. شاید هم گوش نمی کردم. همه حواسم رفته بود پی اینکه باید خوشحال می بودم که پدرش جان او را نجات داده... اما تکه ای از روحش در ازدواجی که مثل مشق برای فرار از دستگیری و زندان انجام داده بود، قربانی شده بود، و جانش نجات یافته بود.
راستی هم، چه جایی برای مخفی شدن بهتر از خانه شوهر؟!
شاهد بودم که دادسرا هم گاه حتی به خانواده ها اختیار می داد که بین زندان و ازدواج برای دختر دستگیر شده شان یک کدام را انتخاب کنند... اما او منتظر دادسرا نشده و با فشار پدرش ازدواج کرده بود، و به هر حال دیده بود که به سر دیگران چه آمده و خوشحال بود که از خطر جسته.

من هنوز قانع نشده بودم و دنبال محبوبه ای که می شناختم و با هم به همه چیز می خندیدیم، می گشتم و فکر می کنم هنوز بهت زده بودم که او از من پرسید:
"تو چی، ازدواج کرده ای؟"
"نه، نامزد دارم، زندونه ... تازه دستگیر شده، هنوز حکم نگرفته. از دادسرا میام."
"خوب می کنی، به پاش واستا!"
و ادامه داد:"ارزشش رو داره! کار خوبی می کنی"
انگار که آب دست فقیری داده باشم، «خوب» بودن کارم برای او کاملا روشن بود، و با اطمینان از اینکه من منتظر رضا خواهم ماند، کارم را تایید می کرد، پرسشی در آن نبود. نگاهش می کردم و نمی توانستم حدس بزنم آیا او هم کسی را دوست داشته که زندانی شده، اعدام شده، یا فراری و مفقودالاثر شده، و بعدش تن به این ازدواج داده ... از چهره اش این چیزها معلوم نبود، فقط معلوم بود که دوران این چیزها برای او گذشته! دور عشق را خط کشیده بود و می دانست که باید بدون آن زندگی کند و حرفی نداشت. پذیرفته بود.
شاید برای همین سنگین رفتار می کرد، هیجان زندگی را نداشت یا نشان نمی داد، حالت کسی را داشت که راه زندگی را در جاده مستقیمی به او نشان داده اند و او آن را می پیماید، و گاه اطراف جاده را برای کسی که او را در این مسیر امن راه می برد، تزئین می کند و موهایش را به خاطر او بور می کند، همانطور که آمده بوده خرید و می رود خانه و آشپزی می کند.

دگرگونی ناگهانی دنیای او را تصور می کردم که از بحبوبه فعالیت سیاسی و سپس قلع و قمع مجاهدین افتاده وسط جشن عروسی خودش!
و حالا هم آرام و سر به زیر مشغول زندگی روزمره است ... خاطرات زندگی اش حتما آنقدر نشیب و فراز داشته – و حدس می زنم بیشتر نشیب داشته و پر از دستگیری و اعدام دوستان مجاهدش بوده – که حجم خاطرات شیرین دوران راهنمایی مان را لِه کرده است، و من غمگین ام که او دیگر از دیدن من هیجان زده نمی شود، ما که هر لحظه با هم بودیم، و حتی بدون حرف همدیگر را درک می کردیم... و مشکل مشترک مان همیشه این بود که جلوی خنده مان را بگیریم تا از کلاس بیرون مان نیاندازند! ...
چقدر محبوبه دور شده بود... چطوری یک دفعه رفتارش بیست سال بزرگتر شده بود؟! و چطور دیگر من در زندگی او جایی نداشتم ... همه اینها در لحظه ای بسیار کوتاه بود زیرا که من تمام مدت یکریز از او می پرسیدم و وقت را تلف نمی کردم، فقط لحظه ای از بهت من بود که به سکوت گذشت و بعد صدای او بود که به راننده گفت "آقا! همینجا، همینجا!" و دوباره به من گفت "به پاش واستا! کار خوبی می کنی."و خداحافظی کرد و رفت ... نه او از من شماره تلفن خواست، و نه من از او پرسیدم که "حالا کجا زندگی می کنی؟" آخر چه فرقی می کرد!؟


حالا می فهمم که محبوبه یک شبه همه 21 سالگی اش را همانجا - در سن 21 سالگی - زیر زمین دفن کرده بود...و به "خانه بخت" رفته بود!

Friday, November 12, 2004

حسن زاده

حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم حسن زاده پسر آرام و محجوبی بود و خیلی کم حرف بود. فقط با دوست نزدیکش که فکر می کنم بیشتر از یکی نداشت، گاهی می گفت صدای حرفهایش را نمی شنیدیم، و می خندید ولی صدای خنده های شادمانه ای را که به زور می خواست بیصدا نگهشان دارد، می شنیدیم. تلاش او برای ساکت نگه داشتن خنده هایش به نظر من و سوسن اینطور مي آمد که انگار ساکت و مرموز نقشه می کشید و با خوشحالی به نقشه های موذیانه اش می خندید...

دوران دبیرستان بود و او مثل خیلی پسرهای دیگر کلاس تازه ریش و سبیل اش داشت سبز می شد... و در ضمن کمی هم تپل بود، و شاید به همین دلیل آنقدر آرام و موقر راه می رفت. هیچوقت یادم نمی آید او را در حال دویدن دیده باشم.

حالا که خودم بچه هایی دارم که دارند به سن بلوغ می رسند، حساسیت های بچگانه شان را – مادرانه - می بینم و خودم را برای بلوغ آنها آماده می سازم، رفتار آرام و خجالتی پسر تپلی را که دوران بلوغش آغاز شده و در مقابل دختران دبیرستان مختلط دارد ریش و سبیل در می آورد، به خوبی می توانم بفهمم. اما آن موقع سکوت اش را و خنده هایش را که شادمانه و از ته دل بود، ولی سعی می کرد سروصدا نکند، با بازیگوشی خاص سن مان طور دیگری تعبیر می کردیم... بویژه که او همیشه یک بارانی تیره رنگ روی لباس اش می پوشید و یک کلاه کپی مخصوصی همیشه سرش می گذاشت... من و سوسن اسمش را گذاشته بودیم "قاچاقچیه"! البته ما نسبت به او غرض خاصی نداشتیم، او هم یکی بود مثل بقیه! ما پسر ها را به اسم فامیل صدا می زدیم، و تقریبا برای همه پسرها اسم گذاشته بودیم و بین خودمان از آنها به این اسم ها نام می بردیم: "سوسکه"، "قیچی"، "کوئیک دراو مک گرا"، "جوجه تیغی"، "شلغم آب پز" و ... حسن زاده استثنا نبود! بلکه مثل بقیه اسم مستعارش رو بدون آنکه خودش آگاه باشد، از ما دریافت کرده بود.

"قاچاقچیه" معمولا با یکی دیگر از پسرهای کلاس راه می رفت که برعکس خودش، خیلی لاغر بود و از دور که می دیدی شان با هم راه می روند، عدد ده انگلیسی 10 را می ساختند: "قاچاقاچیه" تپل مثل صفر انگلیسی بود و دوستش باریک مثل عدد 1.

هنوز زمان شاه بود. یک روز در روزنامه ها نوشتند که یکی از مسئولان رسمی و رده بالای شهر جلوی در خانه اش توسط «خرابکارها» به قتل رسیده! همه شهر می دانستند که کار چریک های فدایی بوده و درباره آن صحبت می کردند.

حس غریبی بود، حس نوینی که سکوت روزمره را با طراوت تندرهای بهاری که باران می زند، شکسته بود! جرقه ای بود در حس غرور ... اقدامی بود که با شهامت بسیار انجام گرفته بود. صبح زود که می خواسته از خانه اش بیرون برود، ترورش می کنند!

هیجان خاصی داشت، حرکت انقلابی... چریک های فدایی ... ترور خلقی... هنوز ترس از ساواک اجازه نمی داد که همه علنا در اینباره با خوشحالی صحبت کنند، اما خبر به گونه ای زنگ "دگرگویی" را می زد و هیجان خوشحال کننده ای داشت!

برای ما بچه دبیرستانی ها که تازه اسم احمدزاده و جزنی و پویان را یاد گرفته بودیم، حتی صحبت در اینباره هم با غرور خاصی همراه بود! افتخار می کردیم، شاید از اینکه کسی را که تابحال با افتخار و غرور به دیگران تحکم می کرده، مجسم می کردیم که به خون غلتیده.. و خانواده اش بدبخت شده اند و به عزایش نشسته اند. خانواده او برای همه کسانی که خبر ترور را می شنیدند در آن لحظه واقعا موجودیت انسانی خودشان را نداشتند، بلکه فقط خانواده ی "او" محسوب می شدند. و همه خوشحال بودیم که عملیات ترور موفقیت آمیز بوده، او به قتل رسیده، و کسی هم گیر نیفتاده!

همه با هیجانی که غافلگیرشان کرده بود، تکرار می کردند که سرصبح جلوی در خانه اش! و این که جلوی در خانه اش کشته شده بود، خیلی جالب بود که چنان حمله غافلگیرانه و با نقشه وحساب شده و تمیز بوده که درست هنگامی که در را باز کرده، و پیش از آنکه فرصت کند که از خانه خارج شود، کشته شده. یادم نمی آید که پیاده بوده یا سوار ماشین، فقط یادم هست که خیلی ها می گفتن "گل کاشتند!"

حالا که باز به آن گذشته ها نگاه می کنم، و آینده ای را که در انتظار آن گذشته بود مرور می کنم، دلم می گیرد و چه بسا از خودم می پرسم آیا این از ماست که بر ماست!؟

آن زنگ خشن "دگرگونی" که با اعدام و خون همراه بود، پس از انقلاب بسیار در فضا پیچید... و باز پس از آن هم بارها و بارها در فضا پیچید ... چه هیجان انگیز بود ترور و مرگ برای ما!
به قول ژاله "کاش آینه ای بود درون بین که در آن، خود را می دیدیم!"
راستی، مگر ما از چه جوهری بودیم؟
و چقدر این هیجان بعدها در جامعه ما تکرار و تکرار و تکرار شد... ترور انقلابی، اعدام انقلابی، اعدام خلقی، اعدام ضد انقلابی، دادگاه خلق، دادگاه انقلاب... و خون بود و اعدام!
و ما بدبخت های ساده دل فکر می کردیم از پس آن رنگین کمان زیبای زندگی است و بهاران خواهد شکفت! و هنوز فرهنگ "خون" را می ستودیم...

داشتم می گفتم ... و روزهای بعد "قاچاقچیه" به مدرسه نیامد، ولی من متوجه نشدم. ما دخترها ردیف جلو می نشستیم و پسرها پشت سر ما می نشستند. تعداد ما دخترها کم بود و فقط دو ردیف بودیم، ولی تعداد پسرها خیلی بیشتر بود و به همین سادگی غیبت پسری را متوجه نمی شدیم. تا اینکه پس از یکی دو هفته سروکله اش پیدا شد و من تازه فهمیدم که چند روزی ندیده بودم اش و غایب بوده.

آن روز زنگ تفریح با سوسن در حیاط بزرگ مدرسه راه می رفتیم که از دور حسن زاده را دیدم. از سوسن پرسیدم "معلوم نیست کجا بوده" و با خنده گفتم "نکنه واقعا قاچاقچیه و رفته حمل و نقل کنه!"
سوسن با ابروهایی که بالا رفته بود به من نگاه کرد. حالتی داشت که انگار همه دنیا می دانستند و از هم پنهان می کردند و فقط من ساده لوح نمی دانستم و نادانی ام را پنهان نمی کردم. پرسید "مگه نمی دونی!؟"
من البته نمی دانستم، "نه!"
"پدرش رو کشتن!"
"طفلک!؟... پدرش؟؟؟! کی؟ چطوری...؟"
"یادته؟ در خونه اش! ترورش کردن. آقای حسن زاده! همه می دونن، تو چطور نمی دونی!؟"
"اِئِه! اِئِه!! پدر همین حسن زاده بود؟؟! اصلا فکرشو نکرده بودم! چه ساده ام من ... هیچ فکرشو نمی کردم پدر حسن زاده خودمون باشه!"
"آره، حسن زاده و خواهر کوچیکه اش این مدت پیش مامانش مونده بودن..."

و من تازه حسن زاده را پسری دیدم که خواهر کوچکی هم دارد...

حالا که به گذشته نگاه می کنم، فکر می کنم که معلم های مدرسه هم همه می دانستند و اسم او را در حضور و غیاب نمی خواندند و من به همین دلیل متوجه غیبت او نشدم.

حسن زاده از آن پس ساکت تر از همیشه بود... دیگر حالت ایستادن "قاچاقچیه" را نداشت... و با کسی راه نمی رفت. حتی با آن دوست لاغرش هم به ندرت همراه می شد.

از آن پس با آنکه چشم هایش ضعیف نبود و عینک نمی زد، همیشه به طرز عجیبی پلک می زد و دائم چشم هایش را با فشار آشکاری و در عین حال به سرعت به هم می فشرد. دیگر کلاه کپی اش را هم کمتر بر سر می گذاشت... ما هم بین خودمان سربسر او نمی گذاشتیم، او کاراکتر "قاچاقچیه" را به کلی از دست داده بود... فقط مرتب با فشار زیادی روی چشم هایش مرتب پلک می زد.

Wednesday, November 10, 2004

تصویر شهره کامل نبود

فکر می کردم تصویرهایی را که به شما داده ام، داده ام! و از انگشتان من لغزیده اند به جایی که اندیشه ها گاه باحضور و گاه بدون حضور ذهن به آنجا می روند و برای خود می گردند ... و گاه به هم تلاقی می کنند و بر هم غلبه می کنند ... و گاه اندیشه نویی زاده می شود ... اندیشه ها گرد ما می چرخند، همانطور که شما به پارک می روید و می گردید ... تصویر شهره را هم رها کرده بودم و دنبال تصویر دیگری می گشتم که به شما منتقل کنم، شاید تصویر "امان" یا "محبوبه" یا "مهین" ... و داشتم تصویر ها را از حافظه دختر بیرون می کشیدم تا اینکه رویا برایم نوشت... رویا، همکلاس دبیرستان ام که پس از سالها باز با همدیگر آشنا شده ایم ... نگاهی به تصویرهای منجمد 21 سالگی انداخت و گفت که آنها را می شناسد... و می داند که جای آنها در صندوقچه مقدسی از سنت وفاداری به گذشته است که پر از مظلومیت شکننده ای است که با انفجارهای ساکتی پشت پرده قلب می شکند...
شاید پس از دیدار تصویر شهره به اجبار بدانجا رفته... و بازگشته و با من حرف می زند.

رویا گفت که تصویر شهره کامل نیست... به آن افزود...
و من دارم گریه می کنم...

رویا گفت که یکی از دوستانش از فامیل های شهره بوده و جسد شهره را دیده! و من شاید برای اولین بار با اشکهایم و به شیوه جسم ام برای شهره گریه می کنم... شاید اینبار شهره از تصویر نخودی بیرون آمد و تبدیل به جسد مرده ای شد و با خاطرات من بیگانه شد.

وقتی که می شنوی کسی مرده، و مرگ او درزمان گذشته اتفاق افتاده، و تو فقط اثرات جانبی مرگ او را در زمان پس از زندگی او می بینی، و تاثیر مرگ او را بر زندگی اطرافیانش، ونه خود مرگ را! و حس نمی کنی آن لحظه ها را... گذشته، گذشته!
اما وقتی که جزئیات آن لحظه برایت توسط کسی که آن را دیده توصیف می شود، انگار که یا تو به عقب می روی و مرگ او را می بینی، و یا تصویر مرگ به زمان حال می آید و در مقابلت می نشیند و تو درد مرگ را باز می بینی ...به روشنی و با ذره های حس هایت می بینی ... هنوز هم برای کربلا گریه می کنیم چرا که کربلا را در گذشته جا نمی گذاریم و با خودمان هرسال در زمان حال می آوریمش.

کسی از جزئیات مرگ شهره برایم نگفت! اما همین که دوست رویا جسد او را بدون شورو نشاط نخودی دیده بود، برایم کافی بود! کافی بود که من درد دیدن جسد مرده او را باور کنم ...

دلم می خواهد چند سال دیگر، وقتی که دختر 21 ساله با خشنودی از زندگی من بیرون رفت یا دست کم از من فاصله گرفت و من توانستم در آینه خودم را به تنهایی ببینم، دوست دارم از دوست رویا درباره شهره بپرسم.

رویا باز هم گفت ...
من باز هم گریه کردم.

خانمی را که در صف دیده بودم، خواهر شهره که برای ملاقات پسرش آمده بود ... آن پسر زندانی او را هم که شهره شلوارهایش را می پوشید، بعدا اعدام کردند.
برادر آن خانم، یعنی برادر شهره را هم دستگیر کرده بودند و او هم بعداً اعدام شده بود.

به گفته رویا - این دو نفر هیچکدام سیاسی نبوده اند و هردوی آنها فقط در رابطه با شهره دستگیر شده بودند و هردوی آنها در زندان "مجاهد" شده بودند! و هر دو هم بعداً اعدام شده بودند! چقدر دردآور و بیرحمانه و حقیرانه است که کسی پروسه سیاسی شدن و اعدام را یکجا در زندان تجربه کند! این فاصله شروع فعالیت سیاسی تا پایان آن در ذهن من شکل نمی گیرد و یک چیزی از ابعاد زندگی در آن کم است ...

شاید چون واقعا یک چیزی کم بوده، حالا در ذهن من بازتاب آن کمبود هاست که شکل می گیرد و برای من مهیب همچون پرسش هایی که پاسخ آنها را خدا نیافریده بزرگ می شوند و قابی سنگین برای تصویرها می سازند که جابجا کردن شان مشکل می شود!

می توانم کانون گرم خانوادگی آنها را مجسم کنم وقتی که شهره با آن پسرها شوخی می کرد و شلوارهایشان را کش می رفت و در دبیرستان می پوشید...
اما نمی توانم درد اعدام سه نفر را در یک خانواده مجسم کنم.
فضای خالی آن خانه باید برای آن زن خیلی خیلی سرد باشد... پسرش... برادرش ... خواهرش... درد اعدام سردتر از کوه های یخ، زندگی او را احاطه کرده.

... دوراست ولی قساوت آن زن را دیگر در سکوتش هم می شنوم.

Thursday, November 04, 2004

آناهیتا

من و منصوره نزدیک فلکه تقی آباد مقابل ویترین یک کفش فروشی ایستاده بودیم و نگاه می کردیم. فروشگاه تازه باز کرده بود و کفش های شیکی پشت ویترین و داخل مغازه داشت... من و منصوره هم روزهایمان پر از بیکاری بود و با حوصله به کفش ها نگاه می کردیم. بالاخره تصمیم گرفتیم یکی دو جفت از کفش ها را امتحان کنیم.

از پله های فروشگاه که دو سه تایی بیشتر نبود، داشتیم بالا می رفتیم که در یک آن متوجه آناهیتا شدم که به همراه خانم شیک پوشی از کنار ما رد شدند و بیرون رفتند. آناهیتا سرش پایین بود و پله ها را می پایید و نگاه نمی کرد. اما سه تا پله اینقدرها هم نگاه کردن و پاییدن نداشت...بالای پله ها برگشتم و به منصوره گفتم "دیدی؟... آناهیتا بود!" و اضافه کردم "بیا بریم باهاش سلام علیک کنیم..."
منصوره گفت "ولش کن! بیا بریم..."
"... یه لحظه سلام کنیم! تو فکر می کنی ما رو دید و به روش نیاورد؟ یا واقعا ندید؟!... اگه خودش رو برای ما گرفته باشه، باید بریم اذیتش کنیم!" و خندیدم.
منصوره گفت "ولش کن بابا! حالا یا دیده یا ندیده... بیا بریم کفش ها رو ببینیم..."

ولی من کوتاه نمی آمدم. با اینکه با آناهیتا فقط سال آخر دبیرستان همکلاس بودم و فرصتی برای صمیمی شدن نبود، او را صمیمانه دوست داشتم و باهم رک و بی رودرواسی بودیم و به شوخی همدیگر را دست می انداختیم و اذیت می کردیم و همیشه برای هم جوابی داشتیم که با هم بخندیم. بویژه وقتی که او از خاطرات سفرهای اروپایش می گفت که تابستان های پیش از انقلاب به همراه پسرخاله اش و دختر آقای ب. سوار مترو می شدند و شهرهای اروپا را می گشتند، اذیت اش می کردم... و حالا که می دانستم که پس از دیپلم هم برای ادامه تحصیل به اروپا رفته، بهانه خوبی برای شوخی با او داشتم...... قد بلند و چهره زیبای او مثل همیشه جذاب بود. ابروهای کمانی و پرپشتی که فقط وسط آنها را بر می داشت، با چشم های مشکی درشتی که همیشه ریمل می زد، و لب های پر و همیشه یا خیلی جدی، یا خیلی خندان! و حالا خیلی جدی بود!

به منصوره گفتم "نه، خیلی مهمه! اگه دیده باشه، الآن میرم بهش می گم که دیگه ما رو نمی بینه، ها؟! این هم از خواص سفر به اروپا!!!!"
و باز منصوره با همان خونسردی همیشگی مرا دعوت به آرامش کرد که "ولش کن!"
با اصرار آرام او از تعقیب آناهیتا دور فلکه تقی آباد منصرف شدم و باهم روی صندلی های کفش فروشی نشستیم.
من هنوز احساس می کردم که آناهیتا به ما محل نداده و گفتم "چرا؟... چرا اینقدر قیافه گرفته بود؟!"
و منصوره توضیح داد "قیافه نگرفته بود، افسرده است!"تعجب کردم! و فکرم از من پرسید "آدمی که برای ادامه تحصیل رفته اروپا، چطور می تونه افسرده باشه؟!"
و ادامه قطار فکرم از زبانم جاری شد که "نمی ذارن برگرده؟ خوب چرا اومد؟ میخواست همونجا بمونه؟... حالا مشکلش چیه؟!"
"نه، خودش نمی خواست اروپا بمونه، خودش خواست که برگرده. مامانش اصرار می کنه که بره، ولی او نتونست طاقت بیاره ... میگن که همه اش گریه می کرده و می گفته که دلش برای مامانش تنگ شده."
بیشتر تعجب کردم "از کی تاحالا آناهیتا اینقدر بچه ننه شده که بدون مامانش طاقت نمیاره؟ اون که همیشه یه پاش آلمان و اتریش بود..."
منصوره پاسخ داد: "از وقتی که پدرش رو کشتن..."
نگاهم روی منصوره خیره ماند!
او توضیح داد "پدرش رو اعدام کردن!"
شاخ درآوردم! با حیرت به او خیره شدم و گفتم "پدرش که سیاسی نبود، ارتشی بود! مطمئنی کشتنش؟ آخه او که خودش رو بازنشست کرده بود، یا باز خرید... یادمه بیکار بود... خونه بود."
"آره، گویا یک اسلحه که شاه شخصا بهش هدیه داده، خونه نگه داشته بوده... به جرم همین اسلحه می گیرنش و بعد اعدامش می کنند."
ساکت بودم.
منصوره ادامه داد "اون خانم هم مامانش بود... همه اش با مامانشه!"

خوب شد که به حرف منصوره کردم و ولش کردم. چه بد می شد اگر اذیتش می کردم!

آناهیتا ضربه اعدام خورده بود که اینطور مات از کنار ما می گریخت زیرا که نمی خواست با ما روبرو شود... که چهره گشاده اش تبدیل به چهره ای نیمه پنهان و تاریک شده بود. فقط آرایش اش مثل گذشته بود و خودش از درون بشدت از هم گسیخته شده بود... طفلک آناهیتا! او فرزند بزرگ خانواده بود و چه اعتماد به نفس فوق العاده ای داشت، در دوازده سیزده سالگی با دو تا بچه همسن خودش اروپا را می گشت ... و حالا حس عدم امنیت چنان در او رشد کرده بود که دیگر دمی نمی توانست در شهر خودش هم بدون مادرش باشد... در دلش سرمای محیط دایره تنهایی او را دیدم که همه جا گسترده است، تا دورترین کشورهای اروپایی... و او گریه می کرد و می خواست گرمای آشنایی و امنیت را در کنار مادرش بیابد.

اعدام پدرش نه تنها او را بشدت افسرده کرده بود، بلکه او را از همه دوستانش جدا کرده بود! ما دیگر در کنار او نبودیم، ما در کنار جامعه ی بیرحمی ایستاده بودیم که بی تفاوت نسبت به مرگ پدر او سکوت کرده بود! و وقتی که پدر او اعدام می شد، کک اش هم نگزیده بود! من حتی متوجه اعدام پدرش هم نشده بودم ... آن روزها اعدام انسان ها به بهانه های مختلف خیلی عادی بود! درد اعدام نه فقط درد بود، که نوعی شرم بود، و باید پنهان می شد زیرا که عمیق ترین درد بود، و متاسفانه دردی بود که هیچ همدردی نمی یافت! هیچ کس را غم اعدام شدگان و خانواده های آنان نبود... درد اعدام را فقط آنهایی حس می کردند که خودشان اعدامی داشتند، باوری خواب آلود و سنگین برروی چشم های شهر می خزید که انگار اعدام شدگان آشغال هایی هستند که با اعدام آنها شهر پاک می شد و جامعه «پاکسازی» می شد ... درد اعدام پدرش به کنار، توهین اعدام پدرش انگار که از جانب همه ما به او وارد شده بود و همه ما در مقابل آن خاموش مانده بودیم، و به همین دلیل هم از ما می گریخت، و هیچ انگیزه ای برای روبرو شدن با ما نداشت!

حق هم داشت، این گونه اعدام ها آنقدر بی اهمیت بود که کسی در شهر متوجه آن هم نمی شد! همه ما عادی از کنار آن رد می شدیم و اهمیت نمی دادیم... هیچ کس اهمیت نمی داد مگر دختر کسی که اعدام می شد...

امروز که این تصویر ها را از زیر گرد و خاک بیرون می کشم، با دیده ای بازتر به آنها نگاه می کنم و اندک اندک گرد و خاک های فرهنگ خشونت آلودمان را با زحمت بسیار از روی آنها می زدایم، آن هم فقط تا حدودی که می توانم ... آن موقع آناهیتا را بزرگ حساب می کردم و باز هم شاید این رفتارش، چشم پوشی از زندگی و تحصیل در اروپا، شدت افسردگی اش... به اندازه کافی برایم قابل درک نبود. ولی حالا هست: حالا من آناهیتای 19 ساله آن زمان را با دقت و وسواس انسانی بیشتری می توانم ببینم، نه با ساده نگری یک دختر 19 ساله دیگر.

کنجکاوم که امروز آناهیتا تصویر ما را و سکوت دخترهای 19 ساله اطرافش را چگونه می بیند...

Tuesday, November 02, 2004

مرجان

-----------------------
توضیح: این نوشته را دادم رضا بخواند... و دیدم که در کنار پاراگرافی که درباره درخت بزرگ وسط حیاط دادسرا نوشته ام، رضا چنین نوشته:

«بعداً اعدامی ها را از همان درخت آویزان می کردند.»

-----------------------

نمای دادسرا خیلی زشت بود، پر از تنش و دلهره بود! وقار آرام و زیبای خیابان کوهسنگی را از بین برده بود. من دیگر درخت های زیبای سپیدار را در دوطرف خیابان نمی دیدم ... ورودی سیاه دادسرا همه خیابان کوهسنگی را گرفته بود!

جلوی در دادسرا همیشه تعدادی از خانواده ها پراکنده بودند، آنها که می خواستند بروند تو، یا آمده بودند بیرون، یا منتظر دیگران بودند که با هم بروند... گاه پشت دردادسرا میعادگاه خانواده ها می شد و همه همدیگر را آنجا می دیدیم، نگرانی ها و دلهره ها و امیدهایمان را برای هم بازگو می کردیم و از محاکمه ها در شهرهای دیگر خبرها گوش به گوش به ما می رسید ... و ما با دلهره هر خبر را صدبار زیر ورو می کردیم که دریابیم آیا در شهرهای دیگر حکم اعدام بوده!؟... و اگر بوده، در تهران و قم به تصویب رسیده، یا برگشت خورده... شامل چه رده هایی بوده... و رده ها و گروه ها را می سنجیدیم...

گاه برای خبرگرفتن از اینکه آیا رضا حکم گرفته یا نه به آنجا می رفتم و گاه برای ملاقاتی حضوری اگر که برای بازپرسی به آنجا آمده بود. ورود به محوطه دادسرا خودش تجربه ای بود: بازرسی بدنی توسط خواهران سراپا سیاه پوش با مقنعه و چادر مشکی که پشت سرشان با کش بسته شده بود – بگذریم که خودم هم روسری و چادر مشکی کشدار داشتم! - و رفتاری خشن و بی تربیت و بدون ذره ای ملاحظه برای دلهای دردمندی که نه فقط بند دلشان، که پاره های زندگی شان به حکم این دادسرا بسته بود. یادم مي آید که یکی از زنها بچه کوچکی داشت که در آن محوطه کوچک و تاریک بهانه می گرفت و کلافه اش می کرد و او گاه مجبور می شد بازرسی را سرسری انجام دهد.

صبح نسبتا زود بود و هنوز مقابل دادسرا خلوت بود. از تاکسی که پیاده شدم، خیابان خلوت و آرام کوهسنگی را با همه لطف وآرامش قدیمی اش باز شناختم. خیابانی که بــــــــــــــارهــــــــا پیاده در مسیر دبیرستان طی کرده بودم... وقتی که دانش آموز دبیرستان عَلَم بودم. و اینجا هم خوابگاه دانش آموزان شهرستانی دبیرستان بود... چقدر آن روزها دور بود، و چقدربه دلم نزدیک! دلم می خواست آن روزها را بغل کنم! روزهایی که دادسرای انقلاب وجود نداشت .... خنده ما بود و گاه پس از امتحان ها، تفرح اذیت کردن مردم را داشتیم و خنده و خنده ...

به سیما گفتم "زنگ بزنیم، فرار کنیم!" و او گفت که می ترسد و من اصرار کردم که "ترس نداره! و توضیح دادم که "پشت این در، می بینی که حیاط هاشون بزرگه و تا از ساختمون بیان درو باز کنن، طول می کشه! تازه، بیشترشون اف اف دارن، اصلا جواب نده! زنگ بزن و راهت رو بکش، برو!" و گفتم "تا بیان درو باز کنن، ما رفته ایم! کی می خواد بفهمه که ما بودیم که زنگ زدیم؟!" و او رفت جلوی در یکی از خانه های قشنگ خیابان کوهسنگی و زنگ زد... و بلافاصله در باز شد و مردی بداخلاق و درشت هیکل با زیرپوش رکابی و پیژامه در را باز کرد و پرسید "با کی کاردارین!؟" و سیما خشکش زده بود... من کنار جوی خیابان ایستاده بودم و با خنده هایم دست و پنجه نرم می کردم.

نیما هم شاید همین دادسرای انقلاب را دیده بود که نوشته بود:
«من به بازار کالا فروشان
داده ام هرچه را در برابر
شادی روز گمگشته ای را!»

غرق روزهای گمگشته از بازرسی بدنی عبور کردم... حیاط دادسرا خلوت بود و آن درخت بزرگ را دوباره دیدم، مثل اولین باری که به این حیاط آمدم آن را بزرگ و قشنگ و با شکوه یافتم... سال اول دبیرستان بودم و با آذر که دانشجوی شهرستانی بود به اینجا آمدیم که او از اتاقش کتابی را بردارد. او رفت بالا و من در حیاط ماندم و به درخت خیره شدم... آرام و سنگین در حیاط خوابگاه قدم می زدم و شادی روزهای گمگشته را می شمردم... اما وحشت دادسرا چنان سنگین بود که حتی رد پای شادی را هم از ذهن من می زدود... سرم را بالا کردم و دیدم که مرجان آنجا نشسته است! روی نیمکتی پشت به ساختمان و رو به درخت آنجا نشسته بود و داشت مرا تماشا می کرد. چقدر خوشحال شدم! و با عجله به سراغ او رفتم. مرجان هم دانش آموز دبیرستان علم بود و دو سال بالاتر از من بود. دختر خیلی ماهی بود، خیلی مهربان و صمیمی بود و هر سوالی که راجع به کنکورو انتخاب رشته و خلاصه ورود به دانشگاه ازش می پرسیدیم، با حوصله و مهربانی مادرانه ای توضیح می داد. هیچ تکبری در رفتارش نبود و من خیلی بهش احترام می گذاشتم... و حالا چه حسن تصادفی! یکی از بچه های عَلَم... اینجا...نمی خواستم فرصت را از دست بدهم. سلام و احوالپرسی کردیم و کنارش نشستم و بلافاصله شروع کردم برایش توضیح دادن و از او پرسیدن... او همیشه برای بچه های دوسال پایین تر جواب داشت.
"من نامزده کره ام... همسرم اینجاست ... بازجویی اش تمام شده و از سپاه رفته زندان بالا...منتظریم که حکم بگیره.."
مرجان به عکس من هیچ عجله ای برای حرف زدن نداشت و آرام و بدون عجله به حرفهایم گوش می داد و چیزی نمی گفت تا من توضیحاتم به پایان رسید و هنوز نوبت او نشده بود که بگوید برای کدام عزیزش به آنجا آمده ولی بدون خودخواهی شروع کرد به دلداری من: "نگران نباش، اینجا اذیتش نمی کنن"
و من با سادگی شاگرد دوم نظری پرسیدم "پس شلاق چی؟ این همه که میگن شلاق هست، شکنجه هست..."
مرجان:"نه، اصلا شکنجه ای در کار نیست، اصلا باور نکن! اونجا هیچ کس رو اذیت نمی کنند."

من مثل برق گرفته ها نگاهش می کردم! حرف های تازه ای می زد... امیدوار شدم که با اینها برخورد دیگری داشته باشند و مثل مجاهدین اذیت شان نکنند. و مرجان ادامه داد "برای خودش هم خوبه که دستگیر شده، اینجا خیلی چیزی یاد می گیره!"
و من فکر کردم که شاید مثلا اگر در حال فرار سر مرز دستگیر می شد برایش خیلی گرانتر تمام می شد و بهتر که پیش از فرار دستگیر شد... یا ...برای خودم احتمالات بدتر شدن را می بافتم.

مرجان با آرامش به من نوید می داد ... و من که دلم می خواست حرف های او را باور کنم با اشتیاق دنبال سندهای محکم تری برای باور خودم می گشتم:" تو از کجا می دونی؟ تو کی رو اونجا داری؟ کی دستگیر شده؟"
و او گفت "من کسی رو اینجا ندارم!"
با تعجب از حضور او در دادسرا وهمه اطلاعاتی که با باور عمیق به من منتقل کرده بود، پرسیدم "پس این چیزها رو از کجا می دونی؟"
گفت "من خودم اونجا بودم..."
گفتم "پس تازه آزاد شدی، الآن منتظری بیان دنبالت؟"
گفت "نه، خودم آمده ام اینجا، مدتیه که آزاد شده ام."

باورم نمی شد کسی از دادسرا جان سالم بدر ببرد و بعد باز با پای خودش به آنجا برگردد. پرسیدم "چرا؟!"
گفت "همینطوری، گاهی میام اینجا و میگم که من اینجا هستم، همین! و بهشون می گم که هستم. من حکم ام رو کشیده ام."
کم کم داشت دوزاری ام می افتاد... مرجان دستگیر شده بود، و آزاد شده بود... حالا هم آمده بود باز خودش را معرفی کند و اطمینان دهد که فعالیت سیاسی نمی کند، و اینقدر با آرامش به من توضیح می داد...و آن لحظه بود که فهمیدم آنچه در چهره اش می دیدم، آرامش نبود، در واقع چهره اش آرام نبود، بلکه کاملا مصنوعی بود! همه آرامش و توضیحات او ساختگی بود!
مرجان چقدر از من دور شده بود، مثل همان شادی روزهای گمگشته... او به من اطمینان نداشت و می ترسید که اگر کلمه ای از دهانش بپرد که به نوعی تعبیر سیاسی شود، من آن را در جایی بازگو خواهم کرد و او باز گرفتار خواهد شد! دلم برایش سوخت... بیچاره چی کشیده بود که به اینجا رسیده بود! و در عین حال ازش لجم می گرفت که به من می گفت "نه، دروغه! اونجا اصلا شکنجه نیست... تازه برایش خوب هم هست که دستگیر شده! آدم در زندان رشد می کنه..." دیگر سوالی نداشتم واز او توضیحی نمی خواستم. داشتم نگاهش می کردم و او با همان لحن یکنواخت از مزیت های دستگیری و زندان داشت می گفت... تا اینکه متوجه سکوت و عدم اشتیاق من شد. اما باز هم ماسک مسخره را از چهره اش برنداشت. چه می توانستم به او بگویم؟! من حال او را می دانستم و دلم برایش می سوخت، و او حال مرا می دانست و شاید دلش برای من هم می سوخت، اما البته باز هم دلش بیشتر برای خودش می سوخت! و من بهش حق می دادم ... او هنوز به رویش نمی آورد که من فهمیده ام... با همان آرامش یک بار دیگر به من دلداری داد و بعد گفت که دیگر باید برود و بعد به درون ساختمان دادسرا رفت... خوابگاهی که دادسرا شده بود.

حالا که به آن روزها نگاه می کنم، یادم می آید که دیگر هرگز آن درخت را در حیاط دادسرا ندیدم... گرچه بارها و بارها از مقابل آن عبور کردم...

از دادسرا باز هم برایتان خواهم گفت...

Thursday, October 28, 2004

نگفته بودم

رضا می پرسد: ثوری که بود؟...
و زهرا می گوید: از ثوری به من نگفته بودی...

چگونه می توانستم قبل از 21 سالگی ام از حافظه یخ زده و بیجان آن دختر بگویم؟ من حتی اگر می خواستم از ثوری نامی ببرم، چگونه ممکن بود که از او بدون صحبت از تصویری که روی طاقچه دل دختر 19 ساله بود با کسی حرف بزنم؟

تصویرها در آنجا هستند، تک تک آویزانند، یا روی هم تل انبار افتاده اند... و من باید شهامت اش را می یافتم که تصویری را بردارم و ازآنجا بیرون آورم و به شما نشان دهم.

پیش از اینها نمی توانستم با چیزهایی که درک اش برایم دشوار بود، روبرو شوم. از جنبه احساسی آن بگذریم، که هنوز هم برایم بس دشوار است، درک آن لحظه ها در دسترس من نبود... خیلی دور بود... معمایی بود که حتی طرح آن هم برایم دشوار بود.

از همین رو، فرد دیگری – هر چقدر هم یگانه با من – نمی توانست آن تصویرها را بیند. حالا می توانم حداقل درک کنم که در آن لحظه ها چه گذشت. اما این پرسش ها همچنان پا برجاست که چرا...؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

حال که بزرگ و تاحدودی بالغ شده ام، شهامت آن را می یابم که تصویرها را از دختری که پایش را هرگز ورای 21 سالگی نگذاشت و در زمان خیره به خودش ایستاد، بگیرم و به آنها نگاه کنم و اینجا در مقابل شما به آنها نگاه کنم ... با تکیه به شماست ... و نگاه مهربان تان ... که می توانم از 21 سالگی عبور کنم، تصویرهای گذشته را با اشک و لبخند شستشو دهم و به انگشتان شما بسپارم شان تا ضخامت و زمختی تصویرها را لمس کنید...

می دانید که گاه یگانه ترین فرد شمایید که با من بیگانه ترین اید ...

Friday, October 22, 2004

ثوری

تصویری میخکوب شده بر طاقچه ای روی دیوار دل دختر... از 19 سالگی ... دست هایتان را باز کنید، تصویر را بگیرید و آن را خوب به چشمانتان نزدیک کنید... جزئیاتش گناه «انسان بودن» را نمایان می سازد.

انسان بودن می تواند گاه گناهی بس عظیم باشد، گناهی که فقط خودت می دانی، که جرم محسوب نمی شود و در هیچ دادگاهی به خاطرش محاکمه نمی شوی - و شاید اگر این گناه را مرتکب نمی شدی، محاکمه ات می کردند(!) - اما بار آن سنگین بر دوش هایت باقی می ماند تا دم مرگ، و عذاب آن هیچگاه نمی کاهد و کمتر نمی شود، و هرچه بزرگتر می شوی، و زیبایی های زندگی را بهتر درک می کنی و قدر مهربانی را بیشتر می فهمی و با مفهوم های زیبای انسانیت و حقوق بشر آشنا می شوی و حرف های خوب از این دست در زمینه طبیعت انسان که برای فرزندانت می خواهی، و عشق ات را به بچه هایت که مرور می کنی، یک چیزی بیشتر اذیتت می کند!
چیزی که باید راجع بهش بنویسی، بعد خودت نوشته هایت را بخوانی تا بفهمی چیست ... و بعد از خودت بپرسی که چرا؟!

گناه انسان بودن ... چون انسان هستیم با توانایی های محدود و گاه در لحظه نمی توانیم درست و سریع و دقیق بیندیشیم، چون معادلات شامل احساس و منطق و آینده نگری و قضاوت و حدس و ... را نمی توانیم بدقت حل کنیم، تصمیمی می گیریم، و یا حتی بدون آنکه فکر کنیم و تصمیمی بگیریم، رفتاری داریم که ظاهرا انسانی است، اما در صندوفچه پنهان قلب مان می دانیم که انسانی نیست! و بیرحمی است ... و آنگاه که فرصت جبران از دست رفته باشد بار گناهی از آن برایمان باقی می ماند که هرگز بخار نخواهد شد.

برای من هم فرصت جبران از دست رفته است... ثوری اعدام شده!
خبر اعدام ثوری را دو سه سال بعد از خواهرم که به دیدن خواهرش رفته بود، شنیدم.
و من ماندم و جای خالی لحظه هایی که هرگز پر نشد.
و آنچه برایم باقی مانده، مرور و باز مرور تک تک ذره ذره ذره ذره احساس هایی است که ثوری در آن لحظه ها داشت و من نادیده گرفتم،
مخاطره و وحشت بی نهایتی که او را در بر گرفته بود،
ترس او از مرگ،
تلاشی بی توان برای نجات از اعدام...
ناباوری من به حکم اعدام او،
بی اعتنایی من به ترس او از مرگ،
پرده پوشی بر هراس خودم از درک اینکه مرگ در تعقیب اوست،
پیروی من از قاعده ساده زندگی روزمره،
بی اعتنایی به تلاطم خشونت،
میل به تداوم زندگی ساده یک انسان ...
و گناه ساده انسانی که می خواهد بسادگی زندگی کند،
و به چشم هایش می گوید "نبین!"
و به خودش می گوید "من می توانستم اینجا نباشم و شاهد نباشم!"

من به کوتاهی دیدم اش ولی افسوس ... ذره ای گرمای محبت نثارش نکردم!
و باور آنچه کرده ام کنون به من می فهماند که دختر 19 ساله معصومی که هیچ کاری نکرده می تواند چقدر در بی عملی خود گناهکار باشد!

باید روراست این را بگویم که گفتن و گفتن ها، هوای غیرقابل تنفس اطراف گذشته را برایم تمیز می کند و آن را قابل تنفس می سازد، وقتی که می نویسم، وقتی که تصویرهای گذشته را با اشک هایم قاب می کنم ... عقده هایی از نوع خفقانی متعفن و به جای مانده از گذشته باز می شود و می توانم با گذشته روبرو شوم... گذشته ای که همیشه همه مان ناگفته و در سکوت در حال فرار از آن بوده ایم، فرار ... هر چه دورتر بهتر! و آنگاه که جایمان را امن می یابیم و تازه نگاهی به اطراف، در می یابیم که جای خیلی ها در زندگی خالی است، خیلی ها!
من در برخورد با گذشته همیشه برای خودم روضه می خوانم و می گریم...

با اینهمه باز در واقعیت آنچه که گذشته تفاوتی پدیدار نمی شود!

قصدم این نیست که خودم را به باد انتقاد بگیرم، یا از خودم دفاع کنم، یا به کسی درس بدهم ... انگیزه من از نوشتارها هیچی نیست جز گشودن پرده ای که مقابل باطن انسانی مان کشیده ایم. باطنی که هرگز در ما پرورش نیافت و بکر ماند و در آن بذر خشونت رویید و اگر خشونت نبود، شوره زار تحمل خشونت بود! پذیرش قساوت بود در سکوت... و اگر درباره اش گفت و گو نکنیم و آن را بی پرده نبینیم، همچنان پرورش نایافته می ماند و فرزندانمان تجربه های دردناک ما را تکرار خواهند کرد.

بهانه ندارم... نیاز دارم ... پس از سالها سکوت، سرم را بر شانه شما بگذارم و از دردی بگویم که هنوز هم نمی دانم به تمامی گناه من است، یا هوایی که آلوده بود ...

دختر 19 ساله بچه نیست، خوب و بد را می فهمد، و گرنه پس از سالها دستش را به درد افسوس به دندان نمی گزید ...

تصویر لبخند ثوری در دست هایم معلق مانده است، در دست هایی که می خواهم در باغچه بکارم...

پاییز بود. یک روز جمعه. بعد از ظهر. من توی باغچه زیر درخت نشسته بودم و کتاب می خواندم.

مدتی بود آقام(پدرم) درخانه حکومت نظامی اعلان کرده بود و من جرات بیرون رفتن از خانه را بدون اجازه یا همراهی دیگران نداشتم. همه نگران بودند، نگران دستگیری هایی که همه جا جریان داشت. توی جوی خیابان ها و کنار جاده ها بیرون شهر پر از کتاب ها و نشریاتی بود که از ترس سپاه و کمیته و دستگیری های پیاپی، شبانه بیرون ریخته شده بود ... از همه بقالی ها و سپورها راجع به همسایه ها سوال می شد... مادری پسرش را لو داده بود... و چند تا آیت الله حکم اعدام پسران خودشان را هم داده بودند ... کسی نبود که وحشت حاکم بر شهر را حس نکرده باشد. حتی این خبر همه جا پیچیده بود که مادری از پسر کفتربازش به سپاه شکایت کرده که پسرتنبیه شود و دست از کفتر بازی بکشد، و پسر اشتباهی همراه یک عده همان شب اول اعدام شده بود! روزنامه ها هر روز ردیف های شصت نفری و صدنفری اسامی اعدام شدگان را چاپ می کردند. تلویزیون هر روز چند نفر را نشان می داد که درست قبل از اعدام مصاحبه کرده بودند و می گفتند که اشتباه کرده اند، و پشیمانند، و بعد از مصاحبه اعلام می شد که این فرد پس از مصاحبه اعدام شده است، و وقتی که ما مصاحبه را می دیدیم که او مثل یک آدم زنده حرف می زد، دیگر اعدام شده بود و زنده نبود! کسی دلش نمی خواست به هیچ بهانه ای دستگیر شود... و خواهرم با یک بهانه الکی اشتباهی به جای فرد دیگری در خیابان دستگیر شده بود... یک عده ریخته بودند خانه ما را گشته بودند ... و حکومت نظامی شدید بود!

و من تحت مراقبت شدید در خانه بسر می بردم و تنها تفریحم کتاب بود، معدود داستان های بی خطری که در گوشه و کنار خانه افتاده بود و از خطر سرازیری مستقیم به چاه فاضلاب نجات پیدا کرده بود.

سرم را که بالا کردم یکباره دیدم که ثوری به نیمه حیاط رسیده و همراه دختر دیگری دارد به طرف من می آید. هر دو چادرنماز سرشان بود. دختر را قبلا ندیده بودم، قدش یک وجب بلندتر از ثوری بود، ولی سن اش آشکارا خیلی کمتر بود. ثوری 17 سال داشت، و دختر شاید حداکثر 14 ساله بود. حالا که خودم یک دختر 12 ساله دارم، می توانم وحشت نگاه دختر را حس کنم! دختر تمام مدت ساکت بود، سکوت کرده بود و چادر را به دندان می جوید، نگاهش دنبال چتری می گشت که نمی یافت...

بلند شدم و به طرفشان رفتم. اول از دیدن ثوری خوشحال شدم. همکلاس خواهرم بود و چون زیاد به خانه مان می آمد و آدم خیلی شوخی بود، با من هم دوست شده بود. خیلی بانمک بود. خودش زیاد نمی خندید، فقط آن لبخند را روی صورتش نگه می داشت، اما بقیه را با حرف هایش روده بر می کرد.

بلافاصله فکر کردم بهش بگویم که خواهرم را گرفته اند و با هم به قوانین حکومت نظامی خانه مان بخندیم... اما باز فکر کردم نه، پدرم گفته به کسی نگوییم چون که خود این مساله باز شک برانگیز می شود! حرف به سرعت می پیچد و مردم را به نسبت به خانواده ما حساس و بدبین می کند!
و قانون حکومت نظامی را رعایت کردم.

و فکرم به سرعت چرخید روی این که دختر دیگر کیست؟... نمی دانستم، ولی می دانستم که معلوم می شود... شاید سر راه آمده چیزی بگیرد، یا بگوید، یا دعوتی کند، یا برای خواهرش سفارش خیاطی بگیرد...
با خوشحالی گفتم "سلام... ثوری جان!"
"سلام سهیلا"
"حالت چطوره، خواهرت چطوره؟"
خواهر بزرگش خیاط بود و قشنگ ترین مانتوی اسلامی را که اولین روپوش اسلامی ما در دبیرستان بود، برای من و خواهرم دوخته بود.
"خوبن، همه خوبن!"
جواب هایش تند و کوتاه بود.
منتظر بودم اول از همه سراغ خواهرم را بگیرد، و گفت "خواهرت خونه است؟"
گفتم "نه"
نگاهش کردم، نپرسید که کجاست، و می دانستم که فکر کرده شاید رفته خرید!
من ولی هنوز مکث کرده بودم که به هر حال بپرسد کجا، و همان یک ثانیه مکث هر دوی ما پس از گفتن "نه" انگیزه توضیح گرفتاری خواهرم را از من گرفت... دلیلی ندیدم که به این سرعت برایش توضیح دهم، او که نپرسیده بود.
دیگر صحبتی نبود، ثوری که همیشه به کسی مهلت حرف زدن نمی داد، چیزی نداشت که بگوید.
و من هنوز درک نکرده بودم. همه سیگنال های غیرعادی در حضور ثوری بود، ولی من در شرایط حکومت نظامی خانه مان توانایی دریافت حس های دیگران را نداشتم ... کنترل حس های خودم به اندازه کافی مشغولم کرده بود.
به اطراف نگاه کرد. نمی دانست چه بگوید، نه حرف می زد، و نه می رفت.
در همان ثانیه کوتاه که سرش را دوباره به اطراف گرداند، سرگشتگی اش را حس کردم، ولی هنوز درست درک نکردم...
پرسیدم "می خواهی بیایی تو؟"
و او بی معطلی پرسید "میشه شب رو اینجا بمونیم؟!"
و من کاملا درک کردم! آنها فراری بودند... "مجاهد"! تا آن لحظه نمی دانستم ثوری "مجاهد" شده. خانه تیمی شان حتما لو رفته و آنها دربدر بدنبال جایی هستند که شب بمانند. می توانم جایی پنهان شان کنم؟ شاید، ولی احتمال اینکه دو نفر را درخانه جا دهی و مامان نفهمد، خیلی کم است! و اگر مامان بفهمد، آقا هم حتما می فهمد، و آنوقت معرکه واویلاست!!!! خودم حق ندارم بیرون برم و کاری بکنم، حالا دو تا "مجاهد" را بیارم تو خونه؟ که یکی شان را هم اصلا نمی شناسم.

اندیشه های مخالفت در سرم ردیف شد! شنیده بودم که چگونه خیلی از همین هایی که دنبال جا هستند که مخفی شوند، پس از دستگیری همان کسانی را که بهشان رحم کرده و جایشان داده اند، لو می دهند ... و بعد حتی از آنها بازجویی هم می کنند! خطر ... جرم همکاری با "مجاهدین"! گاه هم برخی شان پس از دستگیری همدست اطلاعاتی ها شده بودند و بدون اینکه بگویند که دستگیر شده اند، ادعا می کردند که دنبال راه فرار هستند که دستگیر نشوند و الکی می گفتند در خطرند و به سراغ دوستان و آشنایان شان می رفتند تا ببینند چه کسانی حاضرمی شوند به مجاهدین کمک کنند، جا بدهند، مخفی کنند و یا پول فرار آنها را تامین کنند و ... و به تله می انداختند! ... با سپاه همکاری می کردند و لو می دادند ... اصلا نمی شد اطمینان کرد!
تازه اگر اطمینان می کردم، در این خانه ای که یک دستگیر شده دارد و هر آن شاید دوباره بریزند و خانه را زیرورو کنند، کجا می توانستم جایشان بدهم؟!
و از همه اینها گذشته، اگر آقام می فهمید!!

بسادگی گفتم "نه."
همین، و لبخندی زدم. توضیحی ندادم.
به روی او نیاوردم که می دانم فراری است،
و به روی خودم هم نیاوردم که مرگ در پی اوست،
و از خودم نپرسیدم که اگر جایی نیابد، چه؟!

وحشت را که در صدایش بود، و اگر یک کلمه دیگر می گفت، بغض اش جاری می شد و به اندازه دریای سرخ می گریست، نادیده گرفتم... او چیزی نگفت ... من هم چیزی نگفتم. هر دویمان می دانستیم که وضعیت او چیست، ولی کاش من وضعیت خانه مان را برایش شرح می دادم، کاش می گفتم که دلم می خواهد بتوانم کمکت کنم، اما توانایی اش را ندارم، و یا شهامت اش را ندارم! کاش حداقل برای لحظه ای دستی روی شانه اش می گذاشتم، یا دستش را می گرفتم! گرمای انسانی به انسان دیگر، همین! همین را هم از او دریغ کردم... کاش بغل اش می کردم، کاش یک بوسه روی گونه اش می گذاشتم و می گفتم که دوستش دارم، ولی "متاسفم، نمی توانم!"
ولی کاری نکردم و چیزی نگفتم.

ترسیدم که حتی به رویم بیاورم! شاید که سدی بشکند و چیزی که نمی دانستم چیست، جاری شود. می دانستم که همان بهتر که همه چیز سر جایش باقی بماند، و زندگی من روال خودش را طی کند، بیشتر از دردسری که داشتیم، نمی خواستم. کاش یک چیزی می گفتم، کمک را دریغ کردم، چرا دو کلمه حرف آدم وار را دریغ کردم؟ چرا هیچ چیز نپرسیدم، چرا هیچ چیز نگفتم، چرا هیچ توضیحی ندادم ... ترسیدم که با یک "مجاهد" ارتباط برقرار کنم، گرچه این "مجاهد" همان ثوری خودمان بود ...

او چیزی نگفت.

حالتش مثل سقفی بود که دیواره هایش فروریخته... خنده اش مثل همیشه روی لبش بود، معمولا خنده ای بود که بسرعت مسری بود و به دنبال آن شوخی هایش بود که همه را روده بر می کرد. اما ... این خنده مثل همیشه نبود، بس ظاهری بود و با خنده های دیگرش فرق داشت!
خنده ای بود که وحشت اش را پنهان می کرد، یا سعی می کرد که پنهان کند، و نمی توانست، چون من وحشت اش را روشن تر از روز از خلال لبخندش نه تنها در وجودش که حتی در اطراف چادرش هم دیدم!
شاید خنده اش می گفت که "من به رویم نمی آورم که ترس دارم! شما هم به رویتان نیاورید!"
شاید خنده اش برای این بود که من بپذیرمش و بگذارم بیاید تو ...
شاید خنده اش از من التماس می کرد!
شاید خنده اش ناشی از دیدن محل آشنایی بود، او در خانه ما خاطرات خوب خندیدن بسیار داشت، و از این خانه فقط خاطره های خنده و خوشی داشت، و اکنون روزهای سختی را می گذارند و به خاطره های خوب نیاز داشت،
شاید خنده اش را می خواست به آخرین کسی که پیش از دستگیری و اعدام می بیندش بسپارد...
شاید خنده اش نشان از بی گناهی اش بود و نشان اینکه او می رود تا بی دفاع و به گناه دیگرانی که او را به خانه تیمی فرستاده بودند اعدام شود،
شاید می خندید چون می خواست به خودش بباوراند که اینها همه اش یک شوخی است، و خودش هنوز این را نمی پذیرفت و باور نداشت،
شاید می خندید چون می خواست از واقعیت بگریزد،

من آن روز در خنده اش – که به گمان او خیلی چیز ها را پنهان می کرد، و برای من خیلی چیزها را آشکار می کرد – یک چیز دیگر هم دیدم... چیزی که خیلی دردناک بود!

من در لبخند پر درد او که قفلی بر گریه بود، حسرت گذشته را دیدم، و پشیمانی او را از راهی که رفته بود... نمی دانم چگونه توضیح دهم که باورکنید که می توان این را در یک لبخند ظاهری و ساختگی دید، اما من دیدم! او آشکارا دنبال گذشته اش می گشت و می خواست جایی در آنجا بیابد، جایی که امن بود! از آنچه می خواست برایش اتفاق بیفتد می ترسید، بشدت می ترسید، و دلش می خواست به عقب برگردد، و بدبختانه نمی توانست. من در آن چند لحظه که در حیاط ایستاده بودیم نگاه های او را به خانه مان دیدم، جایی که همیشه براحتی بدانجا رفت و آمد می کرد، و حالا در آنجا جایی نداشت ... حسرت چیزهایی که داشته و قدر ندانسته و کنار گذاشته و حالا زندگی اش به آنها بند است، می خواست به چیزی چنگ بیاندازد و خودش را نجات دهد ... و نمی یافت! و تازه، دخترک هم با او بود، و او باید دخترک را هم نجات می داد!

و من چرا در تمام مدت به دختر همراهش نگاه نکردم؟ اول یک نگاه کرده بودم و همین. چرا؟
شاید نمی خواستم دخترک به اشتباه به من امید ببندد، در من آشنایی یا سرپناهی بجوید، پس می خواستم غریبه باقی بماند. آخر او یک "مجاهد" بود، و آن روزها "مجاهد" از بیمار تیفوسی خطرناک تر بود... زندان و شکنجه و اعدام بشدت مسری بود!

و حالا که یادم می آید، دلم برای ثوری و دخترک که "مجاهد" شده بودند بشدت می سوزد. چقدر بار کلمه جنگی و خشونت زای "مجاهد" برای این کودکان درمانده ثقیل بود، چقدر با "مجاهد" بی پروا که اسلحه حمل می کند و بمب می گذارد و نابود می کند و می کشد و بی مهابا کشته می شود، تفاوت داشتند!
حالت پرنده هایی را داشتند که به جای پرواز به آسمان، به درون قفس گربه های وحشی پرواز کرده بودند و ناگهان هردویشان این را فهمیده بودند!

امروز که چهره هایشان را به خاطر می آورم، اهمیت اسناد سازمان ملل متحد در منع استفاده از کودکان در مبارزات مسلحانه را با تمام وجود لمس می کنم.

برگردیم به تصویری که دست هایم در دست های شما می کارند...

ته دلم برایش آرزو کردم که خانه دایی ای، عمویی، کسی را بیابد و آنجا پنهان شوند و بعد به پاکستان فرار کنند همانطور که شنیده بودم خیلی ها فرار کرده اند... ولی نوک زبانم آرزویی جاری نشد، دعای خیری بدرقه اش نکردم، و حرفی بیشتر از "خداحافظ" بهش نگفتم. آیا واقعا می دانستم که به سوی اعدام می رود ... چرا به ذهنم خطور نکرد که جایی ندارد و باید خیلی از همه جا سرخورده شده باشد و بی پناه باشد که به خانه ما پناه آورده باشد.

ازش چیزی نپرسیدم، و بهش چیزی نگفتم.
تقاضای کمک کرده بود، و من این تقاضا را نپذیرفتم.
و او چیزی نگفت. به سرعت برگشت و رفت.
دختر نوجوان هم همراهش رفت.

حالا که به گذشته نگاه می کنم، می بینم که چگونه در آن لحظه رابطه انسانی ما ناگهان زیر سایه جریان این تقاضا ناپدید شد! ولی البته نابود نشد، فقط در همان لحظه در ظاهر گفتگوهایمان پرید و رفت و پنهان شد، پنهانش کردیم، پنهانش کردم! وگرنه که البته من ثوری را دوست داشتم و هنوز هم دارم. فقط ترس بود و احتیاط برای هردویمان که سبب شد او را نپذیرم.
و از چشم او که نگاه می کنم، می بینم که رابطه انسانی ما فقط ناپدید نشده بود، بلکه کاملا نابود شده بود!
دردا! ... حسی به من می گوید که من بر حسب اتفاق آخرین آشنایی بودم که ثوری پیش از اعدام می دید...
نگرانی من از چیزهایی بود که اگر با ثوری یک رابطه انسانی برقرار می کردم می توانست پیش بیاید، و من با او حرف نزدم. مکث کردم ... نگاهش کردم ... سکوت کردم!
چرا گره های عاطفی زیر مرکب سیاست که دیگران به ضمیرهای ما تحمیل کرده بودند، پنهان شد؟

دردها و احساس های ما جدا از ما جریان دارند و در میان زنده های پس از ما هم جاری باقی می مانند... و همچنین سرگشتگی پر هراس ثوری ... وحشت دخترک ... و گناه دختر 19 ساله آن روز، گناه دریغ کردن عاطفه از انسانی که بشدت نیازمند ذره های آن است و بس نابخشودنی است... این تصویرها دیگر از آن من نیستند و از دست های شما هم لیز می خورند و در میان همه جاری می شوند...

Tuesday, October 19, 2004

فریدا

گفته بودم که ... بهتون گفتم که باید این تصویرهای زندگی آن دختر21 ساله رو به شما بسپارم ... و شما کمک می کنین که تصویرهای دیگران را از زندگی ام بیرون بکشم ... دیگرانی که هنوز روی دوش من تکیه دارن و از من میخوان که ازشون به شما بگم...

از دختر نازنینی می خوام براتون بگم که هیچوقت بهم نزدیک نشدیم... و حسرت اینکه "کاش بهش نزدیک شده بودم!" تا ابد با من باقی خواهد ماند.

فریدا هنوز داره به من لبخند می زنه، آرام و بدون توقع، و بدون اینکه بخواد با حرف هایی که بهش میگم مخالفتی نشون بده، با خوشدلی و خوش طینتی و اعتماد به نفس خاص یه دانش آموز موفق سال دوم نظری که کاملا به خودش و همچنین به شما اعتماد داره.

فریدا هم مثل من رشته ریاضی می خوند، شاید این تنها وجه اشتراک ما بود. حالت متین و لبخند آرام او بود ... یا قد بلند و هیکل اندکی درشتش که نه تنها زمخت نبود بلکه زیر آن پوست صاف مهتابی رنگش خیلی حالت لطیفی به او می داد ... یا شاید اینکه می دانستم خانواده اش خیلی سطح "بالا" هستند و هر دو تحصیل کرده فرنگ و ... یا اینکه به این خاطر که برخلاف همه ما که پیراهن چینی و اوورکت سربازی می پوشیدیم، او کت های ساده و شیک اروپایی روی مانتویش می پوشید...؟...؟...؟...چه بود؟
نمی دانم! فقط می دانم که یک چیزی او را از من - یا در واقع من را از او - همیشه کمی دور نگه می داشت ... و کاش اینطور نبود!

خانواده اش از روشنفکران دگراندیش بودند و پیغام داده بودند که بریم سراعش و او با ما "کار" کند، اما من نمی خواستم یا رویم نمی شد بهش فشار بیارم. مدتی با ما کار می کرد... پخش تراکت و کارهای معمولی دیگه... اما بعد دیگر کار نکرد. و من بهش چیزی نگفتم. توی مدرسه همدیگر را می دیدیم و دورادور لبخندی و سلامی! همین.
منصوره بیشتر باهاش در تماس بود. خانواده اش را هم می شناخت و هم او پیغام خانواده اش را به من داده بود.

با اینکه فریدا دو سال ازمن کوچکتر بود، و به نوعی برای من که سال آخر ریاضی بودم، او "بچه" به حساب می آمد، در عین حال متانت خاص و لبخند متین و هیکل درشت و زیبایی بی توقع اش باعث می شد که احترام او را بیشتر از آنچه برای کلاس دومی ها قائل بودم، حفظ کنم. منصوره گاهی می رفت سراغش، ولی من نه. در ذهن خودم به خواست او احترام می گذاشتم ... و کم کم او دیگر به سراغ ما نیامد.
و ما هم ولش کردیم، کاش نمی کردیم!

دو سال بعد

با منصوره نشسته بودیم ... گله از اینکه ما را دانشگاه راه نمی دهند، و باید فوقش خیاطی و گلدوزی کنیم ... و یاد بچه های "موند بالا"ی مدرسه افتادیم که "خوش به حالشون!"
شراره که رفت امریکا و ازدواج کرد،
ترانه که ازدواج کرد و رفت لوس آنجلس،
مهناز که رفت اروپا درس بخونه،
و طناز که منتظر بود شوهر کنه و بره امریکا...
و من از فریدا گفتم...
گفتم "اون از اولش هم معلوم بود اهل کار سیاسی نیست! همیشه هم موند بالا لباس می پوشید، یادته؟! اون کجا رفت، اروپا یا امریکا؟"
و منصوره انگار دست هایش اعتصاب کردند، بیکار شدند، همراه با گلدوزی اش پایین آمدند ... با دلسوزی به من نگاه کرد، هنوز نمی دانستم دلسوزی اش برای چه بود، نادانی من، یا سرنوشت فریدا، و گفت "فریدا اعدام شد. تو یک خونه تیمی دستگیرش کردن! اون اواخر با مجاهدها کار می کرد."

خدا!... دنیا سفید شد، رنگ پوست فریدا... مرگ فریدا را باور نمی کردم، او نباید می مرد ... بچه نازنینی بود. خیلی معصوم بود، خیلی مودب بود، خیلی متین بود، و اصلا عقیده سیاسی نداشت! هرکس هرچه می گفت، او به راحتی می پذیرفت. ما رهایش کرده بودیم و مجاهد ها رفته بودند سراغش، او که تنها بود و دوستی با مجاهدها برایش نعمتی بود. پیش خودم حساب کردم، فقط کمتر از شش ماه با مجاهدها بود! فقط شش ماه فعالیت و بعد اعدام! اصلا کی رفته بود خانه تیمی؟!
و منصوره توضیح داد "تازه رفته بود خانه تیمی که لو میرن و دستگیر میشه!"
درمانده شدم! از اینکه به او سر نزده بودم، سراغش نرفته بودم و از اینکه رهایش کرده بودم... چرا؟! باید می دانستم که او هر عقیده ای را می پذیرد، به آسانی با آن لبخند سبک و معصومش همه چیز را با اعتمادی یکسان به خودش و به طرف می پذیرفت! کاش رهایش نمی کردم، کاش کمی باهاش وقت می گذاشتم... به آسانی می تونستم جذبش کنم یا در واقع قانعش کنم که با ما بماند، خانواده اش هم می خواستند که با ما باشد...
فقط گفتم "طفلک!"
در این واقعه من هم به نوعی مقصر بودم! و چطور قضاوت های من محور دنیایم بود!؟!!! چطور می توانستم اینقدر احمقانه قضاوت کنم!؟ این همه حماقت من! اینهمه تقصیر و کوتاهی من! اینهمه معصومیت و بچگی فریدا، فقط 16 سال داشت!
کاش اینقدر به او احترام نمی گذاشتم و منتظر نمی شدم بیاید طرف ما، کاش با اندکی فشار به طرفش می رفتیم ... کاش!

گفتم"طفلکی پدر و مادرش، همین یه بچه رو داشتن، نه؟"
منصوره سر تکان داد و آرام گفت "آره!"

پدر و مادر فریدا را هرگز ندیدم.

لبخند فریدا هرگز از زندگی من کنار نمی رود.

فکر می کنم فریدا که همیشه کت های شیک اروپایی می پوشید حالا حتی سنگی هم بر گورش ندارد... و شاید حتی هرگز یک قبر هم از آن خودش نداشته باشد!
آخ، او حتی یک قبر هم ندارد... طفلک فریدا، و طفلک پدر و مادرش!

گاه از خودم خجالت می کشم... شما آیا لبخند فریدا را باور می کنید که روزی بوده و در راهروهای دبیرستان ما با معصومیت رها می شده؟... شما قاصد امین تصویرهای زندگی من هستید و من از شما نمی پرسم که وقتی این تصویرها را از دست من می گیرید با آنها چه می کنید...

Thursday, October 14, 2004

من چطوری می تونم عکس و لینک مربوط به پتیشن مخالفت با اعدام رو اینجا بذارم؟

Wednesday, October 13, 2004

دلم نمی خواهد رنگ غم و غصه به این صفحه بزنم، دلم می خواد شاد باشم و مثل هایده بخونم "سلام، سلام!... همگی سلام... ای زندگی سلام!"

چه کنم که خداوند متعال فراوان عشق آواز به من داده ولی فراموش کرده لطف خودش رو شامل حال تارهای صوتی ام بکنه! (البته این به هیچوجه مانع از این نمیشه که من از آواز خوندن لذت ببرم، اما چه کنم که دیگران به اندازه کافی هنر آواز مرا درک نمی کنند.)

Tuesday, October 12, 2004

شهره

می خواهم از شهره بگویم. سالهاست که می خواسته ام از او بگویم. سیمین می گوید "چه ساده از این چیزها حرف می زنی..." ولی نمی داند که من هیچ نگفته ام! و نخواهم گفت... قساوتی در دل من جا گرفته که راه کلمه ها را می بندد، چیزی است که راه جاری شدن احساس های طبیعی انسان را می بندد. قساوتی است که از قربانیان جنایت ها به ما به ارث می رسد، آنان که قساوت را بر جانشان تجربه کرده اند و قربانی آن شده اند، سکوت کرده اند! و سکوتشان به ما منتقل می شود که نگاهمان را نمی توانیم از آنان برگیریم.
شاید برای آنکه حس بدی داریم از اینکه بر سر آنها چه رفت، و می خواهیم به نوعی خودمان را به آنها نزدیک کنیم! ... و فقط خود را با سکوت آنها نزدیک می کنیم و یادمان می رود که ما زنده ایم و می توانیم که سکوت نکینم... من باید به خاطر آورم که می توانم سکوت نکنم، ولی هنوز نمی توانم، هنوز دشوار است! اعلب برای آنکه بار گناهم با کمتر حس کنم، به خود می گویم که ما مردمی هستیم که هنوز حرف زدن و بیان کردن را یاد نگرفته ایم، اما در سکوت کردن همیشه استاد بوده ایم! و نمی دانم این تقسیم گناه تا چه حد بارم را سبک تر می کند... به هر حال من هنوز زیر سکوت زندگی می کنم...

زن با هیکل درشت اش جلوی من ایستاده بود. صف طولانی بود و خسته کننده. چاره ای برای کم کردن گرما و بیشتر کردن طاقت ما در صف نبود جز صحبت با نفر جلویی ویا پشت سری... و من شروع کردم ... و اونفر جلویی من بود که گفت "اون روزها اینجا قصاب خونه بود!" و من قساوتی توی صدایش حس کردم که نمی دانستم از شدت درد و رنجی بود که کشیده بود، یا تنفری که به "اینجا" داشت!

و حالا پس از بیست سال می بینم که قساوت زن در من هم نشسته، و شاید همه اش هم قساوت نبوده.. شاید بیشترش سرپوشی بوده که همه ما روی دلمان می گذاریم وقتی که طاقت همه چیز را با هم نداریم... و یک لحظه گوشه ای از آن سرپوش سنگین و عظیم را بالا گرفته بود که از زیر آن چیزی را به من نشان دهد... رد مرگ شهره را... و داد! و باز سرپوش سنگین سرجایش بود... و من در دلم آن را شبیه قساوت دیده بودم... و حالا درون خودم مهیب سرکشیده است. و می دانم که در آن لحظه بیست سال پیش من هم سرپوشی را روی دلم گذاشتم. حتی دیگر با زن صحبت نکردم. و سالهاست که با هیچ کس صحبت نکرده ام. شما با سکوت تان مرا به اینجا کشانده اید که دارم صحبت می کنم... شاید بیشتر از خودم به من اعتماد دارید، ها؟!... سالهاست که دلم خفقان گرفته و گریه نمی کند! زار نمی زند و از درد چیزی نمی گوید. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. گویا من هم قساوت را وام گرفته ام!

شهره با شلوار سربازی گشادش آنجا ایستاده بود و داشت کمربندی را که از آن خواهرزاده اش بود به آن می بست که از کمرش نیفتد. و شلوار را زیر مانتویش خوب بالا می کشید و باز هم باید سرپاچه هایش را تا می داد. عینک ذره بینی ته استکانی بزرگی داشت که در تضاد با صورت سفید و لطیف اش بود و از همین رو ظرافت چهره اش را باز بیشتر نمایان می کرد. دندانهای بالایش مثل دندان های خرگوش کمی جلو آمده بود و وقتی که می خندید با آن روسری سفت و سخت اش حالتی داشت که خنده را خواه ناخواه به دیگران می داد. من اسمش را گذاشتم «نخودی» چون به نظرم مثل شیرینی نخودی ظریف و شیرین بود! و اگر چه به ظاهر کارهای جدی و مهمی انجام می داد، اما باز هم در هر کاری به نظر من نخودی بود با آن هیکل ظریف و سفید برفی اش که در شلوار سربازی و مانتوی اسلامی گم می شد و با موهای بوری که بدقت زیر روسری بزرگ و تیره رنگ می پوشاند، و هنوز هم مطمئن نیستم که موهایش بور بود و یا خرمایی... همه موهایش را تا لاخ آخر زیرروسری می پوشاند. با آن قیافه جدی اش کنار میله پرچم در حیاط دبیرستان می ایستاد... حدود پنجاه نفر از بچه هایی که مثل او به اصطلاح "مجاهد" بودند در حیاط دبیرستان بطور مرتب و منظم و با فاصله از همدیگر صف می بستند و با دستورات شهره و دو سه نفر دیگر از دخترهای کلاس سوم و چهارم طبیعی به ورزش صبحگاهی می پرداختند. ما تماشا می کردیم و به نظم جمعی شان حسودی مان می شد و در عین حال مسخره شان می کردیم. و شهره خیلی جدی هر روز به برگزاری این مراسم می پرداخت ... سرش کمی که خلوت می شد به طرفش می رفتم و صدایش می کردم «نخودی!» و او با خنده باز و همیشگی اش بر می گشت و یک ریز برایم حرف می زد. یادم نیست چه می گفت، اما همه حرف هایش، نگاه هایش از پشت عینکش، اشاره هایش به اطراف، شکوه هایش از چیزهایی که به نظر او خیلی جدی می آمد، و ... را واضح می بینم و صدایش را می شنوم ... و چقدر سعی می کرد برای من اسمی بسازد تا تلافی «نخودی» را در آورد و موفق نمی شد! صدایش و حرف هایش و شوخی هایش خیلی گرم بود.

نمی دانم چه شد که صحبت به اسم فامیل رسید و فامیلش را بطور غیرمستقیم پرسیدم. زن در حالیکه چادر سیاهش را بالای سرش می کشید و مرتب می کرد، فامیلش را گفت "ص" و انگار به ذهنش رسید که من در ذهنم دارم می پرسم که پس چرا او در صف ماست که با حرف اول اسم فامیل او جور در نمی آید و توضیح داد که فامیل پسرش "پ" است... ولی من در ذهنم چنین چیزی را نپرسیده بودم، بلکه اسم فامیلی "ص" از دوران شیرین دو سه سال پیش دبیرستان در ذهنم زنگ زده بود و آمده بود بیرون نوک زبانم و می خواست از دهنم بیرون بپرد و من بدون آنکه ذره ای شک ببرم که این زن مادر پسری است که شلوارهایش را شهره می پوشید، و بدون ذره ای اندیشه درباره حرفی که می خواستم بزنم، بی هوا گفتم "من هم دوستی داشتم در دبیرستان که فامیلش "ص" بود. اما دیگه مدتی است ازش خبر ندارم و نمی دانم کجاست... اسمش شهره بود..." و ناگهان در یک برق کوتاه اززمان دیدم که چشمان این زن هم سبز سبز است، درست رنگ چشمان شهره! و گویا حسی به من می گفت که باید مثل برق زده ها باشم که از زبانش جاری شد "شهره خواهر من بود، اعدامش کردند! همینجا اعدامش کردند! اینجا زندان که نبود، اون روزها اینجا قصاب خونه بود!"

و من همانجا سرپوشی روی همه خاطرات نخودی گذاشته بودم بدون آنکه بدانم چه می کنم... شاید دلم نمی خواست آن خاطره های شیرین دختری شاد و شنگول که سبک می دوید و برنامه ورزش اجرا می کرد و ما به شوخی سر مسائل سیاسی سربسرش می گذاشتیم با «اعدام» تمام شود.

نمی توانم شهره را در زندان مجسم کنم. اندام سفید و ظریف و چشمان سبز و دندان های خرگوشی او آنجا نمی توانست با خنده توام باشد و حتما دیگر«نخودی» نبود! سالهاست از شهره نه برای کسی و حتی بلکه برای خودم هم نگفته ام! نمی دانم زندگی شهره را انکار می کنم، یا مرگش را؟!

شهره دوست صمیمی من نبود. یکی از شیرینی های مدرسه مان بود! اما خاطره او پس از آنکه شنیدم اعدام شده، به تنم چنگ زد و با من صمیمی شد. شیرینی نخودی یک جایی در درون من پناهگاهی می جست! نمی خواست با واقعیت بیرون برخورد پیدا کند... و از آن پس تا این زمان که با شما صحبت می کنم، شهره با من چنان صمیمی شده که در بطن صمیمی ترین لایه زندگی من جای گرفته، آن لایه ای از زندگی که بی پرسشی درباره اش نفس می کشیم و کار می کنیم و عشق می ورزیم، که آگاهانه نگاه و نقدش نمی کنیم، که دور و برش هیچ علامت پرسشی نمی گذاریم... و شهره با من صمیمی شد بدون آنکه بدانم واقعا کیست و کجاست و کجا آرمیده و حالا که مرده از من چه می خواهد؟

بیست سال گذشت، و من بزرگ شدم و یک روز که قلمی که در دستم بود داشت درونم را می کاوید، به سرپوشی خورد که آن روز در صف ملاقات زندان برروی دلم نهاده بودم و پرسشی روی آن رویید... که این چیست؟!

قلم را مدتهاست که اینطرف و آن طرف تاب می دهم... و هنوز هم توان آن را ندارم که آن سرپوش را تکان دهم. در ذهن ما چاه هایی هست که بازتاب همان چاه های بیرونی است که دخترهای جوانی را اعدام کردند و در آنها انداختند و رویش کالاری انداختند و سرش را بستند تا نبینند و نبینیم. وقتی که چیزی را نمی بینی، دیگر وجود ندارد! درست؟! برای من هم اعدام شهره وجود ندارد چرا که دیگر با خواهرش حرف نزدم. دیگر شهره را مرده ندیدم، و مرگ اش را انکار کردم. همه ما می کنیم! اگر نکنیم، چه کنیم؟ دردهایمان را پشت کدام ویترین ردیف کنیم؟ ناله هایمان را سر کدام گور بیان کنیم؟ و من خاطرات شیرین دوران دبیرستان ام را چگونه بیاد آورم؟

دبیرستانی که از بهترین دوره های زندگی ام بود و خاطره هایش را سالها بعد یکی یکی با اعدام همکلاسی هایم اعدام کردند... و حالا دیگر چیزی برایم باقی نمانده جز سرپوشی که دلم زیر آن پناه گرفته و چنگ انداخته به باقیمانده تصویرهای زیبایی که گذشته اش را با آنها تعریف می کند. ما بدون گذشته مان یتیم هستیم، گذشته نیاز ماست! روی آن ایستاده ایم... و وحشتناک است که چشم بازکنی و ببینی زیرپایت پر از حفره هایی است که آدمها را اعدام کرده اند و در آنها انداخته اند. گذشته ما پر از حفره های اعدام است! با آنها چه کنیم؟

شهره حالا با دلم بس صمیمی است چون که دلم نمی تواند از او جدا شود. جدا شدن شهره یعنی اینکه حتی دل من راز مرگ او را بفهمد و از من بپرسد که چرا فریاد نکرده ام!؟ و من چه بگویم!؟ من چرا خبر را شنیدم و فریادی نکردم که از سیم های خاردار بالای دیوار زندان عبور کند و به جای خالی شهره درون زندان دست بکشد؟! چرا ساکت بودم؟ چرا با زبونی مرگ او را هنوز هم در زندگی ام راه نداده ام؟ و چرا هنوز هم نمی خواهم که او را در خاطره هایم با اعدامش پیوند دهم؟؟! چرا من سرپوشی از ضخیم ترین سنگ های کال کلاته برای آفتاب گیرترین ایوان دلم انتخاب کرده ام؟

حالا اگر من هم برگردم و به شما بگویم "شهره را اعدام کردند!" شما هم حتما چیزی شبیه قساوت را در صدای من حس خواهید کرد...

Thursday, September 02, 2004

در 21 سالگی

دختری را می شناسم که 21 سال بیشتر عمر نکرد و در اوج 21 سالگی متوقف شد، سپس من بدنیا آمدم. حالا من هم 21 سال دارم!
حالا من و آن دختر 21 ساله، همسن هستیم ... گاه باورم نمی شود، او و من! انگار حالا بعد از این سالها – سالهایی که گاه مثل یک کهکشان کش می آمد و تمام نمی شد و خوشبختانه تمام شد – موازی شده ایم! همقد شده ایم، هم ردیف و همسن شده ایم. و گاه من هوس می کنم که دست او را بگیرم و به زندگی بیاورم، ... اما او در این دنیا غریب است، غریبه است! دوران او گذشته است، و انگار قرنها گذشته است، و موزه ای هم برای دخترهای 21 ساله ساخته نشده که او را بدانجا بسپارم!

وقتی که روزها مثل بال مگس سبک و خنده دار بودند،
وقتی که من عاشق شدم،
وقتی که هرچی در کنکور شرکت کردم و رتبه یک رقمی و دو رقمی آوردم نتونستم آرزوی نشستن رو یه صندلی در دانشگاه تهران رو عملی کنم،
وقتی که به مامانم گفتم می خوام ازدواج کنم،
وقتی که قرار بود رضا بره تهران برادرش رو به عروسی دعوت کنه،
وقتی که تلویزیون و شکنجه و اعتراف و پیاز در مخلوط کن با هم قاطی شدند،
وقتی که سیل ناباوری شهر رو گرفت،
وقتی که ترس به نور آفتاب چسبید،
وقتی که همه حس های زندگی زیر مفهوم «اعدام» له شدند!
وقتی که آسمان مثل فرش کهنه کثیف شد،
وقتی که روزها پشت دردادسرا و دیوارزندان سنگی و بیروح شدند.

همان وقت دختر سر جا خشکش زد و دنیا دور خودش چرخید و تاب خورد و تاب خورد تا از او فاصله گرفت... و حال حتی دیگر من هم نمی توانم او را به دنیا نزدیک کنم، او که در بیست ویک سالگی در اوج عاشقی، درست پیش از ازدواجش به گریه نشست و تا دم خودسوزی گریست (شاید تا مرز خودسوزی پیش نرفت، اما به آن اندیشید ، شاید بعدا بگویم...) دختری که در 21 سالگی یک هوا بالاتر از دنیای اطرافش در آسمانها سیر می کرد و ابرهای زیر پایش ناگهان وحشیانه شروع به باریدن کردند و طغیان تندر چنان او را ترساند که فریادش در برق نگاه چشمان وحشت زده اش یخ بست ... و آنقدرهمه سوی فضا یخ بسته بود که طول اتاقها و عرض خیابان ها فقط تنهایی را اندازه می گرفت و او در تنهایی حرف زدن را فراموش کرد، و هنوز هم که هنوز است، ساکت است! و من دیگر حتی مطمئن نیستم که زنده باشد...

سپس من بدنیا آمدم، به دنبال آن زن که هرگز ورای 21 سالگی را ندید ... من در جشن زاد خودم در 21 سالگی می اندیشم که اگر سرمای ناباوری ها و بی اعتمادی ها در جانش رخنه نمی کرد، او یخ نمی زد، منجمد نمی شد و شاید خنده هایش پخته می شد و زیبا می شد و مثل خنده های یک زن جا افتاده طناز می شد، شاید بلوغ می یافت و حالا شادی را به اطمینان بلوغ گره می زد و گامهایش حرکت او را روی آینده اش جلومی برد، و زیر وحشت لحظه ها متوقف نمی شد. شاید من و او حالا می توانستیم سن هایمان را به هم گره بزنیم و جشن تولد 42 سالگی را بگیریم!
ولی اینطور نیست، و نشد!
من نمی خواهم با انجماد زنی که از امسال، هر سال یک سال از من کوچکتر می شود زندگی کنم، می خواهم که به او نزدیک شوم ... با او روبرو شوم...او را ببینم ... او را مثل حرم غبارروبی کنم و بشناسم، سرم را روی سینه اش بگذارم و ضربه شعرهایش را بشنوم، وطنین بلند خنده هایش را به گوش هایم بسپارم که در خاطره ام آویزان کند وشاید گاه که خیلی خوشحالم آنها را در دهانم به نمایش بگذارم.
باید به این سن می رسیدم که شهامت آن را بیابم که بگویم من او را دوست دارم!
دلم برایش تنگ می شود، و دلم می خواهد او زنده می ماند و به زندگی اش ادامه می داد، شلوار و کاپشن لی می پوشید، نامزد بازی می کرد، سفره عقد می داشت...
دیگر او را پس نمی زنم ... همراه او کم کم آن تصویرها را از وحشت تمیزمی کنم و یک جایی که هنوز درست نمی دانم کجاست، جایشان می دهم! شاید بدهمشان دست شما یک کاری باهاش بکنید...
نمی دانم چگونه، اما نمی خواهم هرگز مثل او منجمد شوم. من می خواهم او را از گذشته بیرون بکشم، زیر پایم بگذارم و قدبلندی کنم ... به قول فروغ "می دانم!" می دانم حتی خیره شدن به ترکیب لحظه های خشن و تماس مخیله ام با میله های درد، آدم را زندانی می کند و رمق سفر را می گیرد. ولی دلم می خواهد او را از نزدیک ببینم، بغلش کنم و دلداری اش بدهم! اشک های گرمی بریزم که 21 سال آتش زندگی ام را زیرشان گرفته ام!
دلم نمی خواهد آن دختر تا ابد بیست و یک ساله بماند... نمی دانم چه می خواهم، شاید می خواهم بپذیرم که او به دنیا بر نمی گردد، که یک جایی قیچی عظیم کثیفی که زنگار ترور گرفته بود مرا از 21 سالگی ام برید! و من را به دره ای یک قدم مانده به جهنم پرت کرد. و پس از آن هرگز لذتی در آرایش کردن نیافتم، هرگز خودم را زن زیبایی ندیدم، و دیگر لباس تنم را به نمایش نمی گذاشت، بلکه همیشه فقط آن را می پوشاند. لذت های من را دزدیدند و کشتند و یک جایی گم و گور کردند و صفحه حوادث هیچ روزنامه ای هم خبرش را ننوشت... حالا وقتش رسیده – حالا که 21 سال از عبور کوه های یخ که نسل دایناسور ها را منقرض کرد می گذرد - من می خواهم شعرهای دخترجوان را ازش بگیرم، خنده هایش را بخاطرم بسپارم، و خودش را در مقبره باآبرویی دفن کنم.
هیچکس دیگر نمی توانست او را مدفون کند، جز من! من هرگز توانش را نداشتم... او همیشه بزرگتر از من بود ... و حال من 21 سال دارم.

Friday, August 27, 2004

همیشه - همه آن سالها - فکر می کردم که دلم می خواهد زندانی را که رضا درآن بوده، ببینم!
شاید برای آن که همه آن سالها که ازش دور بودم، می خواستم وضعیت اش را مجسم کنم... بفهمم از لابلای نامه اش، تای کاغذ، جمله ها، قوس کلمه ها، کشیدگی حروف کلمات، نقطه ها، ویرگول ها، و حتی از جاهای خالی اش، وحتی از مهر زندان که "ارسال بلامانع است" بفهمم که چه احساسی داشته، واقعا چه گفته، چه جوری زندگی میکند، چه می کشد ... از صمیم دل حسرت آن را داشتم که ببینم کجا می خوابیده، کجا برای من نامه می نوشته، هواخوری چه شکلی بوده، بند چقدر بزرگ بوده... وحالا من ورضا داریم در بند قدم می زنیم.
رضا به انتهای سالن بند اشاره می کنه و دستش را بالا می بره و اشاره اش را تا طبقه دوم و سوم می کشونه در حالیکه میگه "درست همینطوری بود! حتی رنگ میله ها هم همین رنگی بود."

و من به سلول اشاره می کنم و می پرسم "سلول شما اینطوری بود، اما گفتی که چند نفر..." و او ادامه می دهد "ما به جاش اتاقی داشتیم که اینطرف تخت سه طبقه می خورد، اون طرف دیوار هم تخت سه طبقه می خورد، اون عقب هم دو تا تخت سه طبقه می خورد، بین دو تا تخت دیوار عقبی یک فاصله خالی بود و بالاش یک پنجره کوچک به بیرون بود. گاهی اون وسط هم یک تخت دو طبقه بود. حالت عادی اتاق به اصطلاح دوازده نفره بود که اغلب بیشتر توش بودن... گاه بعضی ها «کف خواب» بودن..." و در مقابل «حفره» ها گفت که سلول های انفرادی اش همین شکلی بوده، مخوف! و البته خیلی کوچکتر، طوری که هیچوقت نمی تونسته پاهاش رو کاملا دراز کنه و بخوابه.

و من بیشتر می پرسم، واو بیشتر می گوید... ولی من هوای زندان را ندارم، شاید از آنجایی که می دانم اینجا زندان مشهد نیست، حتی اگر معماری اش عین معماری زندان مشهد است، و رنگ میله هایش هم همان است. اینجا زندان آلکاتراز است، در زیباترین نقطه خلیج سانفرانسیسکو! و ما هم میان توریست های فراوانی که از اینجا دیدار می کنند، گم شده ایم.

همه آن سالها فکر می کردم چقدر احساس اوریانا فالاچی را که از زندانی که شوهرش سالها را در آنجا گذرانده بود، دیدار کرد و درباره اش نوشت، درک می کنم! چقدر می خواستم جایی را که رضا سالها در آنجا بوده، ببینم. اما بر خلاف انتظارم، با خشنودی حیرت آوری دیدم که احساس سبکی دارم! از احساس سنگین زندان خبری نبود... شاید سبکی از آن بود که من و رضا در ساختمان زندان، اما نه در فضای زندان، بلکه در فضای گردش و تفریح قدم می زدیم.بگذریم که درآن فضای گردش و تفریح من و رضا از بقیه جدا شده بودیم، بچه ها به اطراف می دویدند و من برخلاف همیشه چندان مراقبشان نبودم. توریست ها از کنار ما عبورمی کردن ولی برای ما ناپیدا بودن همونطور که ما برای اونها نامرئی بودیم. ما راه می رفتیم و می ایستادیم و نگاه می کردیم، عکس می گرفتیم، حرف می زدیم، ولی با دیگران نبودیم، فقط من و رضا بودیم و خوشی دور بودن از آن سالهایی که رضا در زندان بود و من پشت در زندان، وحسرت تا آسمان خدا سرکشیده بود!

رضا هواخوری را نشانم داد وبا هواخوری زندان وکیل آباد مقایسه کرد، از کتابخانه اش دیدن کردیم و من از نمازخانه از او پرسیدم که کجا بوده ... و در ضمن گام زدن ها و حرف شنیدن ها و پرسیدن ها بود که با کمال تعجب دریافتم که بر خلاف انتظار سالیان گذشته ام، آنجا حس سبکی داشتم! رضا که زندان بود، من خیلی دلم می خواست درون زندان را ببینم یا تصویر درستی از آن داشته باشم. رضا که از زندان درآمد، بازهم دلم می خواست آن تصویر مخوف را ببینم. حالا تصویری ازش داشتم ... اما در آلکاتراز که همه توریست ها برای خوشگذرانی آمده اند، به سختی می توان محیط وحشتناک زندان های ایران را مجسم کرد... فکر کنم بیشتر به جای آن حس های زشت که انتظارش را داشتم، حس خوب اینکه با رضا به عنوان گردش در زندان قدم می زنم به من دست داد. و اینکه حبیبه دیگر در اوین نیست، و محسن در کمیته مشترک نیست و آنها هم کنار همدیگر اینجا به عنوان توریست، و نه زندانی، قدم می زنند.

حبیبه و محسن هم مقابل یکی از سلول ها به ما پیوستند. در یک نقطه متوقف شده بودیم، از دنیای توریست هایی که در اطرافمان حرکت می کردند، بریده شده بودیم وبا همدیگر صحبت می کردیم. رضا با دست به سلول ها اشاره کرد و گفت که زندان مشهد و شیراز با معماری آمریکایی ساخته شده و ساختمان بندهای عمومی را با شکل قرار گرفتن تخت ها توضیح داد... حبیبه به میله های راهروهای طبقه بالا نگاه کرد و از زندان اوین گفت که به این زشتی نبود! مثل ساختمان بیمارستان یا هتل بود ولی به شکل دیگه ای آدم ها رو اذیت می کردن ... ومحسن با پایش روی زمین دایره ای کشید و از ساختمان زندان کمیته مشترک که گویا طراحی آلمانی داشته گفت که گرد بود و سه طبقه و طبقه پایین اش انفرادی بود و قرار بوده محل بازداشت موقت باشه اما او چند سالی آنجا مهمان بود ... و من یاد کسانی افتادم که از آنجا بیرون نیامدند ولی دلم نخواست به دیگران چیزی بگم و صحبت ها را تیره تر کنم... حتما آنها هم همین فکر را در دل داشتند، بویژه محسن که حتما یاد برادرش افتاده بود...

توریست های زیادی اونجا بودن، از همه جای امریکا و از انگلیس و استرالیا و هلند... و همه توریست وار نگاه می کردن، به این جای غیر معمول که فقط در یک تور می تونی بیینی! در حالیکه ماها انگار به زندگی هامان در گذشته نگاه می کردیم... رضا سالها آنجا زیسته بود، و من سالها با آنجا مکاتبه و مراوده داشتم. جالبه که در یک گروه کوچک از توریست های ایرانی، سه تا زندانی سیاسی وجود داشت!
فکر می کنم شاید همین چیزهاست که تا حدودی باعث میشه ماها هنوز مثل آب و روغن از مردم این کشورها دور بمونیم در حالیکه باهاشون زندگی می کنیم. یه جورایی فاصله های درونی ما خیلی بیشتر از فاصله های فیزیکی ماست.

اینطوری بالاخره طلسم دیدار ما از آلکاتراز شکست اما نازیلا نیامد گرچه درواقع به خاطر او داشتیم می رفتیم. اول فکر کردیم خودش رو لوس کرده و کمی دلخور شدیم، اما بعد که برگشته بودیم به من گفت که وقتی یکی از زندان های زمان هیتلر را در فرانسه دیده، حالش کاملا به هم خورده ، شدیدا استفراغ کرده و تمام روز هم گریه کرده ...


Monday, August 23, 2004

بحث جالبی بین نازیلا و عباس اتفاق افتاد. عباس از نازیلا می پرسید: "نمی خواهی بدونی چرا پدرت رو اعدام کردن؟" نازیلا می گفت "هیچ دلیلی نداره!" و عباس پراز هیجان درد، دوباره براش توضیح می داد "ولی می دونی که پدرت رو اعدام کردن! نه؟! پس حتما یک دلیلی داشته، پدر تو مرده، دیگه زنده نیست... هزاران نفر دیگه هم مثل او اعدام شدن، 16 سال پیش همچین روزهایی!" و باز دوباره از او می پرسید "می خواهی بدونی پدرت چرا اعدام شد؟!" و باز نازیلا با سرسختی دختر جوانی که در اروپا بزرگ شده و خودش رو شناخته، پاسخ می داد که "هیچ دلیلی نداره!!!!"

این بحث حدود یک ربع یا بیست دقیقه بطول کشید... من هم اصلا سر در نمیاوردم و نمی فهمیدم که چرا نازیلا اینطوری جواب میده، ولی بهرحال شاهد این بحث داغ بودم که هر طرف با حقانیت تمام حرف خودش را تکرار می کرد. تا اینکه بالاخره معما برایم حل شد، آنهم وقتی که نازیلا گفت "هیچ دلیلی نداره که یک آدم رو بکشن!"
تازه من به عمق تفکر انسانی او پی بردم!
هیچ دلیلی برای کشتن یک انسان وجود نداره، راست می گفت! هیچ دلیلی نمی تونه کشتن یک انسان رو توجیه کنه!! و من و عباس و دیگران این رودرست نمی فهمیدیم! و می گذاشتیم به حساب سرسختی نازیلا در طفره رفتن از سیاست که قبلا گفته بود براش جذاب نیست ... راستش، با اینکه من فقط ناظر بودم و به صحبت ها گوش می کردم، این قسمت از بحث برایم خیلی جالب بود. اصلا انتظار اینگونه بحث رو به این شکل نداشتم ... تازه فهمیدم طرز فکر کسی که در اروپا که قانون اعدام نداره و کشتن یک انسان به هیچ وجه مجاز نیست، بزرگ میشه و رشد می کنه، چقدر با طرز فکر کسی که در ایران بزرگ میشه، فرق داره! یکی اساس فکرش کاملا انسانی است، و سیاست در حاشیه زندگی است، و دیگری اساس فکرش سیاسی است و زندگی هر جنبه اش رو که نگاه کنی، بازهم رنگ سیاسی می گیره! نه فقط زندگی که حتی مرگ آدم ها هم با سیاست قضاوت و ارزش گذاری میشه.
حق با نازیلاست: هیچ دلیلی برای کشتن یک انسان وجود نداره!

Sunday, August 22, 2004

دیروز دو تا چیز جالب و دیدنی دیدم: اولی یک مرد چینی بود. چینی اینجا زیاد است، فراوان، اما این مرد انگار از 150 سال پیش مستقیم پا گذاشته به امروز! مدل موهاش که از خط بالای گوش به پایین دور تا دور تراشیده شده بود، اما موهای بالای سر بلند بود تا کمرش و از پشت سر و از همان بالا مرتب بافته شده بود تا پایین، ریش و سبیلش که کم پشت و بلند بود، و حتی کت مشکی اش که دکمه های ظریفی داشت که از بالا تا پایین مرتب بسته شده بود و به جای جیب بالای سینه رویش چینی نوشته شده بود. فقط اعتماد به نفسش که توی صف مشتری های مغازه مثل هر امریکایی دیگر ایستاده بود مربوط به دنیای امروز بود!
دومین چیز جالب بخیه های روی شکم محبوبه بود که منگنه بود! تا حالا منگنه فلزی به جای بخیه ندیده بودم، ولی گویا همه از این نوع بخیه خبر داشتن غیر از من که همیشه از دنیا و پیشرفتهاش غافلم. و طاهره می گفت که اینطوری بخیه زدن هم آسان تره و هم رد بخیه زودتر خوب میشه و کمتر به چشم میاد... و تعریف می کرد که بخیه زدن با نخ مشکل تره، و اینکه در ایران بخیه زن ها رو ظریف تر می زنن، اما برای مردها یک کوک اینجا می زنن، یک کوک اون ور با فاصله زیاد که کلی درد داره ... و گویا جنس پوست و گوشت مردهای بیچاره ضخیم تره و درد رو کمتر حس می کنن! دلم برای مردها سوخت که اینقدر چوب ظاهرشون رو می خورن!


مامانم در راه از خاطراتش می گوید، از روزی که مثل هر سال از گذراندن تابستان در ده به شهر بازگشته، و برای اولین بار چراغ های شهر را دیده، از نور چراغ برق همه خیابان تهران روشن بوده مثل روز! و چقدر به نظرش روشن و جذاب و جالب آمده. و می گفت که پیش از آن فانوس بوده، و چقدر مامور ها زحمت می کشیدن که هر شب با یک چلیک نفت و یک نردبان و کبریت هر شب می رفتن بالا و فتیله فانوس رو روشن می کردن، و هر روز صبح باز دوباره خاموش می کردند.
مامانم می گوید انگار همان سال بود که برای اولین بار دوچرخه را دیده ... بچه بود و صدای زنگ دوچرخه خیلی قشنگ بود، و خواهر بزرگترش، خاله مریم خدا بیامرز، بهش می گفته "بدو برو زنگ رو وردار" و مامانم دنبال زنگ توی خاک و خل روی زمین می گشته و چیزی نمی یافته، و وقتی به خاله ام می گفته "نیست" خاله ام می گفته "صبر کن، الآن باز دوباره زنگ می زنه، میافته رو زمین، بدو ورش دار..."

Friday, August 20, 2004

سفري خیلی کوتاه به یه کمپ خانوادگی در جنگل و کنار رودخانه ... مثل سفری به طبیعت درون خویش ... آرامش درختان چند هزارساله را که می بینی، به طبیعت خودت بر می گردی، به طبیعت زندگی، به آرامش ساکت زندگی که کمتر می بینیمش و در غوغا و هیاهوی روزانه گم اش می کنیم.
دلم برای جوهرپاک زندگی که داریمش، ولی کمتر نگاهش می کنیم، تنگ شد! می ترسم یه روزی نگاه کنیم و ببینیم همه زرق و برق و هیاهوی روزمره را دیده ایم و تنه اصلی رود زندگی را که در ما شناور است به عنوان یک امر بدیهی نگاه نکرده ایم. من خیلی دلم می خواهد که قبل از مرگم حتما زندگی رو لمس کنم! توی دستهام بگیرمش و باهاش یکی بشم و جریان زندگی رو مزه مزه کنم، بدون هراس، بدون وسواس، بودن حس مسئولیت پاسخگویی به دیگرانفکر می کنم بچه ها خیلی ما رو به شط حیات نزدیک می کنن! دوستشون دارم، بیشتر از عشق!

Friday, August 06, 2004

امروز روز تولد من است.

Monday, August 02, 2004

هنوز خیلی جوونه، و با صداقت و صمیمیت دست منو می گیره و می بره به دریای پر تلاطم احساساتی که داشته، شورش جریان های عمیق احساسات پاکی رو که با هم برخورد می کردن و دل اونو می شکستن، نشونم میده، و گاه در این بین متاثر نگاهم می کنه ... بالاخره پس از ساعتی با هم بر می گردیم در ساحل آرامش کنونی... اگر چه صحبت هاش رو با این جمله که "اینطوری بود که ازش جدا شدم" تموم می کنه، ولی هنوز انگار نگاهش به گذشته است، این را از حالت سرش که جدی و با زوایه 45 درجه رو به پایین است و از حالت نگاهش می دانم. نگاهش می کنم و خیلی جدی بهش می گویم:
-خوش به حالت!
با ناباوری به من نگاه می کند، انگار که وقتش را حرام کرده که از شکسته شدن احساساتش برای من گفته، و توضیح می دهد:
-ولی من دوستش داشتم، هنوز هم دوستش دارم، بهتون گفتم که! هنوز هم دلم براش تنگ میشه!
بهش توضیح می دهم:
-ما تجربه رابطه نداشتیم ... زندگی مون رو باهم دیگه بدون این جور تجربه ها شروع کردیم!
و توضیح نمی دهم که ما همه اینها رو در زندگی مشترک با همدیگه یاد گرفتیم.
بهش نمی گویم که ما با چه تصویرهای ایده آل و کاملی از همدیگر زندگی مشترک رو شروع کردیم، و توقعات فوق العاده آرمانی ما از همدیگر چه ضربه هایی به ما زد، و من چقدر از همه ادبیات و فرهنگ و شعرهای رمانتیک عاشقانه که فقط بلدند تصویرهای زیبای عشق و عاشق و معشوق را ترسیم کنند، بیزارم! و بهش نمی گویم که چقدر دلم میخواد فیلمساز بشم و از زندگی واقعی فیلم بسازم... و عشق های واقعی رو ترسیم کنم... و فرهنگ عوضی مون رو عوض کنم! چون که همه چیزش از زندگی واقعی بدوره... اینها رو بهش نمیگم، چون حالا حوصله ندارم که اونو با خودم به عمق اقیانوس پرتلاطم زندگی گذشته خودم ببرم، ... امروز به اندازه کافی با هم غواصی کرده ایم.
شاید یه وقتي دیگه.

Friday, July 30, 2004

یکی از کارهای جالبی که در آمریکا انجام میشه، جمع آوری تاریخ شفاهی است به این صورت که با افرادی که خاطراتی از وقایع مهم – مثل زلزله سانفرانسیسکو یا جنگ یا سیل بزرگ – دارن مصاحبه میشه و نوارصوتی این مصاحبه ها جمع آوری میشه و قابل استفاده عموم هست. کاش در کشور ما هم تا دیر نشده، این کار شروع بشه.
به هر حال، با دیدن عنوان مطلبی درباره واقعه مسجد گوهرشاد در سایت زنان ایران، از پدرم خواستم که خاطره ای رو که از اون واقعه داره برایم دوباره تعریف کنه و افسوس که هنوز نمی تونم فایل صوتی اینجا بذارم ولی متن خاطره رو اینجا با ترجمه لهجه مشهدی به لهجه رسمی می نویسم.
« من آن موقع دوازده سیزده  سال داشتم. شنیدم که فرمان «جهاد» داده شده و به پدرم اصرار کردم که برویم مسجد گوهرشاد، سخنرانی شیخ بهلول را گوش کنیم. پدرم گفت نه، و من با یکی از دوستان صمیمی ام عازم شدم و پدرم که مرا مصمم دید، با ما همراه شد. مسجد خیلی شلوغ بود. شیخ بهلول سخنرانی می کرد و می گفت که هر کس با ما نباشد، به اسلام پشت کرده و ...
 یک نفر سیب های قرمز کوچولو براش آورد. شیخ بهلول سیب سیب ها را از بالای ایوان به پایین در میان جمعیت پرتاب می کرد و می گفت "ما این سیب ها را با هم می خوریم، و اگر گلوله هم آمد، با هم می خوریم." پدرم گفت "بیا بریم پدرجان، کشته میشی. زمانی که روس ها اینجا را به توپ بسته اند، تو ندیده ای! جنازه ردیف چیده شده بود. دایی مادرت همانجا مرد." اما من گفتم که می مانم. علاوه بر دوست صمیمی ام، 14 نفر از بچه های هم محله ای هم در کنار ما بودند. پدرم هر چه اصرار کرد، من مقاومت کردم و گفتم که نمی روم. گفت" تو جوانی، پشیمان میشی."  پدرم رفت.
دم غروب که شد، ترس برم داشت! طوری که با یادآوری گفته های پدرم نقش روی کاشی ها را مار و عقرب می دیدم. به دوست صمیمی ام گفتم که "من می خوام برم خونه!" او گفت "من هم می خوام برم خونه، ولی روم نمیشد بهت بگم که مبادا بگی این ترسوست!" با هم تصمیم گرفتیم بریم بیرون، اما متوجه شدیم همه درها بسته است. به طرف هر دری می رفتیم بسته بود تا اینکه رفتیم طرف در حرم و دیدیم داره بسته میشه، به زور خودم را از لای در جا کردم و دست دوستم را هم کشیدم و رفتیم توی حرم. تا تعجب دیدیم که در صحن حرم پرنده ای پر نمی زنه! از بالای دیوارها و بام های اطراف سروکله برخی افراد که راه می رفتند دیده میشد، اما در صحن حرم جز یکی دونفر کسانی که داشتند در را می بستند، کسی نبود. وحشت ما بیشتر شد. بعد هم دیدیم که همه درها بسته است و بیرون نمیشه رفت! رفتیم در حجره ای پشت قبر شیخ عاملی، نشستیم یک سیگار کشیدیم تا فکر کنیم ببینیم چکار میشه کرد. مدتی آنجا نشستیم تا من فکری به ذهنم رسید. به دوستم گفتم "بیا از راه آب بریم بیرون" قدیم ها جوی آبی بود که از پایین خیابون می رفت و یکی هم از بالا خیابون می رفت. ما رفتیم توی جوی آب، زیر پل و خزیدیم به طرف پایین خیابون. آن پایین که بودیم، صدای سم اسبها را می شنیدیم که حرکت می کردند. شدت صدا شدید و حشتناک بود.  از جوی آب که آمدیم بیرون، رفتیم توی کوچه سیاه آب. یک پیرمردی آنجا بالای پشت بام خانه اش نشسته بود، پرسید "شما کی هستین، اینجا چکار می کنین، از کجا میایین؟" که من گفتم "بذار بیاییم تو، تعریف می کنیم. درو واز کن." گفت "احتیاج به در نیست، دستت رو بده" و ما را یکی یکی از دیوار- که دومتر بیشتر نبود -  بالا کشید. رفتیم روی پشت بام نشستیم و تعریف کردیم که چرا شلوارهایمان خیس است و چگونه فرار کردیم. زنش و بچه هاش هم آمدن روی پشت بام و آبگوشت آوردند و همه با هم خوردیم. تقریبا شام تمام شده بود که پیرمرد گفت "می شنوی؟" گفتم "چی را؟" گفت "خوب گوش کن!" همه ساکت گوش کردیم، صدای همهمه و فریادهای  دسته جمعی "علی....علی...." و اسم امام ها  از طرف مسجد گوهرشاد به گوش می رسید، داشتن قتل عام می کردن. صداش در همه شهر پیچیده بود. به پیرمرد گفتم "من باید برم، آقام (پدرم) نگران میشه!" هرچی اصرار کرد بمانید، گفتم "آقام سکته میکنه، باید برم. حالا بگو از کجا برم." گفت "همین کوچه سیاه آب را تا ته می گیری میری، می رسی به بئره (باروی اطراف شهر)، از بئره میپری بالا، میری تو خندق، از خندق که بری بالا، آن طرف یک جاده هست.  جاده را سمت چپ بپیچ، برو تا برسی بالا خیابون. خلاصه ما رفتیم. وقتی رسیدیم خانه، پدرم گفت "شانس آوردی، خیلی شانس آوردی زنده ماندی!"
از آن 14 نفر بچه های هم محله ای ما، یک کدام شان هم برنگشتند.»

خاطره پدرم به پایان رسیده و حالا مادرم اضافه می کند «دایی من آن زمان سربازی بود، در ارتش بود و رفته بود مسجد گوهرشاد. تا مدت ها پس از آن واقعه گریه می کرد. می گفت خیلی جوان های بیگناه کشته شده اند. می گفت ما دو تا فرمانده داشیتم، یکی خیلی سختگیر بود، خان پاشا، و یکی خیلی خوب و مهربان بود که همه دوستش داشتند: سلطان ظلی. گفت که اما آن روز خان پاشا گفت که به احدی تیراندازی نکنید. اما سلطان ظلی همه را کشت، با سرنیزه کشت! من رفتم پشت یک منبر، یک جوان طلبه ای را دیدم که می لرزید، به رویم نیاوردم و آمدم بیرون. سلطان ظلی پشت سرمن رفت آنجا و او را با سرنیزه  آنقدر زد که از پا در آمد. دایی ام گفت آنجا فهمیدیم که آدم خوب و بد کیست.»

از پدرم می پرسم« شیخ بهلول خودش چی شد؟»

می گوید «زنده ماند، پس از انقلاب آمد پشت تلویزیون، ندیدی؟ بعد ها ما در خیابانی که محل کارم بود، با یکی آشنا شدیم که فهمیدیم آن زمان راننده اسدی، استاندار وقت خراسان، بوده. او می گفت که آن زمان شبانه شیخ بهلول را برده سر مرز افغانستان رها کرده، بعد هم برگشته به فرمان اسدی دربیمارستان شاهرضا خودش را بستری کرده و پرونده اش هم نشان می داده که چند روزی است آنجا بستری است! بعدها خود اسدی را که گرفتند و بردند و اعدام کردند، به سراغ راننده اش هم آمدند که چون پرونده داشت که در بیمارستان بستری بوده، کاریش نداشتن."

Tuesday, July 27, 2004

نازیلا و بچه ها رفته بودن در کافه یک هتل شیک  بستنی بخورن. این هتل قشنگ ترین و شیک ترین هتل این منطقه است وشبیه یک قصر زیباست. اما گویا تحویلشون نگرفته بودن! ازشون پرسیده بودن "آیا اومدین اینجا تماشا، یا میخواین غذا بخورین؟" و بعد که گفته بودن اومدن بستنی و غذا بخورن، بهانه آورده بودن که "رستوران تا یک ساعت دیگه باز نمیشه!" و وقتی که بالاخره در کافه نشسته بودن،  حتی براشون صورت بستنی ها رو نیاورده بودن تا اینکه البرز رفته خودش برداشته! و سفارش داده اند. البته بعد غذا هم خورده بودن، اما در مجموع دلخور برگشتن!
من بهشون پیشنهاد کردم که یک نامه بنویسن به مدیر هتل، و از "تبعیض سنی" که در موردشون اعمال شده گله کنند  و درنامه بگن که آنها هم درست به اندازه آدم های بزرگ پول خرج می کنند، و به همان اندازه انتظار سرویس خوب دارن، و ...
تا ببینیم چی میشه، می نویسن یا نه، و پاسخ می گیرن یا نه.
 

Monday, July 26, 2004

به یاد  شاملوی گرامی که استاد ساختن واژه های ساده و زیبا بود، یک خاطره:
سالها پیش ایشان برای مدتی  در دانشگاه برکلی یک کلاس فارسی تدریس می کرد. معمولا کلاس اینطوری بود که یکی از بچه ها یک شعری را می خواند و ایشان در فهمیدن معنی شعر به بچه ها کمک می کرد. البته اگه خود ایشان سر کلاس بود، زیرا که گاه یکی از دانشجویان دکترای ادبیات فارسی به جای ایشان کلاس را اداره می کرد. کلاس ادبیات در واقع به خاطر حضور ایشان در دانشگاه برکلی برپا شده بود.  اگر شاملو را از نزدیک دیده  بوده باشید، می دانید که آدم خیلی مغروری بود و به آسانی وارد بحث نمی شد و در کلاس هم ایشان با ما دانشجویان که اکثرمان درواقع دانشجوی رشته های ریاضی و مهندسی در ینگه دنیا بودیم، چندان مایل به بحث های ادبی  نبود و به خواندن ساده شعر قناعت می کرد.
خلاصه، خاطره شیرین، یا در واقع با نمکی در که ذهن من مانده:

شعری که آن روز در کلاس خوانده می شد، همه اش یادم نیست، ولی یک جایی رسید به:
... خنگ راهوار...
و آقای شاملو توضیح داد که "خنگ" یعنی اسب سفید، و ...
 صحبتش که تمام شد، کیومرث که پسر صاف و ساده و با صفایی بود، دستش را بلند کرد و از شاملو پرسید:
"اجازه آقا؟! ببخشید! این "خنگ" با اون خنگی که میگن "خنگ خدا!" ربطی داره؟!"
که همه ما بدون اینکه سرمان را بلند کنیم، احساس کردیم که فشارخون استاد رفت بالا...
شاملومکث طولانی ای کرد و بالاخره گفت: "نه پسرجان!"

Sunday, July 25, 2004

امروز رفتم یک سخنرانی روشنفکری ...( بعدا شاید بیشتر درباره اش بنویسم ... گرچه خواهرزاده ام برام نوشته  که "خاله، وبلاگ باحالی داری، ولی زیاد از مسائل سیاسی و زنان توش ننویس ..."  و شاید هم باید به حرفش بکنم؟!)
اما حالا یک مورد  از مسائل مردان:

در برنامه امروز، یک آقایی داشت سخنرانی می کرد: با صدای خیلی بلند و با یک لحن جدی، طوری که همه کلمات رو توی دنده یک ادا می کرد و روي حرف وسط هر کلمه ای که از دهانش می خواست بیرون بیاد ترمز می کرد، و هیچ  هم دنده را عوض نمی کرد! مثل یک تریلی سنگین ... طوری سنگین کلمات از دهن او بیرون مي آمدند که تا به گوش من می رسیدند، سیمانشان خشک می شد!! باور کنید!   وزن کلمات سیمانی او مغز بیچاره من را هدف گرفته بود ... طوری که سیستم دفاع بدنم شروع به فعالیت کرد و از آنجایی که گیج شده بود که ضربه واقعا از چه جنسی است و جطوری باید از خودش دفاع کنه،  دچار استرس شده بود و قلبم را خبر کرده بود که یک کاری بکنه ...  و قلبم داشت بشدت می زد. آره، دروغ نمی گم، از شدت غلظت کلمات او من تپش قلب گرفته بودم.

واقعا  وقتی که مردها اینقدر با صدای موتور تریلی حرف می زنند، اصلا حرف هاشون رو نمی تونم بفهمم و از سیستم دفاعی بدنم به این خاطر ممنونم!  ورود سیمان به حوزه اندیشه اکیدا ممنوع!

Thursday, July 22, 2004

تا فراموشم نشده، باید از کنسرتی که رفتم براتون بگم. البته چندان هم کنسرت نبود ولی من اینو کمی دیر فهمیدم...

نازیلا - 22 ساله -  از اروپا آمده اینجا پیش ما و مدتی مهمان ماست. من هم فکر کردم که حداقل در این مدت یک بار ببرمش کنسرت که زیاد احساس دوری از همسن و سال هاش رو نکنه!

رفتیم کنسرت گروه سندی! ازگروه سندی خوشم میاد چون اولین گروه موسیقی است که مسائل اجتماعی را (بگذریم از نظرگاهشون) بیان می کنن و خوب از سیاه پوست ها یاد گرفته اند. اما کنسرت با اونچه که من تصور می کردم یک کمی – یعنی تقریبا از زمین تا آسمون – فرق داشت:

(اول باید از لباس خودم بگم: هر چی توی اشکاف دنبال لباس گشتیم، چیزی که هم به من بیاد و همه به برنامه شب بیاد، پیدا نکردیم (به کمک نازیلا و بچه ها) تا اینکه نازیلا مستاصل لباس خودش رو در آورد و به تن من پوشاند ... بچه ها که خیلی خوششون اومد و گفتن: "مامان، شبیه یک دختر چاق 20 ساله شدی!"  لباس نازیلا البته به تن من خیلی چسب بود. یک پیراهن معمولی آستین حلقه و یقه هفت! البته در آنجا تمام مدت ژاکت مشکی روش پوشیده بودم که زیادی تظاهر به 20 سالگی نکرده باشم.  موهایم را هم از پشت بستم و بدون آرایش به راه افتادیم.)

وقتی که رسیدیم، نزدیک ساعت 9 بود. گفته بودن که درهای سالن ساعت 8 باز میشه و برنامه ساعت 9 شروع میشه و ما پس از یک ساعت رانندگی به موقع به محل کنسرت رسیدیم. کارت شناسایی ما را نگاه کردن که مطمئن بشن بالای 18 سال هستیم، بعد راهمون دادن. در ضمن، یک دستبند سبز هم به دست هرکدام زدند که بعد فهمیدم نشون میده که بالای 21 سال هستیم و می تونیم مشروب بخریم (که البته نخریدیم و فقط آب خوردیم.)

 به محض ورود، من حس کردم که فاصله زیادی بین من و این محل هست: دیوارها سیاه رنگ بود و از یکی از دیوارها نور غیر مستقیم بنفش روشن بیرون می زد. یک نفر (فقط یک نفر!)  روی سن – که نیمه تاریک بود – دنگ دنگ دنگ دنگ دنگ روی جاز می زد که واقعا آهنگ نبود و فقط دنگ دنگ بود. سالن با یک ردیف صندلی که با طناب به هم متصل شده بودند، به دو قسمت می شد – یک قسمت برای افراد بالای 21 سال که مشرف به بار بود، و قسمت دیگه برای افراد زیر 21 سال که مشرف به ادامه همان بار بود که فقط نوشابه غیر الکلی سرو می کرد.  هر دو قسمت به پیست رقص جلوی سن راه داشت، اما نگهبان ها از ورود افراد بدون دستبند سبز به قسمت بارالکلی جلوگیری می کردند.

خوشبختانه دو تا از برادرزاده هام رو دیدم که خیلی خوشحال شدم (من بیشتر از 20 تا برادرزاده دارم) ویکیشون بهم گفت: عمه سهیلا، خیلی  cool  هستی! ( و نمی دونست که اگه به خاطر نازیلا نبود، هیچوقت اونجا نمی رفتم!)  آذر، یکی از همکارانم هم اونجا بود. در قسمت بزرگترها، خیلی از افراد بالای40 سال بودند.

خلاصه، تا ساعت 10 و خرده ای هنوز یارو داشت دنگ دنگ می کرد! و از کنسرت خبری نبود.  آذر که دیگه پاشد بره و من داشتم بدرقه اش می کردم که دیدیم اولین خواننده – فرشید امین – آمد. آذر برگشت و نشست. خواننده خودش رو خیلی شبیه منصور درست کرده بود، شاید فکرکرده بود که خوش تیپ میشه. چند تا آهنگ خوند و مردم هم رفتن وسط و داشتن می رقصیدن. من هم بهشون نگاه می کردم و غرق در اندیشه هایی بودم که شاید  اونجا اصلا جاش نبود، شاید هم بود: دو تا زن که فکر می کنم خارجی بودن، با لباس های نیمه لخت دو طرف سن می رقصیدن و به اصطلاح جزو دکور صحنه بودن. من دلم براشون خیلی سوخت که با این هیکل زیبا باید بیان اینجا برای صنار شاهی اینجور قر بدن و خودشون رو جلوی اون همه آدم خسته کنند. بگذریم از این که داشتم فکر می کردم که پیام این کار به زن هایی که به این برنامه آمده اند چی میتونه باشه؟ که زن های خوشگل تر از اون ها رو میشه با چند دلارخرید و اون بالا به رقص واداشت؟ خیلی زننده بود، و من فکر کردم که هم برای اون زن هایی که اون بالا هستن بده، و هم برای ما زن هایی که این پایین هستیم! و اصلا نمی تونستم تجسم کنم که چنین دکورزنده ای از دو زن رقاص که برای ما زنان حاضر در آنجا ناراحت کننده است، چطور می تونه محیطی سرشار از تفریح!! ایجاد کنه؟!

یک جایی وسط های برنامه  به نازیلا  گفتم "این فیلم های فضایی رو دیدی؟ که هر کسی از یک سیاره ای میاد و همه در یک سفینه فضایی یک جایی وسط کهکشان جمع میشن و پارتی می گیرن؟ من حس می کنم آمده ام به یک مهمانی فضایی!" و در همین موقع شاهد از غیب آمد و دو تا تلویزیون های بزرگ بالای صحنه تصویرهایی از سفینه های فضایی نشون دادن!

دوران قدیم، مثلا  پانزده سال پیش کنسرت ها خیلی بهتر بود، فضای کنسرت اینقدر فضایی نبود! جای رقص بیشتر بود، خلاصه حال و هوای تفریحی بیشتری داشت. وقتی اینو به همکارم گفتم، گفت که "حالا همه کنسرت های خوب در دبی انجام میشه!"

بالاخره پس از یکساعت گروه سندی آمدن: مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا و اون بالا ورجه ورجه می کردن. نکته های جالب:
·        اون وسط بقدری شلوغ بود که به زحمت جای رقص پیدا می شد.
·        اگر هم جای رقص پیدا می شد، بقدری بوی عرق بدن می آمد که زیاد تمایلی به رقصیدن در آنجا برای آدم باقی نمیذاشت.
·        پسرها و مردها هم به اندازه دخترها و زنها می رقصیدن، گاه بیشتر.
·        پسرها هم چند نفری با هم می رقصیدن! (دوران ما پسرها رقص بلد نبودن، و این افتخاری براشون بود!) و خوشبختانه در محیط های ایرانی هیچ سوالی دراین باره که پسرها باهم برقصن پیش نمیاد.
·        گروه سندی با هیجان می زد و می خوند و مردم این وسط داشتن بشدت می رقصیدن و دست می زدن و ... و در همان کنار محل رقص،  چهره نگهبان هایی که ایستاده بودن تضاد عجیبی با این همه داشت:  مثل  سطح مرداب ساکن و بی احساس بود!
·        میزان هیجان از بی نهایت در محل صحنه به طور لگاریتمی کاهش پیدا می کرد تا به دیوار سالن، جایی که من نشسته بودم، به زیر صفر می رسید. روی صحنه که هیجان گروه زیاد بود. در محل رقص پایین سن، میزان هیجان و شدت رقص هرچه از سن به طرف سالن می آمدی، کمتر می شد. در سالن که صندلی ها با فاصله چیده شده بود خیلی ها ایستاده بودند، اما کسی نمی رقصید. بعضی ها روی صندلی ها نشسته بودند. و اگر عکسی از من در آنجا می دیدید، اصلا نمی توانستید تصور کنید که در یک کنسرت شلوغ گروه سندی نشسته ام!
·        دستگاه ها و وسایل کنترل صدا و نور که باید یک جایی پشت صحنه یا حداقل پشت پرده می بود، همانجا کنار محل رقص و نزدیک محل نشستن ما بود!
·        وسط های برنامه  زمانی که همه در پیست رقص به خواست خواننده دستهایشان را بالا برده بودن، متوجه شدم همه دست بند های شبرنگ به دست دارن! در دلم گفتم: "واقعا که! با این سن و سال پول می دن اینها رو می خرن! کی بهشون می فروخت که من ندیدم؟!" و ثانیه ای طول نکشید که دیدم یکی از همون شبرنگ ها رو خودم هم به دست دارم! همان سند خرید مشروبات الکلی بود که استفاده نشد ( و به راحتی هم باز نمیشه و شب در خانه قیچی اش کردیم.)

نکته جالب آخر برنامه این بود که وقتی خواننده اعضای گروه نوازنده را معرفی می کرد، می گفت که "سیگار نمی کشه!" و حتی گاه "مشروب نمی خوره!" و برای من جالب بود که او از این موقعیت برای تبلیغ ضد سیگار استفاده می کرد.

البته فراموش کردم بگم که سیگار کشیدن در داخل سالن – مثل همه اماکن سربسته در امریکا – ممنوع بود و افراد برای سیگار کشیدن بیرون می رفتند. بقول نازیلا، در اروپا برعکسه: همه در داخل سالن سیگار می کشند و افراد برای نفس کشیدن بیرون میرن!

برگشتن ها، با نازیلا تو ماشین یک ساعت حرف زدیم که به قول او بهترین قسمت برنامه شب مان بود.

دیروز داشتم با توران موقع ناهار  قدم می زدم که نکته جالبی رو درباره  رفع تبعیض فرهنگی در محل کارش بهم گفت...
توران در یک موسسه مدنی کار میکنه و رئیس اش یک خانم سفیدپوست امریکایی است (در این منطقه از امریکا یافتن سفیدپوست امریکایی در محل کار چندان آسان نیست!) و این خانم به تازگی در جمع کارمندان موسسه اعلان کرده که کسی حق ندارد از عبارت "تعطیلات کریسمس" استفاده کند، بلکه باید بگن "تعطیلات زمستانی" و همینطور کسی هم حق نداره در هنگام تعطیلات زمستانی درخت کریسمس بیاره و کریسمس رو جشن بگیره (اینجا معمولا همه اینکارو می کنن). تا اینکه یکی از کارمند ها پرسیده اگه بقیه جشن ها رو هم بگیریم، میتونیم کریسمس هم داشته باشیم؟ که رئیس پاسخ داده بله، می تونید.
در اینجا تقریبا همزمان با کریسمس، سیاه پوست ها جشن "کوانزا" Kwanza  دارن و یهودی ها جشن "هانوکا" Hanukkah  و ما ایرانیها هم البته جشن "یلدا" رو داریم ( که به قولی ریشه جشن تولد مسیح در یلدا است و درخت کریسمس همان سروی است که ما در جقه تصویرش می کنیم).
 
در ضمن، اینجا از اصطلاح «رئیس» خیلی کم استفاده میشه، بلکه رده بلافاصله بالاتر را میگن supervisor  و دیگه از boss  که بیشتر حالت تحکم و استبداد رو القا میکنه، زیاد استفاده نمیشه.

Monday, July 19, 2004

سلام!
و سپاس به خورشید خانوم که راهی برای من به وبلاگستان گشود.
راستش، کمی احساس می کنم پاهایم می لرزد و راه رفتن در وبلاگستان آسان نیست ... اما وقتی که بخشی از یادداشت های خورشید خانوم رودرباره سفرش به امریکا دیدم، حس کردم که حرفی برای گفتن دارم و حالا من هم نیاز دارم که وبلاگ داشته باشم!
از لطف خورشید خانوم ممنونم که نه تنها وبلاگ رو برام گشود، بلکه انگیزه وبلاگ نویسی رو هم در من بیدار کرد.  بعد از اینکه درباره دلتنگی های خورشید خانوم در وبلاگش  خوندم -  من که همیشه اونقدر دلم برای ایران تنگ میشه که نصف شب که از خواب بیدار میشم، فکر می کنم در خانه مان در ایران هستم و هی فکر می کنم که "توی کدام اتاق هستم؟"  تا یادم میاد که نه، دورم  و دلم بدجوری می گیره! من که حسرت رفتن به ایران شده بزرگترین دغدغه زندگی ام، و دلم حتی  برای ترازوهای سنگی بقالی ها یه ذره شده! - بله، من با همه دلتنگی هام برای ایران،  برای اولین بار حس کردم که امریکا هم خانه من است!  و می خوام از خوبی های زندگی در امریکا بگم، و دلم می خواد  به خورشید خانوم دلگرمی بدم که اینجا هم دنیای قشنگی هست که میتونی کم کم و به مرور کشفش کنی.  
از نگاه من،  امریکا کشور بزرگی است مثل یک رنگین کمان که همه رنگ های زندگی در اون پیدا میشه! و شاید قشنگی اش هم برای ما همین باشه که ما هم می تونیم رنگ های زندگی خودمون رو اینجا پیدا کنیم. من در این وبلاگ از برخی رنگ های این رنگین کمان که دیده ام خواهم نوشت، البته بدیهی است که این رنگ ها از صافی ذهن من عبور می کنه و به گونه ای فیلتر می شه، فیلتری که هیچ  ضد فیلتری نداره جز مجموعه ای از همه فیلتر ها!
 
پی نوشت:  فکر نمی کنم نوشتن بدون چارچوب رو درست رعایت کرده باشم، هنوز نمی تونم بدون ترس از قضاوت شما بنویسم!