Friday, May 21, 2010

آناهیتا همراه خواهد آمد
مدتهاست ننوشته ام.... مدتی است از خودم دور بوده ام. دور وجود خودم چرخیده ام و دنبال تعریف "وجود" گشته ام. از وقتی که وجود نازنینی، آناهیتای زیبا و باهوش و سرشار از حس درک طبیعی انسانهای اطرافش، از میان ما رفت خیلی چیزها دگرگون شده.
حالت های ما، رنگ دیوارهای زندگی، نقشه های آینده، و لحظه ها... لحظه هایی که گاه با درد او پر می شود. و او خیلی درد کشید!!!! خیلی بیشتر از آنچه زندگی کوتاه و وجود شیرینش باید می کشید... اما تصمیمی امروز صبح گرفته ام: آناهیتا را با خودم در زندگی خواهم داشت، اما دردهای او را نه. گرچه نمی دانم تا چه حد می توانم این تصمیم را عملی کنم. امروز صبح یاد حرف دختر کاراکتر اصلی فیلم "ترافیک" افتادم که می گفت زندگی را روز به روز سر می کنم. حالا برای من هم زندگی پیوستگی اش را از دست داده و روز به روز شده است.
بعضی چیزها فراموش شدنی نیست. شاید یاد می گیریم که با چه رنگی و از چه زاویه ای آنها را در یاد نگه داریم. مثل باری که همراهت داری و گاه اگر آن را با دست دیگرت بگیری، یا جابجایش کنی شاید حمل کردن آن راحت تر شود.
کاش نوشتن این بار هم کمک کند.


حقیقتی که هرگز بر زبان نیامد
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/19171

Monday, December 10, 2007

ترس

ترسهایم پخته شد. آنقدر در من غل زد و جوشید و غل زد تا اینکه سفت شد و حالا می‌توانم آنها را مثل خمیر در دستهایم بگیرم و به همه نشان بدهم.
نه اینکه دیگر در من نیست، هست! ترس مثل مایعی لزج و گرم زیر پوست من می‌لغزد و پوستم را متورم می‌کند، جدا از تنم. پوستم می‌لرزد ... و بدنم از تو تحلیل می‌رود،‌رقیق و رقیق‌تر ... نمی‌توانم ثقل داشته باشم. نمی‌توانم جای خودم را در فضا معین کنم. پراکنده می‌شوم. ذره‌هایم... ذره‌هایم انگار اصرار دارند اصل عدم قطعیت را با در هم پاشیدن جسم من نشان دهند ...
چطوری می‌توانم از کنترل خودم صحبت کنم وقتی که ترس از من ذره ذره‌هایی می‌سازد که هیچکدام به هم نمی‌چسبند؟ نگرانی‌ها اوج می‌گیرند،‌ بزرگتر از هر عقاب وحشی. ابرهای پر از صاعقه در سرتاسر هستی. همه جا را سایه می‌کنند. احتمال هر نوع واقعه در فضا موج می‌زند ... همه جا وحشت درد را واقعیت می‌بخشد، گرچه خود درد هنوز واقعیت نیافته. ... ادامه‌ای ممتد ... وحشت مداوم ...

تنم را گم می‌کنم. خودم را گم می‌کنم و نمی‌خواهم پیدا شوم. نمی‌خواهم خودم را پیدا کنم. گاه آرزو می‌کنم می‌شد در تابوتی بمیرم، فقط برای روزهای پر وحشت. ترس به جای اینکه در من بگنجد، چارچوب مرا می‌شکند چون از من بزرگتر است، لغزان و لزج در فضا جاری می‌شود و همه جا دامن می‌کشد. روی همه چیزهایی که دوست دارم و زندگی من به آنها بسته است.

‌ترس جای من را می‌گیرد و به جای هویت من می‌نشیند. ضعف؟ شاید،‌ نمی‌دانم. حتما! من به خودم اجازه نمی‌دهم که ترس تا این حد به من غلبه کند، از خودم هم خجالت می‌کشم،‌ چه رسد به دیگران. ترس اما از من اجازه نمی‌گیرد. در من می‌خزد پیش از آنکه بدانم. مرا پر می‌کند،‌ از خودم خالی می‌کند. تسلط و کنترل وغلبه برخودم؟ نه، خلع سلاح! ظرفی می‌شوم برای ترس! سوارم می‌شود و تابلوهای هراس به شکلهای گوناگون جان می‌گیرند مقابل چشمانم در همه جایی که ذهن می‌تواند رسوخ کند. من از درون می‌لرزم، و رودی از همه احتمال‌های هراسناک دورتادور مرا می‌گیرد،‌ رودی که سرچشمه‌‌اش چهره‌ی من است: می‌جوشد و روی جمجمه‌ام بند نمی‌شود. ‌از خودم بدم می‌آید. نمی‌توانم این موجود زبون و بیچاره را تحمل کنم. در حسرت لحظه‌ای سکوت بی‌تنش حاضرم چند سال از زندگی‌ام را بدهم. یک تکه از آخر عمرم را ببرم بهتر است تا تحمل این همه تنش! شاید همینطوری است که آدم ترسو روزی هزار بار می‌میرد، و آدم شجاع فقط یکبار در آخر عمر. و بس. چقدر حسرت فقط یکبار مردن را دارم!

سالهاست این لرزه‌ها در من خانه کرده‌اند. خانه دارند. مرا دارند. من خانه‌ی ترس و وحشت هستم. هیچکس مرا درک نمی‌کند. شاید کسی باشد که مثل من بزدل ... خجالتی ... شاید مادری که مثل من بچه‌اش بیمار...

ده سال پیش. (باید ده سال می‌گذشت تا بتوانم درباره‌اش صحبت کنم؟) توی تخت بیمارستان است. دستش را به نرده‌ی کنار تخت گرفته و ایستاده. به من نگاه می‌کند. گاه به بچه آینه‌ای میدهند که خودش را ببیند و سرش بند شود. ولی نمی‌خواهم خودش را ببیند. معلم جوانش که به دیدنش آمده بود،‌ حالش بد شد. و احمق بود که به من هم که مادر این بچه هستم گفت که تاحالا هیچ بچه‌ای را در این وضعیت ندیده،‌ و اصلا انتظار نداشته پسربچه‌ نازی را که هرروز در کلاس او بازی و شیطنت می‌کند در این وضعیت ببیند.
لکه‌های کبود روی بدن او علامت خونریزی زیر سطح پوست بود. خونریزی همچنان جریان داشت. جلوی خونریزی را نمی‌شد گرفت ... راهی نبود. هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی‌آمد. کاری نمی‌توانستم بکنم. جز انتظار، صبر و دعا و آرزو!
گریه که می‌کرد، قطره‌های بسیار ریز خون از سطح دیواره‌های درون دهانش تراوش می‌کرد. تا به بیمارستان رسیدیم، گریه‌اش هم خونالود بود، به رنگ صورتی کمرنگ. دلم نمی‌آمد پوشک‌اش را عوض کنم،‌ می‌دانستم خون در ادرار و مدفوعش هم هست، و نمی‌خواستم ببینم. ولی سیاه بود و دیده نمی‌شد. سرپرستار بیشعور مردی بود که حرف مرا باور نمی‌کرد و می‌پرسید مگه تو پزشک هستی. می‌خواستم با تمام قوا سرش داد بکشم،‌ بگویم برو دکتر متخصص را صدا کن بیاد اینجا،‌ ولی به جایش التماس کردم، مادرانه خواهش کردم. نمی‌خواستم بچه‌ام هراسناک شود و بیشتر گریه کند.‌ و کودک‌ام بهرحال هراسناک شد و بیشتر گریه کرد. اینبار جیغ که کشید دور چشمهایش پر از دانه‌ای قرمزو کبود شد. همان پرستار بیشعور گفت برخی زنها موقع زایمان از شدت فشار اینطوری می‌شوند و مویرگهای دور چشمشان پاره می‌شود، ولی بچه‌ای را در این حالت ندیده ... و تازه حرف مرا باور کرد که باید دکتر را صدا کند.
ترس! زندگی پسرکم! خدایا!! حاضر بودم هرکاری بکنم.‌ زندگی‌ام را به راحتی یکجا می‌دادم،‌ ولی کسی نبود که باهاش معامله کنم! نذر کردم، اگر پسرم خوب بشه، اگه زنده بماند، همه شادی‌ام را با دیگرانی که در این وضعیت هستند تقسیم خواهم کرد. من درد را چشیده‌ام و کاش هیچ مادری نشنود که برای فرزند بیمارش کاری نمی‌توان کرد.
روی تخت حوصله‌اش سر می‌رفت، ‌ولی نمی‌توانست بیرون بیاید. نباید راه می‌رفت... شاید زمین می‌خورد. فاجعه می‌بود... پاره شدن رگی در مغز... نباید هیچ ضربه ولو کوچکی می‌خورد. بغلش کردم. احساس می‌کردم تمام بدنم پر از تنشی پنهان است که زیاد هم نمی‌شد پنهان نگهش داشت. پر از سوزن میخی بودم ... عصبی و در عین حال آرام. پر از وحشتی شده بودم که دیگر در من نمی‌گنجید. بغلش کردم و سعی کردم او را آرام کنم. می‌ترسیدم راه بروم. اگر هم می‌نشستم، گریه می‌کرد....
در یک آن سرم را چرخاندم و برای اولین بار پس از دو روز پنجره را دیدم. پنجره اتاق بیمارستان رو به خیابان ۵۵م بود. ماشینی را دیدم که درخیابان حرکت می‌کند، یک ماشین معمولی، با سرعت معمولی ... با سرنشین‌های معمولی ... سر چراغ قرمز ایستاد و منتظر بود تا چراغ سبز شود و گردش به چپ کند. یک روز معمولی! خدایا!! از اینجا چند سال نوری فاصله هست با آن دنیای معمولی... چقدر زندگی معمولی شیرین است، چقدر زندگی است،‌ زندگی. این لحظه‌های اضطراب بدتر از مرگ است. کاش می‌شد این لحظه‌ها مرده باشم.
پسرم، دوساله است. ولی تمام هستی سی و پنج ساله من و همه سالهای نامعلوم آینده‌ی من به او بسته است! هستی و جان من نه، همه دنیا به او بسته است!
نگاهش می‌کنم: شش سالگی‌اش را می‌بینم که از کودکستان فارغ‌التحصیل می‌شود. روز اول دبستان، هیجانی که دارد و کیف پشتی که تازه برایش خریده‌ام. لباس‌های نو شاید... روزهای مدرسه، روپوش مدرسه؟ نه،‌ اینجا روپوش نیست. چه لباسی تنش می‌کند؟ دوران متوسطه ... مدرسه جدید. دوران بلوغ. ریش در می‌آورد. صدایش عوض می‌شود و چقدر خجالت می‌کشد احتمالا از دخترهای کلاس. سالهای دبیرستان. قد کشیده، بلندتر از من و حتی باباش... درسهایش بد نیست، راضی هستیم. علاقه به کالج رفتن دارد. روز پایان دبیرستان، اما پیش ازآن ... فراموش کردم ... ورزش‌های دوران دبیرستان ... چه بازی می‌کند؟ فوتبال ایرانی یا امریکایی؟ عکسی که از او با لباس ورزشی حتما روی میز کارم می‌گذارم! دانشگاه‌ که می‌رود و از من دور می‌شود ... دختری که دلش را می‌شکند... دختری که پیشنهاد ازدواجش را می‌پذیرد ... فارغ‌التحصیلی از دانشگاه ... هنوز به نوه‌هایم نرسیده‌ام که برمی‌گردم به این لحظه، دوسالگی‌اش. توی تخت بیمارستان! معصومیت کودکی که نمی‌داند بیمار است و می‌خواهد بازی کند و نمی‌تواند درک کند ... خطر یک بازی ساده ... همه این زیبایی‌های آینده با یک زمین خوردن ساده می‌تواند بشکند. کاش می‌مردم ... ولی مردن الان دردی را دوا نمی‌کند. پسرم به من نیاز دارد. من هستم و او ... در قرنطینه تنهاییم. من و او و تلویزیونی که قرار است که او را سرگرم کند و نمی‌کند و او به من زل می‌زند و من به او!

یک نگاه! دلم بشدت هوای یک نگاه از دنیای بیرون به من در این اتاق را دارد. هر غریبه‌ای. فقط یک نگاه. سرنشینان آن ماشین اصلا مرا ندیدند. یک نگاه آنها کافی بود که بدانم به دنیای بیرون یک جوری متصل هستم،‌ که یک کسی که در دنیای معمولی زندگانی می‌کند حال مرا می‌داند، می‌داند که مادری هست که فرزندش توی اتاق قرنطینه در بیمارستان هست، و زیر پوست این مادر پر از ترسی است که وول می‌خورد و جان او را می‌کاهد ... این باعث می‌شد شاید که خودم هم باور کنم که تصویری از من وجود دارد،‌ هستم، گرچه با ترس مرگ زندگی می‌کنم. مرگی که کاش از آن خودم بود! چقدر مادران بوده‌اند که آرزو کرده‌اند که مرگ را صدا کنند که جان آنها را به جای جان فرزندشان بگیرد. می‌گفتند مادرعباس همین کار را کرده. عباس خیلی کوچک بوده و هرچه دوا و دکتر می‌کنند حالش خوب نمی‌شود که بدتر هم می‌شود تا اینکه نفسش کند می‌شود و کم کم به جایی می‌رسد که همه فکر می‌کنند مرده و آینه جلوی دهنش می‌گیرند. بخاری روی آینه جمع نمی‌شود. مادربزرگش تا می‌خواهد بگوید که بچه مرده، مادر عباس می‌دود و از توی طاقچه قرآن را برمی‌دارد... مادربزرگ می‌فهمد و بهش نهیب می‌زند که "نکن زن! تو چند تا بچه‌ی دیگه هم داری!" ولی مادر محل نمی‌دهد. قرآن را سه مرتبه دور عباس می‌چرخاند و یک چیزی زمزمه می‌کند... عباس نفس می‌کشد. ولی آن شب مادر عباس تب کرد، فرداش هم مرد. خودش خواست بلاگردان عباس شود. من حسرت مادر عباس را می‌خورم! کاش می‌شد بلاگردان بچه‌ام شوم، ولی حرفهای دکتر را می‌فهمم، علت بیماری را می‌فهمم، اینکه داروی خاصی ندارد، احتمال خطر هست، و اینکه فقط باید صبر کرد و صبر کرد و صبر! در همین لحظه‌های صبر ترس آدم را می‌خورد. در همان چند روز کوتاه دربیمارستان بخشی از جسمم را هم ترس خورد. ولی جایی در ذهنم نشست که هرگز بیرون نمی‌رود، در پس هر نگاه، هر اندیشه‌، هر احساس، ترس هست. ترسی که مقدمه‌ای شد برای طوفان وحشتی که با هر کوچکترین علامت بیماری بچه سیل وحشت‌های بعدی که با هرکبودی روی دست و پایش به جانم می‌ریخت و می‌ریزد ... وحشتی اندوهناک در درونم جا می‌گیرد که پوستم را متورم می‌کند و تنم ذره ذره در فضا سرگردان می‌چرخد. قلبم می‌شود یک دسته شوید و جعفری که دستی محکم آن را پاک می‌کند ... برگهایش را یکی یکی می‌کَنَد... و این برگهایی که کنده می‌شود و مرا به جایی بیرون از هویت خودم می‌پراکند، بی‌نهایتی دور ازجایی که هر کسی در زندگی معمولی دارد.

شاید از آنجا ترس جای مرا در خودم گرفت. لحظه‌هایی که هر لحظه ... شاید ... هر لحظه ... شاید ... اتفاقی ... لحظه‌ای ... شاید ... یک رگ ... و نمی‌خواهی به لحظه‌ی پس از اتفاقی که شاید بیافتد فکر کنی، و می‌ترسی... خودت شاهد اتفاقی هستی که نمی‌افتد یا می‌افتد. می‌افتد؟ یا نمی‌افتد؟ یک لحظه دیگر؟ یک ساعت دیگر؟ امشب؟‌ کی؟‌ فردا؟ کدام لحظه؟ اتفاق چه شکلی دارد؟‌ در لحظه‌ای که تو زنده‌ای و نشسته‌ای و شاهدی چطوری می‌تواند اتفاقی بیافتد و دستت به هیچ جایی بند نیست؟ تا مرز دعا و نذر و نیاز پیش می‌روی! می‌ترسی فکر کنی،‌ می‌ترسی درآینده جلو بروی. می‌ترسی در لحظه حال باشی، و می‌ترسی به گذشته نگاه کنی. نه راه پس داری و نه راه پیش. فکرت کار نمی‌کند. همه‌ی ذهنت احساس است،‌احساس ترس.

شاید هم ترس را در لحظه‌هایی که رضا زیر اعدام بود، در دادسرای انقلاب رازینی به من تزریق کرد "تو هنوز جوونی، برو فکر خودت باش و شوهر دیگه کن."
"ولی حاج‌آقا، او هنوز خیلی جوونه! فقط 24 سالشه!"
"ما از اون جوونترهاش هم اعدام کرده‌ایم."
و ترس را چنان در من ریخت که ظرفیت پذیرش آن را نداشتم و با تمام وجود واکنش نشان دادم. توی چشمهایش زل زدم و بلافاصله گفتم "ولی اگه اون کشته بشه من خودم رو آتیش می‌زنم!"
و در یک آن کوتاه دیدم که ترس به درون او ریخت، شاید چون محکم توی چشمهایش زل زده بودم حالت نگاهش عوض شد، فکر او را خواندم: فکر کرد که من او را تهدید می‌کنم چون آن موقع بچه‌های مجاهدین خیلی به خودشان بمب می‌بستند و ترور وخودکشی با هم بود. او فکر کرد که تهدید من به خودکشی به گونه‌ای تهدید غیرمستقیم به قتل اوست. محاسبه‌ای سریع کرد، دریافت که نباید جا می‌خورده و با زرنگی دریافت که فکرش را خوانده‌ام. فوری باید پنهانش می‌کرد "هرکاری که می‌خواهی می‌تونی بکنی!"
بعد هم افزود "بروبیرون، وقت ما رو نگیر!"
ترس او برایش ناخوشایند بود، و ناخوشایندتر از آن برایش این که من ترس او را خوانده بودم. دست کم منِ ترسو نگاهم را درنگاهش قفل کرده بودم و سریع و محکم تصمیم خودم را گفته بودم. چون از اعدام رضا وحشت داشتم. ولی او ترس خودش را پنهان کرده بود. فقط ما زنها هستیم که از ترس‌هایمان می‌گوییم؟ چون ترس با عشق گره خورده است؟ عشقی که به خاطر او بی‌درنگ از جان خودت می‌گذری... کدام یک بزرگتر است: عشق یا ترس؟!

شاید ترس را از مامانم گرفتم، وقتی که از مرگ چهارتا بچه‌ خردسالش که سالها پیش از من بدنیا آمده و مرده بودند می‌گفت و آرام اشک می‌ریخت. گریه نمی‌کرد، اشک می‌ریخت ... آرام ... اشکش روی صورتش در تمام مدتی که صحبت می‌کرد جاری بود.
بچه اولش مرده بدنیا آمده بود. مادرم روی سینی پر از خاکستر سرپانشسته و در حالیکه دستهایش را به مادرش تکیه داده، زور می‌زده ولی بچه نمیامده. قابله میاد و دست می‌کند که بچه را بگیرد و بچه یک‌دفعه بالا میرود و دیگر حرکت نمی‌کند. مامانم می‌گوید گویا قابله به جای پای بچه تخم‌های او را گرفته و محکم فشار داده و بچه مرده. بالاخره بچه را بیرون می‌کشه، ولی بچه مرده بدنیا میاد. اسمش را محمد گذاشته بود و می‌گفت کاش نشانم نمی‌دادند. گذاشته بودندش توی سینی، بزرگ و سفید و خوشگل. فقط چشم‌هایش بسته بود و یک لکه خون کوچک کنار لبش بود. خاله مریم را ولی وقتی که فهمیدند بچه‌اش با پا میاد توی پتو گذاشتند و چهار نفر چهار گوشه پتو را گرفتند و آنقدر او را گهواره‌وار تکان دادند تا بچه چرخید...
بیشتر از همه از صفیه می‌گفت که از همه‌شان بزرگتر بوده وقتی که مرده ... حدود دو سال داشته. صفیه خیلی شیرین و خوشگل بوده و بانمک. مادرم که نماز می‌خوانده از سروکولش بالا می‌رفته. روی شانه‌های آقام می‌نشسته. سرسفره نشسته بودند و داشتند شام می‌خوردند. یک دفعه گفته بود "مامان! لولوخ ..." و دست روی گلویش گذاشته بود و تا درشکه بگیرند و سوار شوند، روی پاهای مامانم مرده بود. مامانم هرگز نفهمیده بود از چی مرده، ولی افسردگی گرفته بود و این افسردگی تا آخر عمر با مامانم بود. بچه که بودم، ساعتها برای بچه‌های مرده مامانم گریه می‌کردم، بخصوص برای صفیه. دلم می‌خواست خدا رحمش بیاد و صفیه با لباسهایی که به مرور زمان در گورستان حتما پاره شده با سروروی خاکی به خانه برگردد و مامانم خوشحال شود. ولی هیچوقت مامانم نفهمید که پس از گریه‌های او من هم به تنهایی گریه می‌کردم.
ترس از مردن بچه‌ای که دوستش داری، مرگی ناگهان و بدون دلیل، همیشه با من ماند. چندی پیش که نزد روانشناسی از مامانم می‌گفتم گفت که مادرت زن افسرده‌ای بوده و تو هیچکاری نمیتونستی بکنی که او بر این افسردگی پنهان غلبه کنه. بیخود احساس گناه نکن! و لایه‌ی گناه را که از روی خودم کنار زدم، دیدم که لایه‌ی ترس هنوز هست، شاید حتی ضخیم‌تر از افسردگی. ترس لحاف کلفتی است که مامانم رویم انداخته.

حالا دیگر اینکه می‌دانم یا نمی‌دانم که ترس از کجا آمده زیاد تاثیری در حجم و ابعاد آن ندارد. خیلی بزرگ است، بزرگتر از شخصیت من، شعور من، غرور من، وقار من، و همه توانایی‌های من! ترس که می‌آید، من حتی فکر ایستادن هم به سرم نمی‌زند، میدان را برایش تمام و کمال خالی می‌کنم! فقط در مقابل عشق است که ترس محو می‌شود. ولی درست به خاطر عشق هم هست که ترس جان می‌گیرد و رشد می‌کند و هیولایی می‌شود که بیچاره‌ام می‌کند. اگر مسابقه ترس در دنیا بگذارند، من حتما اول می‌شوم!

Tuesday, April 10, 2007

سر خاک

امروز رفته بودم سر خاک مادرم
رفته بودیم سر خاک مامان...
هنوز باورم نمی شود
نمی دانم کدام بیشتر واقعیت دارد، مادرم که زنده در خیال من است و با من حرف می‌زند
یا قبری که کنارش ایستاده ام و مادرم را در آن جای داده ایم

امروز تصمیم گرفتم که به خودم بقبولانم که می توان هر دو را باور داشت، در کنار هم
می توان هر دو را داشت
هم مامان را که همیشه هست و هر وقت که به طرفش نگاه کنی آنجاست با آن لحن آرام و پرسشگر همیشگی‌اش که نمی دانم می پرسد که من چقدر محبت می خواهم، یا اینکه می پرسد که چقدر محبت برایش آورده ام ...
و هم مرگ او را

همیشه میخوام برم زنگ در را بزنم، و او در را باز کند و چای دم کند و با هم چایی بخوریم...
چقدر می چسبد که آدم با مامانش بنشیند چایی بخورد، و حرف‌های معمولی بزند ... احوالپرسی های همیشگی و غیبت های کوچک و بی آزار درباره آشنایان ...

مامان گاه پس از فکرهای طولانی از خاطراتش می گفت "چه جوری همه شون یکی یکی نیست شدند و رفتند... ما هم میریم..."

شعری را که از او بسیار به خاطر میآورم این است که:

"بهاره، لاله زاره، مو نمیرُم
تابستون وقت کاره، مو نمیرُم
به پاییز فکر آذوقه کنم مو
زمستون وقت خوابه، مو نمیرُم"
مادرم در بهار مرد و من باور می‌کنم ... یعنی دارم سعی می کنم که به خودم بقبولانم که باید باور کنم ... که مامانم نیست! و در کنار همه تصویرهای زنده‌ای که از او همراه دارم، تصویری از سرخاک او هم داشته باشم.

Monday, December 25, 2006

احساس می‌کنم در مسیر رفت و آمد به شهر برای خرید غله و آذوقه زمستانی، بطور اتفاقی راهم افتاده به کوچه‌ای که در آن عروسی هست، و حالا دست مرا کشیده‌اند و میگویند که برقص!
مجبورم که دربازی یلدا شرکت کنم و پنج تا چیزراجع به خودم بگم.
آسیه و آزاده دست منو کشیدن آورده‌ان این وسط:
1- من تا حدود 17-18 سالگی نمی‌دونستم بچه از کجا بدنیا میاد.
2- تا حدود 18-19 سالگی نمی‌دونستم که بچه چطوری درست میشه!
3- ما بچه‌های نسل انقلاب همه انرژی‌مون صرف مسائل مربوط به انقلاب و عوض کردن دنیا می‌شد، و تنها موقعی که راجع به جذابیت جنسی یا حداقل آراستگی ظاهرمون حرف می‌زدیم، وقتی بود که عکس شهدا را می‌دیدم: قرار گذاشته بودیم هر کدام یه عکس خوب پرتره از خودمون بگیریم که اگه در تظاهرات شهید شدیم، و بعد عکسمان را بالا بردند و جایی نصب کردند، زیاد مایه آبروریزی نباشه!
4- من دین و ایمان و مذهب را صمیمانه دوست دارم ... به نظرم زیباترین هنر بشر است، اوج خواسته‌های انساندوستانه است. اوج هر هنری در خدمت به بیان احساسات مذهبی بوده، و نیایش زیباترین شعر است ... و راجع به مقام والای هنری به نام مذهب هم نوشته ام ... اما شهامت چاپش را با توجه به فرهنگ رایج در میان مان نیافته‌ام.
5. هنوز هم غارنشین هستم! رقص و آواز را برای ارتباط راحت تر می بینم تا زبان و واژه ها را ...
چه بازی خوبی... دلم میخواد بازهم بنویسم ...

Thursday, October 05, 2006

زندگی هم زلزله دارد
مثل بم
احساس کردم که خودم را نمی شناسم
وقتی که تصویرم در چشمان او لرزید
آیا تصویرم لرزید؟ یا خودم؟
بم را در دلت تجربه کرده ای؟ اول تصویرت می لرزد، یا خودت؟
لرزه های زندگی ...

واژه ها ظریفند
بار احساس سنگین است
بهرحال بیرون می آیند
دسته ای مورچه
پاره های احساس با قطار مورچه ها ذره ذره از دلم بیرون می خزد

Friday, May 26, 2006

بیست ‌و یک سال پس از بیست ‌و دو سالگی ...

بنویسم... ننویسم... کمرنگ‌تر از آن بودم که از نوک قلم جاری شوم. حالا که بلیط ها را گرفته‌ام می‌توانم بنویسم. واقعیت دارد رنگ ملموس پیدا می‌کند. من از ابر شدن دارم فاصله می‌گیرم. ابر شده بودم... ذره ذره ذره ذره ذره ذره ذره پراکنده در هوایی که نمی‌توانستم ذره‌هایم را کنار هم جمع کنم. دوباره به زمین برمی‌گردم، یک تکه از ذره‌های به هم چسبیده شده‌ام. و ذره‌هایم هنوز درجا می‌رقصند ... رقص شادمانی، رقص اندوه، رقص حیرت، تاسف، تعجب ... رقص پرسش‌های رنگارنگ ... هر کدام به ساز خود می‌رقصند، و من یکپارچه همه را در کنار هم نگاه می‌دارم ... پرسش‌ها در ذهن البرز هم می‌پرخد و او بلند بلند می‌پرسد: مامان، آیا ...............؟ و من نمی‌دانم. جواب‌ها را نمی‌دانم. میترا بقدری سرش با کار مدرسه گرم است که فرصت پرسش ندارد، فقط باید دو هفته‌ای را که زودتر مدرسه را تعطیل می‌کند، با کار بیشتر جبران کند. و رضا می‌پرسد: پس چرا اینهمه سبزی توی باغچه کاشتی؟ کی میخواد اینها رو بخوره؟

باید بروم. دلم برای چیزی تنگ شده، شاید خودم!

روزی که سوار اتوبوس شدم و خواهر کوچکترم گریه می‌کرد، ولی من آینده را می‌دیدم که منتظر من است و باید خودم را بهش می‌رساندم ... و بس.
حالا آینده را دیده‌ام، آینده را پشت سرم دارم. و بدنبال خودم برمی‌گردم، شاید... بدنبال مادرم که هنوز زنده است و جاری ... بدنبال زنده بودن، زن بودن، مادر بودن، ایرانی بودن، من بودن... می‌خواهم همه تکه‌های خودم را در خودم جمع کنم. آیا ممکن هست، نمی‌دانم. می‌دانم فقط که تازگی به جای اینکه در سه بعد مکانی و یک بعد زمانی زندگی کنم، در دوازده بعد گوناگون زندگی می‌کنم، که کم‌کم دارد می‌شود پانزده تا ... همه اینها را به هم می‌بافم، بعد‌‌های گذشته را به حال باید ببافم تا زندگی‌ام طبیعی شود ... تا وقتی که کسی با من حرف می‌زند، گم نشوم و در بعدهای دیگری که در زندگی او نیست کله معلق نگردم، و حال را در همین زمان ببینم، نه از نگاه گذشته، و گذشته‌ام را به آینده‌ام بتوانم پیوند بزنم. و بچه‌هایم گذشته مرا ببینند و مرا بهتر بشناسند تا بتوانیم آینده را بهتر با هم معنا کنیم. ذوق‌زده‌ام ... دلم می‌خواهد دبستان مرا ببینند، مدرسه راهنمایی‌ام، دبیرستان‌ام، خانه رضا را ... و محله‌ی ما که دیگر همسایه‌‌ها عوض شده‌اند، و من برای آن همسایه‌ها غریبه خواهم بود، در خانه‌ای که مادر و پدرم جایشان در آن خالی است، خالی است، خالی است، خالی است ...

دلم نمی‌خواهد گریه کنم، دلم می‌خواهد زندگی کنم. صمیمانه دلم یک زندگی ساده و عادی را می‌خواهد با ابعادی ملموس، یک زندگی که از گذشته شروع شده و به سوی آینده می‌رود، نه اینکه به جای پیوستگی بریده بریده باشد و بریده‌های آن بین گذشته و آینده در حرکتی متلاطم و گریه‌ناک باشد ... از بریده بریده شدن زندگی خسته‌ شده‌ام. زندگی پیوسته است مثل زمان. خود زمان است. به هم گره می‌زنم و مثل موهای بلند دخترخاله‌ام می‌بافم همه این بعدهای گوناگون گذشته و حال را تا فقط سه تا بعد مکانی باقی بماند در زندگی، و یک بعد زمانی که مرا جاری کند در زندگی ...

زندگی را دوست دارم.

Thursday, May 11, 2006

نشسته‌ایم منتظر
من و آینده
زل زده خیره در نگاه هم
آینده منتظر من
و من منتظر آینده

شیرین عبادی را دوست دارم، شیرین و ظریف و بااراده است. حوزه عملش را، کوچک یا بزرگ، خودش تعیین می‌کند و به کسی باج نمی‌دهد.

دیروز توی صحبت‌هاش گفت که به تصمیم ما برای زندگی در خارج از کشور احترام میذاره، اما یادآوری کرد که اگه همه از ایران خارج بشن، چه کسی مملکت رو میسازه!

حالا تازه دوزاری‌ام داره میافته که نکنه من هم جزو اونهایی باشم که از کشور خارج شده‌اند!؟!
چه بخشی از من هنوز در ایران زندگی می‌کنه؟
اما روح و احساسات من هنوز مهاجرت نکرده‌ ...
فرقی نمی‌کند مادرم کجا خاک شده، برای من خاک مادرم خاک ایران است... بقول ناظم حکمت، آدم دو چیز را هیچوقت فراموش نمی‌کند: یکی چهره مادرش، و دیگری چهره شهرش.
عاشق مشهد هستم ... دلتنگی دائمی!

Monday, May 08, 2006

"دو تا نون با چهار تا تخم مرغ"

نان و تخم مرغ! نماز عشق به زندگی ... زندگی خیلی زیباست وقتی که می‌توانی تخم مرغ بخوری.
از تخم مرغ زیاد خوشم نمیاد چون باید مواظب کلسترول خون و این حرفها باشم. اما امروز ظهر برای خودم تخم مرغ درست کردم و خوردم...

مامانم توی تخت بیمارستان بود ... سرطان معده ... شورش معده که هیچ چیز را تحمل نمی‌کرد ... استفراغ ... ضعف مادرم که حتی نمی‌تونست سرفه کنه ... احتمال خفگی بر اثر استفراغ ... دستور اکید دکتر بود که نباید بهش غذا داد. یعنی نمی‌تونست غذا بخوره. حتی آب بهش نمی‌دادیم، با یه ابر کوچولو دهانش را گاهی خیس می‌کردیم. مدتها بود که با لوله مستقیم به معده‌اش مایعی به عنوان غذا داده می‌شد.
آن روز لوله سد شده بود ... نگرانی‌های ما، گریه‌های من ( سرفرصتخواهم گفت)
... و پس از یک روز و نیم مادرم بشدت گرسنه شده بود.
"برایم تخم مرغ بیار."
بعد با لحن ساده‌ای که انگار روی تخت‌خواب توی خانه نشسته، و من دارم بطرف آشپزخانه می‌روم، گفت "برو دو تا نون بیار با چهار تا تخم مرغ." و من کنار تخت ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. و مادرم که تزریق مورفین ساختارهای زمان و فکر و اندیشه را در ذهنش بهم ریخته بود، ادامه داد:
"بگو چهار تا تخم مرغ درست کنه، با دو تا نون وردار بیار."
با نگرانی و افسوس بهش لبخند می‌زدم و نمی‌دانستم چه بکنم.
"پاشو دیگه، برای چی واستادی؟ بهش بگو!"
و من تلفن را برداشتم و به خواهرم زنگ زدم "مامان تخم مرغ می‌خواد ... میگه براش چهارتا تخم مرغ درست کن. من میام براش میارم…" کار دیگری از دستم برنمیآمد جز اینکه خواهرم را در عجز خودم شریک کنم ... و درماندگی این لحظه را با او در میان بگذارم.

در آن لحظه‌ها دربیمارستان فکر کردم که مادرم از لذت ساده تخم مرغ خوردن محروم است، تا ابد! هرگز تا پایان عمر لب به غذا نخواهد زد ... و خودش حتی نمی‌دانست. فکر کردم از این پس هرگاه که بخواهم تخم مرغ بخورم، به یاد مادرم خواهم افتاد... از این پس تخم مرغ خوردن برایم شکنجه خواهد بود ... شکنجه یادآوری اینکه مامانم اینقدر هوس کرده بود بخورد، و نمی‌توانست حتی لب به غذا بزند، و یاد شکنجه جانکاه سرطان معده.

اما یکی دو روز بعد ... در خانه بودم که هوس کردم که به جای مادرم لذت ساده تخم مرغ خوردن را بچشم. دو تا تخم مرغ درست کردم، و با نان خوردم. مثل نمازی در پای زیبایی زندگی، در ستایش لذت ساده خوردن!

Wednesday, May 03, 2006

درونم پر از زلزله‌ است ... زلزله‌های ریز و کوچکی که جایی برای آرامش نمی‌گذارد. زلزله‌ها به پهنای شعور ادامه دارد. مدتی است که همه چیز می‌لرزد... من می‌لرزم. مادرم هیچوقت کسی را نفرین نمی‌کرد و اگر دشمنی را سزاوار نفرین می‌دید، می‌گفت انشاءالله همیشه تنت بلرزه!
نگرانی، اضطراب... تنش ... دارم خسته می‌شوم.

لرزش‌ها با خبرهای بد شروع شد ... و با انتظار کشیدن برای خبرهای بدتر ادامه یافت. چندین ماه. با تماشای لحظه لحظه بوقوع پیوستن مرگ.

پدرم مرد. مادرم هم رفت. حالا مادر یکی از نزدیک‌ترین دوستانم قرار است برود. دوستی که همیشه تسلی‌بخش‌ام بوده... و من هنوز زلزله‌های خودم تمام نشده می‌بینم که باید به او آرامش بدهم و در کنارش باشم. مادرش بزودی می‌میرد ...

المیرا هم چند روز پیش درگذشت. هرگز ندیدمش، اما وصف شهامت او را در مبارزه سه ساله‌اش با سرطان پستان شنیده بودم. تصویر او با سربندی که سر بی‌مویش را می‌پوشاند، دستی که به خاطر نداشتن غدد لنفاوی بشدت ورم کرده بود، و گردن و سینه‌اش که از پرتو درمانی بشدت سوخته بود، و در عین حال امید می‌داد و می‌خندید در حافظه ام نقش بسته... بدون جزئیات چهره‌اش، بلکه طرح بدن او، حالت نشستن‌اش، و امیدهایش برای پسرش که دانشگاه را تمام کند، و دخترش که تازه دبستان را تمام کرده ... و عشق‌اش به زندگی! عشقی که بی‌نهایت بود و با همین عشق می‌جنگید.

نسترن می‌گوید: زندگی بقدری شیرین است که آدم هرچقدر هم درد بکشد، باز راضی نمی‌شود که از زندگی دست بکشد.

و تازه می‌خواستم زلزله‌ها را با فرمان نیما که "چشم‌ها بسته بایست بودن" ایست دهم که زمین باز لرزید... دلم سست شده و دنبال چیزی می‌گردم که به آن چنگ بیندازم و خودم را محکم نگه دارم.

به بچه‌هایم نگاه می‌کنم ... از وقتی که مادربزرگ و پدربزرگ‌شان را از دست داده‌اند، مفهوم جدیدی برایشان جا افتاده و نگران اند که مرا هم از دست بدهند. باید به آنها دلداری بدهم. نشان دهم که صخره هستم. محکم!

به خودم نگاه می‌کنم که دیگر جوان نیستم ... هرگز به این فکر نکرده بودم که جوان نیستم. هرگز تصمیم نداشتم که خود را پیر بشمارم. با رفتن مادرم اما مجبورم که به جای خالی او بخزم و آنجا را پرکنم. ناگهان پشتم خالی شده ... نسلی که پشت سر من بود و همه تاریخ را پشت سرم دربر می‌گرفت رفته است ... من شده‌ام مرز زندگی و تاریخ ... و اینطوری است که ناگهان من از نسل دیگری هستم.
آماده نیستم ... چرا زندگی همیشه یک قدم جلوتر از من حرکت می‌کند.

Wednesday, January 25, 2006

میترا که بدنیا آمد، پس از چند دقیقه او را در آغوش من گذاشتند ... لحظه‌هایی غریب و بس شیرین که هرگز فراموش نمی‌کنم، نگاهش و گردش آرام چشمانش در چشمخانه که به تماشای چشمهای من نشسته بودند ... جزئیات چهره‌اش را دیگر درست به خاطر ندارم، اما حالت چشمهایش را خوب بخاطر دارم و همیشه آن حالت آسودگی گردش چشمهای نوآشنا را در ذهنم نگاه داشته‌ام... حالتی از معصومیت، و استقلال، و وابستگی کامل، و احساس عشقی ناآگاه، و بس معصومانه!

امروز دومین تجربه من از این گونه نگاه شکل می‌گیرد وقتی چشم‌های مادرم به من می‌نگرد... ولی اینبار مرا به گریه می‌اندازد.
روی تخت بیمارستان دراز کشیده و چشمهایش را به چشمهای من دوخته و نی‌نی چشمهای قهوه‌ای زیبایش معصومانه در نگاه من برای دقایقی طولانی می‌چرخد. حرفی نمی‌زند، صحبتی نیست، منظوری ندارد، فکری در نگاهش بازتاب نمی‌یابد ... معصومانه در نگاه من احساسی را به آرامی دست می‌کشد ... شاید بدنبال نوازشی گمشده می‌گردد...

Friday, January 13, 2006

پدرم

چشم‌ام به مردی کوتاه و سبزه که هندی به نظر می‌آید می‌افتد که گوشی پزشکی دور گردنش انداخته و توی راهرو راه می‌رود و گویا دارد به طرف این اتاق می‌آید. یادم می‌آید دیروز شنیده بودم که "دکترش گفته که اگه بهش غذا ندیم و مورفین بهش بدیم، تا دو روز دیگه تمومه ... "
و حالا نمی‌دانم نگاه من است، یا حس خودکم بینی این پزشک که مرا با نگاه خیره‌ام در کنار چارچوب در نادیده می‌گیرد. وارد اتاق می‌شود، با همه دست می‌دهد و سلام و احوالپرسی می‌کند، به جز من.
پدرم روی تخت دراز کشیده و تصویرهای تلویزیون را برای ما تفسیر می‌کند و پیرزنی را نشان می‌دهد و از برادرم می‌پرسد که "این شکل پسر کوچیکه‌ات نیست؟!" و ما تایید می‌کنیم. پدرم هر روز چند سالی در زندگی عقب‌تر می‌رود و مدتی است که آمدن به امریکا بطور کلی از ضمیرش حذف شده ... و طبیعی است که در نظر او همه به زبان فارسی صحبت می‌کنند. دقیقا نمی‌دانیم در هر لحظه در چه دوره‌ای زندگی می‌کند. دیروز که من و برادرم درباره حرف‌های او صحبت می‌کردیم، حدس زدیم که الآن دوران اوج کاری او و معماری‌اش در حفاظت از آثار باستانی است... و می‌دانیم که داروهای قوی‌ای که ذهن او را در هم ریخته و او را در اکثر مواقع خواب نگه می‌دارد، با بیشتر شدن دردش باز قوی‌تر خواهد شد.
به زبان فارسی پزشک‌اش را تحویل می‌گیرد و به او وعده می‌دهد که او را به کوهسنگی در مشهد ببرد و کار او هم بالا بگیرد ...
همه منتظر هستیم که احوالپرسی و تعارف‌های پدرم تمام شود و همینطور لبخند صامت و سرتکان دادن مخاطب‌اش، و بعد همگی ما که دور تخت پدرم ایستاده‌ایم با حالت جدی به پزشک خیره می‌شویم، به او که چهره‌اش کاملا گارد دارد، گارد مخصوص شرایط سخت و دشوار! همه می‌دانیم که شرایط پدرم کاملا سخت و دشوار است و مهلت زیادی ندارد.
شروع می‌کند "عکس‌هایی که گرفته‌ایم نشان می‌دهد که سرطان به استخوان‌های لگن و بازوی چپ ریخته ... مغز را نمی‌توانیم با دستگاه مخصوص و با دقت زیاد ببینیم چون دستگاه تنظیم قلب که در بدنش نصب شده مانع می‌شود ... آزمایش ساده نشان می‌دهد که مغز هنوز آسیب ندیده ... بدون آزمایش دقیق نمیشه بدقت اظهار نظر کرد ... میشه حدس زد که ..."
ما به زبان انگلیسی صحبت می‌کنیم و پدرم حرفهای ما را نمی‌فهمد. اصلا نگران صحبت‌های ما نیست و به تلویزیون خیره شده. در هر صورت بنظرم خیلی توهین‌آمیز است که در حضور خود او اینطوری موجودیت‌اش را نادیده بگیریم و درباره مرگ تدریجی‌اش صحبت کنیم...احساس می‌کنم سرم دارد گیج می‌رود ... شاید بیافتم زمین...
حرفش را قطع می‌کنم و به آرامی پیشنهاد می‌کنم "میشه بریم یه جایی که بتونیم بشینیم؟"
جناب پزشک ما را به اتاقی می‌برد که همه بتوانیم بنشینیم. هنوز صحبتش را درست شروع نکرده که زن جوان خوش‌پوشی که خودش را کارمند بیمارستان و مسئول پرونده پدرم معرفی می‌کند، با لبخندی تعارف‌آمیز و مصنوعی اجازه می‌گیرد که در میان ما بنشیند و یک صندلی از آن طرف اتاق برای خودش می‌آورد و وارد جمع ما می‌شود. دفتر و دستک‌اش را هم روی پایش می‌گذارد. متوجه می‌شوم که او مسئول مالی است.
باز هم بنظرم توهین‌آمیز است که کسی که جزو خانواده ما نیست در چنین لحظات حساسی در میان ما باشد. می‌خواهم اعتراض کنم، اما در این لحظه روحیه و حوصله اعتراض و تنش را ندارم و وقت این کار را هم ندارم، بگذار این پزشک حرفش را بزند، می‌خواهم بدانم چه می‌گوید.
"ذات‌الریه‌اش درمان نمی‌شود ... غده سرطانی یکی از ریه‌ها را مسدود کرده و چرکی که آنجا جمع شده نمی‌تواند خارج شود ... سرطان پیشرفت کرده ... استخوان‌هایش هم ... مدیریت بیمارستان مایل نیست بیمارهایی اینطوری را به مدت نامحدود نگه دارد ... خوب نمیشه ... بیمه‌ی بیمار هزینه کامل درمان را به بیمارستان نمیده ... "
خواهرم – که گویا می‌داند صحبت‌های پزشک چه مسیری را شاید طی کند – بدون مقدمه بهش می‌گوید "ما می‌خواهیم پدرم زنده بماند، این تصمیم نهایی ماست!"
در سکوت کوتاهی که برقرار می‌شود جناب پزشک زیر میز را نگاه می‌کند و دنبال حرف‌های مناسب می‌گردد و هنوز پیدا نکرده...
برادرم می‌گوید "او عاشق زندگی است، خودش می‌خواد زنده بمونه."
و برادر دیگرم اضافه می‌کند "درسته که حواس‌اش سرجاش نیست، اما زندگی را دوست داره! از حرف‌هاش هم پیداست ..."
و شاید نوبت من است که من هم چیزی بگویم، حرفی به حرفها اضافه کنم. اما سکوت سنگینی را در دهانم دعوت کرده‌ام که بنشیند و نمی‌گذارم که پایش را بیرون بگذارد. در فکرهایم دارم با احساساتم کشتی می‌گیرم...
ما که هستیم که برای زندگی پدرم تصمیم می‌گیریم ... پدرم که ما را بزرگ کرده، همیشه ما را نصیحت کرده و پند داده و تشویق کرده و پشتیبان ما بوده و هرگز دست روی ما بلند نکرده و حتی صدایش را برای ما بلند نکرده ... «پدر» ما به معنای وسیع کلمه بوده ... عمری سرپرست و غمخوار و مواظب و نگران همه ما بوده که اینجا نشسته‌ایم. آیا او این اختیار را به ما می‌داد اگر می‌دانست ... آیا او می‌داند که ما درباره چه صحبت می‌کنیم... آیا هیچوقت به فکرش خطور کرده که این مرد غریبه در میان فرزندانش بنشیند و بخواهد نقش آنها را در تسریع مرگ او بهشان یادآوری کند ... نمی‌دانم بیشتر برای پدرم احساس رقت می‌کنم یا برای خودم ... چنین جایگاهی را برای خودم مناسب نمی‌دانم و آمادگی‌اش را ندارم ... آیا اصلا خود پدرم به مردن فکر می‌کند ... چقدر درد می‌کشد؟ آیا پیشنهادی که در اینجا به زبان پزشک نیامد، برای راحت‌ کردن پدرم و نجات او از درد وحشتناک سرطان است، یا کم کردن مخارج بیمارستان و دردسر ما ... چرا او باید ما را به تصمیم‌گیری در اینباره دعوت کند تا ما مجبور شویم که از زندگی پدرم تا آخرین لحظه‌اش دفاع کنیم...
پزشک قانع می‌شود که تصمیم ما جدی است و گویا برخی حرفهایی را زیر میز پیدا کرده "روحیه مهم است ... بستگی به غذایش دارد ... باید پروتئین بخورد..."
و به سوال‌های ما درباره روش‌های مراقبت پاسخ می‌دهد که دختر خوش‌پوش -که وضع سرولباس شیک‌اش در این لحظه بنظرم اصلا با موقعیت شغلی او تناسب ندارد- وارد صحبت می‌شود "آیا شما مکانی به اسم "فلان" را می شناسید؟" و یک خانه سالمندان بیمار را که مجهز به پزشک و پرستار است به ما معرفی می‌کند.
حالت حرف زدنش را دوست ندارم، و می‌دانم که بعدا باید گزارش این حرفها را به رئیس‌اش بدهد و بگوید که چطوری مخارج بیمارستان را کم کرده و یک بیمار پرخرج را دک کرده. سعی می‌کنم نگاهش نکنم.
زیر میز را نگاه می‌کنم و دنبال فکرهای مناسب‌تری می‌گردم که وقتی توی اتاق برمی‌گردم و با پدرم روبرو می‌شوم، نگاهم این حالت گیج و کودن و غمناک را نداشته باشد.

***
روز بعد خواهرم برای دیدن خانه سالمندان بیمار می‌رود و آنجا را مناسب می‌یابد. دو روز بعد پدرم به آنجا منتقل می‌شود.

Friday, September 30, 2005

خنده خشت‌ها را فراموش نمی‌کنم!
خنده‌های زشت آنها تا به امروز آزارم می‌دهد. نمی‌دانم بخاطر جنس‌شان بود یا خامی نهادشان ... شاید هم شکنندگی من بود که خنده آنها را اینقدر عذاب‌آور می کرد.

خشت‌ها همیشه هستند، همیشه خام و زشت به ترانه‌های زندگی می‌خندند... هنوز هم، همیشه ...
آیا شکنندگی‌ماست که به خنده آنها میدان می‌دهد؟
در هر حال، ذره ذره یاد می‌گیریم که آنها را فقط آنچه هستند ببینیم، خشت خام!، و نه بیشتر...
و راستی، خوبی زندگی این است که ترانه و نسیم هم همه‌جا هستند...

-----------

از در خانه که بیرون آمدم، چشمم به خانم اسدی افتاد. در پیاده‌روی مقابل داشت بطرف سرخیابان می‌رفت که تاکسی بگیرد.
سلام‌اش کردم، و می‌خواستم از همین پیاده‌رو راهم را بگیرم و بروم.
مخصوصا روزهایی که دادسرا می‌رفتم – تقریبا هرروز- حوصله حرف زدن با هیچکس جز خانواده‌هایی را که پشت در دادسرا جمع می‌شدند، نداشتم.
گویا از چادر مشکی‌ام و حالت چهره‌ام همه چیز دستگیرش شد. به صدای بلند احوالپرسی کرد. مجبور شدم جلوتر بروم ... خیابان خلوت بود، و خانم اسدی تا وسط خیابان بطرف من آمد. من هم به رسم ادب تا وسط خیابان رفتم و احوالپرسی‌کنان با هم در وسط خیابان به راه رفتن ادامه دادیم تا سر خیابان که تاکسی بگیریم ...

احوالم را پرسید، و حال رضا را!
تعجب کردم که او هم می‌داند. دیگر دلیلی نداشت که انکار کنم. انگار دیگر تنها کسی که نمی‌دانست نامزد من در زندان است، خواجه حافظ شیرازی بود! البته اینطوری زیاد هم بد نبود، زحمت پنهان کردن و قصه سرهم کردن درباره ماموریت سربازی در «یاسوج» را نداشتم. و گاه دلداری و حرف گرمی می‌شنیدم، و قصه‌ای از فامیل دوری که در زندان بوده یا هست ... و همین ذره از همدردی هم مرهمی بزرگ بود بر دلی پر از آتش!

خانم اسدی اما گفتگو را خیلی زود کشاند به مردی خیلی خوب – خواستگاری که سال گذشته برایم فرستاده بود.
"داماد شده ... بیا ببین چه زندگی‌ای داره!"
و تعریف می‌کرد که وضع مالی‌اش "عالی" است. و "خانه و زندگی" به چه خوبی! دارد، و چقدر خوش‌رفتار و "آقا"ست ... و ...
من که همه حواسم به این بود که امروز رضا را میارن برای محاکمه یا نه، کم‌کم دستگیرم شد که اصلا بحث همدردی با من نیست ...
"خوب دخترجان، چرا رد کردی! مرد به این خوبی، به این آقایی؟!"

خانم اسدی بشدت طلبکار بود، و من ورشکسته!
هیچ چیزی نداشتم که به او بدهم، رضا "خانه و زندگی" نداشت، و حتی بیرون نبود که لااقل تصویری از عشق ترسیم کنم و بگویم که رابطه عاشقانه دارم ...
و ادامه داد "اگه قبول کرده بودی، حالا زندگی خوب و آرومی داشتی، خانه، زندگی ..."
بتدریج بقیه حرف‌هایش برایم مسطح شد ... فقط برجستگی "زندگی آروم" را می‌دیدم. زندگی ما از اولش پنهان کاری بود، آشنایی مان و بلافاصله دستگیری و زندانی شدن رضا، و باز هم پنهان کاری بیشتر، تا خواستگاری رسمی‌ از خانواده من وقتی که هنوز در زندان بود. آنقدر همیشه درگیر پنهان‌کاری و راضی کردن خانواده و ملاقات رضا بودم که فرصت این را نداشتم که فکر کنم که زندگی طور دیگری هم می‌توانست باشد. و همه خانواده‌های اطرافم هم که می‌دیدم – هر روز پشت در دادسرا می‌دیدم – همین وضع را داشتند. تصویر «زندگی آروم» برایم باورنکردنی بود ...
من که هر روز ماست و میوه می‌خریدم و می‌بردم پشت در زندان و التماس می‌کردم که آنها را بگیرند،
من که همه تلاشم این بود که با بافتنی و گلدوزی پیغام عشق‌ام را به رضا بدهم،
من که همه دلخوشی‌ام از زندگی مشترک با رضا یک ملاقات چنددقیقه‌ای با حضور پاسدارها بود،
من که رمانتیک‌ترین خاطره زندگی‌ام از یکی از همین ملاقات‌ها بود که رضا دستش را گذاشته بود روی پشتم،
من که هنوز نمی‌دانستم رضا قرار است حکم اعدام بگیرد یا حبس ابد ...

تازه این اندیشه از ذهنم گذر کرد که زندگی می‌تونست "آروم" باشه، و زندگی آروم با رضا چقدر می‌تونست به من خوشبختی بده... چه زیبا می‌بود اگر می‌بود!
چگونه این همه خوشبختی را می‌شد درآغوش کشید ...
و تازه دریافتم که من از یک "زندگی آروم" با یارم محروم بوده‌ام و برای همیشه هم محروم خواهم بود ... سایه بدبختی را تازه حس کردم!
و پررنگ‌تر و پررنگ‌تر کردن این سایه همچنان ادامه داشت "من که خواستگار خوب برات فرستادم! من که بد تو رو نمی‌خواستم، مامان‌ات رو سی‌ساله که می‌شناسم. ما یه عمره با هم همسایه‌ایم ..."

Tuesday, September 27, 2005

ترانه به باد گفت "مرا ببر ..."
خشت ها خندیدند

Monday, August 08, 2005

هدیه ای، مایه ای برای جشن تولدم، از فمینیست کوچولوی من:


مادر

مادر من
خوشفکر و زیباست
خوشکل ترین زن
در روی دنیاست

برایه من
او Marilyn Monroeست
می رقسد و می خوند
و می گوید هم جُک

او ولی عمیقتر است
از آنچه که می بینی
او غیر از یک مادر
یک زن است

Thursday, August 04, 2005

چند روز مانده به زادروز من
بهانه ای برای اینکه به خودم نگاه کنم
چند سالی است که پابرهنه توی زندگی می دوم
از دردهایم نازبالش هایی می سازم که به آنها تکیه کنم
از خستگی هایم کلاف هایی می ریسم
که بعدها در کتابی بهم بافته شوند
و در گنجه خودم جستجو می کنم
آنچه را که دارم، و از من است ...
و دور نخواهم ریخت ...
خودم را جشن می گیرم!
و چشم هایم را عادت می دهم
به دیدن زیبایی هایی خودم!
زیبایی هایی که همیشه با منند ...

Wednesday, June 08, 2005

دختر کوچولوی من ... انگار دیروز بود که او را حامله بودم، و شکمم آنقدر بزرگ شده بود که رویش رد افتاده بود ... هنوز وقت نکرده ام درباره اش بنویسم، تجربه های حاملگی و واکنش های دست پاچگی رضا... هنوز من تازه دارم از 21 سالگی ام عبور می کنم، و دخترم 12 ساله شده ... باورش برایم سخت است، رشد می کند، قد می کشد، شخصیت مستقل خودش را دارد رشد می دهد، ولی دنیای ذهن من خیلی کندتر از واقعیت حرکت می کند، هنوز نیاز به زمان دارم تا او را دریابم و به او برسم.

اما این را دریافته ام که باید او را تا حدی آزاد بگذارم تا در چارچوب محدودی متناسب با سن خودش زندگی را تجربه کند، تصمیم گرفتن را یاد بگیرد، و گاه اگر "بهترین" نبود، اشکالی ندارد... بگذارم که خودش همانطور که می خواهد باشد، نه آنطور که من می خواهم! و سخت ترین قسمت ماجرا همین است ... این را سالهاست که دارم تمرین می کنم و کم کم برایم کمی پذیرش این واقعیت آسان تر شده که او انسان مستقلی است، که خواسته های خودش را دارد، که سلیقه خودش را دارد، و از همه غریب تر اینکه دنیای خودش را دارد!!!!

آن اوایل همیشه از بچگی های خودم در کوچه های مشهد برایش تعریف می کردم، و انگار که او بچگی اش را گم کرده است و اینجا برایش یک محیط عاریتی است، به او قول می دادم که به ایران بر می گردیم و او کوچه‌های بچگی را می بیند... انگار که همه کوچه‌های بچگی همان کو‌چه های بچگی من هستند. به او می گفتم که دبستان خودم را نشانش خواهم داد، انگار که او باید به آنجا می رفته و از روی اجبار و موقتا اینجا ثبت نام کرده تا کارمان درست شود و برگردیم...

و البته او هنوز در اشتیاق دیدن ایران می سوزد، و دلش می خواهد ایران را حتی بدون ما، تنهایی، برود و ببیند!

اما میترا خاطرات بچگی خودش را دارد، دوست ها و همکلاسی های مو بور و دوست های سیاه‌پوست و فیلیپینی و ... دارد که با آنها بزرگ می شود، آنها را به جشن تولدش دعوت می کند، و با آنها تلفنی صحبت می کند و محرم رازش آنها هستند، نه بچه‌هایی که در کوچه‌های بچگی من بزرگ می شوند! کوچه های بچگی من درون من هستند و شاید دیگر هرگز هیچ کس جز من در آنها بزرگ نمی شود...
میترا از من خیلی فاصله دارد، از بچگی من هم فاصله دارد، گرچه من خودم را گاه و بیگاه در حین تقلید از شیوه بچه‌داری مادرم غافلگیر می کنم! اما من مادرم نیستم، و او من نیست ... اگر من آگاهانه از مادرم فاصله گرفتم، او بطور طبیعی و به خاطر محیطی که در آن پرورش یافته از من فاصله دارد ... و من از این بابت خوشحالم! میترا دختر نازی است و ظاهرا خیلی شبیه من است. دوساله بود که من و او با هم وارد فروشگاهی شدیم و یک خانم امریکایی که از داشت از فروشگاه خارج می شد، به صدای بلند گفت که "وای خدای من، شما دو تا چقدر شبیه هم هستین!" اما شخصیتی دارد که خیلی با من فاصله دارد و من خوشحالم که او حصارهای زندگی من را تجربه نمی کند.
او سنش را با خودش دارد، خودش را پشت سرش جا نمی گذارد و همراه زمان بدون خودش جایی نمی رود، یعنی تا حالا به گمانم که اینطور بوده و امیدوارم که همینطور هم پیش بره. من هنوز در گذشته ام گم هستم، دارم می نویسم و می نویسم و خودم را جستجو می کنم تا همه تکه ها و پاره هایم را جمع و جور کنم و خودم را تعریف کنم و بعد بتوانم بنشینم و با اعتماد به نفس از «خودم» حرف بزنم و وقتی که می گویم «من»، واقعا از انتگرال زندگی ام از ابتدا تا به کنون روی محور زمان صحبت کنم، نه جسمی که در لباسی جای گرفته ... من هنوز در حول و حوش 21 سالگی ام گم هستم، و آشنایی با رضا و سال های پشت در زندان! که زندگی مثل خلیج سانفرانسیسکو همیشه خاکستری و ابری بود! (آن زمان این خلیج همیشه خاکستری بود، و ابری و سرد! اما حالا زیبا شده... باور کنید!) حتی به زمان تولد بچه هایم هم نرسیده ام، هنوز می خواهم از آنچه که عشق می خواندمش، و از سال هایی که عاشق بودم، بنویسم... و اینکه هنوز به دنبال تعریف عشق می گردم و گاه عاشق تر می شوم و گاه خودم را از لای لایه های عشق پیدا می کنم ... هنوز می خواهم از تجربه آفرینش بنویسم، و بچه داری، و اینکه به قول مامانم که از قول ننجان میگه "ماه زنها، شاه زنها، یه شکم بزا، بیا تو زنها!" من چگونه اومدم توی زنها ... و آنچه را که از من انکار شده، همه را سر راهم بردارم و با خودم بیاورم و کم کم به خودم برسم، به زمان حاضر ... تا به خودم برسم و مادر بودن بچه هایم را در سنی که هستند، تجربه کنم. اما بچه هایم منتظر نمی مانند، ، میترا والبرز دارند بزرگ می شوند.

میترا امسال کلاس ششم است، یعنی کلاس ششم را روز جمعه تمام می کند، آخرین کلاس دبستان را، و از دوره آموزشی ابتدایی فارغ التحصیل می شود! امروز رفتیم خرید و از فروشگاه برایش پیراهن خریدیم، یک پیراهن زیبا که بتواند روز فارغ التحصیلی اش بپوشد، یعنی روز جمعه، پس فردا.
دخترم از طرف کلاس اش در این مراسم سخنرانی خواهد کرد!
متن سخنرانی اش را با اجازه خودش در اینجا ی گذارم، چون برای من خیلی شیرین است ... لذت مادر بودن در هر مرحله از زندگی بچه ها یک جور شیرین است! هیچ جور نمی توانستم این لذت را توصیف کنم مگر آنکه آن را دربست نقل کنم. دخترم این را خودش نوشته و از اول تا به آخر تایپ کرده، و لذتی دارد نقل قول از دختر!


Leaving Olinda

Today is our last day, our graduation day, and our last day at Olinda. Leaving Olinda will be hard for all of us, but it is something we have to do.

We all have wonderful memories here at Olinda, and over the years it has become like a 2nd home. We have learned much here and have made lots of friends. We have all had a lot of firsts, here at Olinda.

As we go on to middle school, we feel nervous and scared or brave and triumphant. We're going to different places, meeting new people and learning new things. Thanks to our teachers, families, and friends who have helped prepare us for our future.

I still can't believe it's actually happening; we're graduating and leaving here for good. I always felt as if this day would never come, and now here it is. We're standing and sitting here just waiting to graduate. Throughout the year we couldn't wait for summer to arrive, so we could go have fun.

I will miss all my friends here at Olinda. We have all been through so much together. We've laughed, sang, cried, and played together. We were always there for each other, and now we say good-bye. I hope we can stay in touch.

Our years at Olinda were totally awesome. They were filled with fun fieldtrips, and full of adventure, laughs, and good times. We have learned all we needed to know.

Our lives will be different now. We won't see each other every day; we get lockers and different teachers for a ton of different classes. Our classes will be harder and we'll get more homework, but we'll just have to manage. Our schedules will be tighter and we'll have less time to goof off. We will have to act more mature and we'll be one step closer to being adults.

We're growing up. Finally we're getting out of elementary school and can call ourselves middle schoolers. It sounds good, doesn't it? We're going off to 7th grade, isn't it great?

At 12:00, when we step out of these doors, we will have officially graduated from Olinda and will not attend here again. We will be done with 6th grade.

I know that I will never forget this day and I doubt you will either. Class of 2005, hold your heads up high as you step out of those doors and be proud of yourself.

Thank-You

Friday, May 27, 2005

من یک تشکر درست و حسابی به آقای علیزاده بدهکارم!

دیشب دبستان بچه ها برنامه جشن ملیت ها را داشت، و پدرومادرها با پختن غذا و عکس و صنایع دستی و ... فرهنگ کشورشان را معرفی می کردند. نکته جالب اینکه برای اولین بار دیدم آمریکایی ها هم یک میز داشتند! و دو تا میز آنطرف تر، آفریقایی-امریکایی ها یه میز داشتند.

ما هم به همراه یکی دیگر از خانواده ها، یک میز ایرانی گذاشتم، با چای و شیرینی و غذا و معرفی الفبای فارسی و ... مهم تر از همه اینکه میترا یک رقص ایرانی اجرا کرد.
بگذریم از اینکه میترا تنها کسی بود که تنهایی رقصید در حالیکه بچه های دیگر دو نفری یا گروهی برنامه آواز یا رقص داشتند، میترا خودش داوطلب اجرای رقص ایرانی شده بود، رقص را خودش تنظیم کرده بود، و آهنگ را هم خودش انتخاب کرد. خوشبختانه سال گذشته عمه اش براش یک دست لباس محلی آورده بود.

من مطمئن بودم که یکی از آهنگ های لوس آنجلسی شاد را برای رقص اش انتخاب می کند، یا حداکثر یکی از آهنگ های سیما بینا را که به لباس محلی او می آید. اما دخترک ناز من تکه ای از موسیقی «صدسال تار» را که به همت آقای علیزاده جمع آوری شده، برای رقص شاد خودش انتخاب کرده بود!

من از معلم کلاس فارسی اش تشکر کردم، و ممنون یکی از پدرها که داوطلبانه به بچه ها آموزش موسیقی سنتی می دهد، و نیز سپاسگزار شهرزاد، معلم رقص شان، نیز هستم. اما جالب اینکه حسین علیزاده عزیز چنان این میراث فرهنگی را زنده کرده و انتقال داده است و زیبایی های آن را به نسل پس از ما هم ارائه کرده که دختر من – که از صبح تا شب آوازهای انگلیسی تند و شلوغ را گوش می کند و آنها را زیر لب زمزمه می کند - شیفته نوای تار شده و با آن می رقصد!

Wednesday, May 25, 2005

پدرم در دوسالگی مادرش را از دست می دهد... دو خاطره از مادرش به یاد دارد.
یکی اینکه مادرش داشته نماز می خوانده و وقتی که به سجده می رفته، پدرم روی کول او می رفته و مادرش صبر می کرده تا پدرم پایین بیاید تا نمازش را تمام کند. خاطره دومش مربوط به زمانی است که مادرش را با تابوت از خانه بیرون می برده اند و به او گفته اند که "مادرت میره کربلا ... "

پدرم کوچکتر از آن بوده که مرگ مادرش را درک کند، و سفر کربلا را باور کرده و همیشه منتظر بوده که مادرش از سفر بر گردد... تا وقتی که زنی دیگر به عنوان "ننه ی نو" به خانه شان می آید. زنی که بچه ای یتیم مثل خودشان بوده!

پدرم بعدها درمی یابد که مادرش به خاطر یک سوء تفاهم ساده ناشی از بیسوادی خانواده اش مرده: دکتر بهشان گفته که "این مریض هر چی آب خواست، بهش بدین!" و آنها فکر کرده اند که دکتر تاکید کرده که "این مریض هرچی آب خواست، بهش ندین!" و مادرش در حالیکه از شدت تشنگی برای آب التماس می کرده، می میرد... زن جوان پنج تا بچه داشته، و دختر کوچکش 9 ماهه بوده.

Wednesday, May 18, 2005

خواهرم زنگ زده بود و از «کارت ملی» می گفت... و اینکه مشکلی با کارت ملی او را به اداره شناسنامه کشانده ... و شناسنامه پدرم را دیده: پدربزرگم هنگامی برای پدرم شناسنامه می گیرد که پدرم شش ساله بوده، و در این شناسنامه شغل پدرم ثبت شده: قالیباف!

پدربزرگم، اینطور که پدرم تعریف می کند، وضع مالی خوبی داشته و بعد ورشکست شده و بچه هایش را به اجبار به کار وا می دارد و ابتدا به قالیبافی می گذارد.

پدرم 5 یا 6 ساله بوده که پدربزرگم او را به همراه دوبرادر بزرگترش به یک کارگاه قالیبافی اجاره می دهد: اجاره رسمی و محضری برای استفاده از کار این کودکان به مدت یک سال و در ازای یک تومان برای کار ماهیانه هرکودک!

پدرم می گوید که سند آن «اجاره خط» را بخوبی بخاطر دارد، ولی من متاسفم که کپی آن سند بجا نمانده... شاید روزی در موزه ای مشابه آن را ببینیم.

پدرم به زودی در قالیبافی استاد می شود. زبان ترکی را هم بخوبی زبان مادری از استاد کارگاه یاد می گیرد. چون کارش خوب است، استادش که مرد خوبی بوده هفته ای چند قران به خود پدرم، علاوه بر مزد تعیین شده در اجاره خط که ماهیانه به پدر بزرگم می داده، انعام می دهد. پدرم به این ترتیب یکی دو سالی قالیبافی می کند تا اینکه 7-8 ساله می شود.

یک روز پدرم می شنود که فردا قرار است یک نفر را در میدان اصلی شهر – که به میدان اعدام معروف بوده و حالا ساختمان بانک ملی در آنجا بنا شده - اعدام کنند. و به پدرش می گوید:
-راست است که فردا قراره یک نفر را اعدام کنن؟
-ها پدر جان، چطو مگه؟
-میشه مرا به جای او یک نفر اعدام کنن؟
پدرش بسیار تعجب می کند و می پرسد:
-چرا!؟ مگه چی شده؟
و پدرم توضیح می دهد که از قالیبافی متنفر است و ترجیح می دهد که بمیرد تا اینکه قالیبافی کند.
و پدرش از روز بعد او را همراه خود به سر کارهای بنایی می برد ...

Thursday, April 21, 2005

حس ساده ای در من هست، همچون نسیمی که نمی وزد! حسی که هست، از من بیرون نمی ریزد. هست، ولی سرازیر نمی شود، و ببان نمی شود... نمی نویسم!

حس ها را از واقعیت بیرون می گیریم، در آشپزخانه درون مان می پزیم با ادویه هایی از گذشته ها و آینده هامان. ولی این روزها حس خامی دارم که نمی توانم یا نمی خواهم آن را بپزم و با هیچ طعمی بیارایم، یا بورزم اش. حس بودن در لحظه، بدون قید سنگین گذشته، و دور از نورافکن های قوی آینده. یک حس ساده جاری بودن در زندگی مثل خودم.
نگاه دیگران را پشت پرده حضور ذهن خودم سد می کنم، و این روزها در هیچ دسته بندی جای نمی گیرم. یعنی اینکه اگر مرا ببینید، نمی توانید مرا با یک نگاه در یک طبقه ذهنی خود جای دهید، حتی با چند نگاه و با زل زدن هم نمی توانید. من بیرون از پوستم نمی روم. از همه طبقه ها بیرون آمده ام، درون خودم هستم، با نوعی صمیمیت حسی با خودم که خودخواهی نیست، نیاز هست! نیاز به خودم. به هستی ام نیاز دارم تا بتوانم خودم را در گلدان زندگی سبز کنم...
نه اینکه زرد بوده باشم، نه اینکه پژمرده بوده باشم... بودنی غریب با گذشته ام و رها از آینده را دوست دارم بچشم.
در سطحی ترین لایه هستی ام غوطه می خورم: از دیدن رنگ ها لذت می برم، لطیفی و زمختی را با پوستم حس می کنم، صداها را با وسواس انتخاب می کنم. و خوشمزگی طبیعت را در غذا خوردن می چشم! خلاصه، به سادگی یک تکه ابر که در پرواز و عبور از آسمان آبی هیچ عجله ای ندارد و هر گوشه پیوسته و در عین حال رها از گوشه دیگری حرکت می کند، خودم را به روند و حرکت آرام زندگی سپرده ام! بچه هایم را تماشا می کنم و لذت می برم، البته ضمن اینکه برایشان سخنرانی می کنم، از دستشان عصبانی میشوم، و برایشان زحمت می کشم. زندگی می کنم، در زندگی ام دنبال چیز خاصی بدو بدو نمی کنم و هدف خاصی ندارم که برای دستیابی به آن تلاش کنم. در امروز زندگی می کنم و با توجه به توانم نفس می کشم، عشق می ورزم، و کار می کنم. حسرت چیزی را ندارم.
گاه از خودم می پرسم: کرخ شده ام؟!
گاه فکر می کنم: زندگی را دریافته ام ...

Saturday, March 19, 2005

سلام!

سال نو مبارک!

نوروز را دوست دارم، زندگی را بیشتر...

بهار فصل عاشق شدنه و چقدر همیشه با مهین در این موقع سال به درس و امتحان ها لعنت می فرستادیم که برامون فرصت عاشق شدن باقی نمی گذاشت!
حالا فرصت عاشق بودن دارم، و از آن لذت می برم...
مثل یک اسب ناز در خانه کار می کنم، خانه را برای خانواده ام زیبا می سازم، و از زندگی و عشق های ساده لذت می برم! لذتی بدون التهاب به سادگی سبزه و نسیم های بهار...
کمتر وقت نوشتن پیدا می کنم، اما دلم لک زده برای نوشتن.

Friday, March 11, 2005

زمین چه زیباست... وقتی که زیر آفتاب از آسمان بهش نگاه می کنی، رنگ های خاک زیبا ترین اند!
کاش نقاشی کنم و رنگ ها را مثل رنگ های زمین بیامیزم و ادای زیبایی را روی تابلو در بیاورم...
و دورتر از زمین پست، رشته کوه البرز است که سر کشیده و به من لبخند می زند، همان که آنقدر دوستش دارم که پسرم را، البرزم را، به نامش می خوانم. البرز را پیشتر از آسمان ندیده بودم. من از فرودگاه مهرآباد خارج نشدم. بلکه از راه ترکیه بیرون آمدم، با همه دردسرها و نگرانی هایش، و از جاده های زیبای کنار دریاچه وان گذشتم و برای اولین بار با ماشین از میان ابرها عبور کردم... اما از مهرآباد پرواز نکردم، و البرز را از آسمان ندیده بودم، واشتیاق دیدن منظره شهر تهران در دامنه های البرز زیبا از بالای آسمان در دلم مانده بود... البرز زیبایی که تصویرش را از این زاویه فقط در عکس ها دیده بودم. در عکس ها انگار قدش بلندتر، رنگش آبی خاکستری تر، و برف هایش بیشتر بود... پس البرز را وقتی که در آسمان با هواپیما بهش نزدیک می شوی، اینطوری می بینی... تیره رنگ در زیر خطی از برف، و آراسته به شیارهایی که از بالا تا پایین آن با عشوه در جهت های گوناگون پایین آمده اند... آه، هرجور که نگاهش کنی، باشکوه و زیباست!
هواپیما به شهر نزدیک شده و حالا بر بالای حاشیه شهر پرواز می کند. بسرعت به زمین و به فرودگاه نزدیک می شویم. میدان شهیاد دیده نمی شود... زیربال هواپیماست، شاید.
دیگر جنب و جوش ماشین ها در خیابان ها بوضوح دیده می شود... و خانه ها و کم کم حتی درخت ها ... و عجیب اینکه این جنب و جوش و رفت و آمد ماشین ها در خیابان ها عادی بنظر می رسد! و گویا بی وقفه سالها ادامه یافته است، حتی وقتی که زندگی من سالها روی دکمه "مکث" باقی مانده تا به اینجا برسم!
آیا هرگز کسی جای خالی مرا در ذره های فضای شهر حس نکرده!؟
من خودم در همه اتاق های همه خانه های شهر، و در همه میدان ها و خیابان ها و چهارراه های شلوغ جای خالی ام را می دانم و می شناسم! سالهاست که با این جای خالی زندگی کرده ام! بیست سال!!! این خالی ها هر روز و هر شب در دامنه های اطراف زندگی ام پهن بوده اند... و به هر سو که نگاه کرده ام، این خالی ها را دیده ام، که در این لحظه می روند که پر شوند، ... آیا پر می شوند!؟! آیا هرگز نبوده اند؟ جای خالی من در تهران کجاست؟ چه کسی جز من جای خالی ام را در تهران حس کرده است؟! ... هواپیما بسرعت دارد فرود مي آید، و من دلخور هستم از اینکه همانطور که تصورش را کرده بودم و همیشه نگرانش بودم، در این زندگی پرجنب و جوش در ساعت دو بعد از ظهر هیچکس جای خالی زندگی مرا در این شهر شلوغ حس نمی کند! هیچکس شاید نمی دانسته که من چقدر با این خالی ها زندگی کرده ام، و هیچکس شاید هرگز نداند که گاه هیچ وزنی سنگین تر از وزن این خالی ها نیست! شاید همیشه از همین نگران بوده ام و می ترسیده ام... که همه جاهای خالی زندگی ام در ایران فقط درون خود من است و بس! زندگی بی وقفه ادامه دارد، و من از بی احساسی شهری که بود و نبود من برایش فرقی نداشته، مثل یک انسان که عمیق ترین عواطفش پاسخی نیافته، دلخور هستم!
و باز بیشتر دلخور می شوم وقتی که خلبان می گوید "تا ده دقیقه دیگر در مقصد فرود می آییم... هوای لوس آنجلس امروز گرم و آفتابی است... لطفا تا هواپیما کاملا متوقف نشده، کمربندهای ایمنی را باز نکنید!"

Thursday, January 20, 2005

کاش می شد تنهایی هامان را به هم ببافیم ...

Wednesday, January 19, 2005

دلم می خواهد یک نردبان باشد،
که به دیوار تکیه دهم و از آن تا سر دیوار بالا بروم
سرک بکشم
ببینم پشت دیوار چه خبر است

چرا آدم وقتی که توی خودش است، دور خودش دیوار می کشد... دیوارهای آجری، چند رج آجر که دیوار را کلفت می کند و می بری دیوار را بالا، تا جایی که بیرون را نبینی، و کسی هم تو را نبیند. بعد آدم به خیال خودش یک جورهایی نامرئی می شود... کسی از حال آدم خبر ندارد، و البته این آدم از حال هیچ کس دیگر خبر ندارد! آیا این کار عین خودخواهی است؟ شاید... ولی دفاع طبیعی بدن است وقتی که حادثه های ذهنی تو به بیرون برخورد می کند و بازتاب آنها باز به تو بر می گردد و بیشتر تو را اذیت می کند... می خواهی که راه این بازتاب را ببیندی.

دیوار چیز خوبی است، گاهی! و نه همیشه...
بعد دلت برای آن طرف دیوار تنگ می شود، و می خواهد ببینی آن طرف چه خبر است؟ ... چه رنگی روی دل آدم های دیگر نشسته که دور خودشان دیوار نکشیده اند؟
و بعد از خودت می پرسی: چرا من تا بحال آدم های نامرئی دیگر را ندیده بودم!؟ آیا واقعا آدم وقتی که دور خودش دیوار می کشد، نامرئی می شود ... چرا من به دیگران توجه نکرده بودم و غرق خودم بودم!

چرا ما از بازتاب های خودمان در دیگران می ترسیم؟ و از بازتاب های دیگران درما... می خواهیم درون خودمان غرق شویم و در خلوت با خود مثل دو تا آینده مقابل هم تا بی نهایت در بازتاب همدیگر، من و خودم، بنگریم!

کاش نردبان را همیشه کنار دیوار می گذاشتیم!

Wednesday, January 12, 2005

پدرم حدود سه سال و نیم داشته که مادرش را از دست داده و فقط دو تا خاطره از مادرش دارد. یکی وقتی که حدود سه ساله بود، مادرش داشته نماز می خوانده و از سرو کول مادرش هنگام سجده بالا می رفته و دیگری اینکه وقتی مادرش مرده و او را از خانه بیرون می برده اند، به پدرم گفته اند "مادرت میره کربلا!" و پدرم باور کرده بود که مادرش رفته کربلا، و بهش گفته بودند که "دیگه برنمی گرده!"
جای خالی محبت مادرانه در زندگی پدرم خالی ماند و حتی من هم که بچه هفتم او هستم، نتوانستم درد مرگ مادرجوان را در زندگی پدرم نبینم. همیشه دلم برای آقام به عنوان کودک سه سال و نیمه ای که مادرش را از دست داده، می سوخت... بخشی از پدرم همیشه همان کودکی ماند که خیره به تابوت مادرش که از دربیرون می رفت نگاه می کرد ... و "کربلا" همراه با غم در ذهن پریشان کوچولویش موج می زد... پدرم هیچوقت احساس کمبود مادرش را کنار نگذاشت...

Tuesday, January 11, 2005

مهتاب برایم نوشت که ترس مرا حس می کند و گفت "این ترس لعنتی با بسیاری حسرت ها و حرمان ها از ندیدنش، کم دیدنش، بعضی کارهایی را که ممکن بود و برایش نکردن، در هم آمیخته....."
راست می گوید. این ترس لعنتی با بسیاری حسرت ها و حرمان ها در هم آمیخته ... از خواهرم نتیجه آزمایش پدرم را می پرسم، و بلافاصله اضافه می کنم که نمی خواهم نتیجه اش را بدانم! و او را گیج برجا می گذارم و صحبت را پای تلفن به جاهای دیگر می کشانم... خودم هم باور نمی کنم که نخواهم نتیجه اش را بدانم... نمی خواهم بدانم که تا کی زنده است ... شمارش روزها با نگرانی از ندانستن، با نفرت از دانستن!... با اضطراب از احساس وهم آلود این انتظار... با درد اینکه امروزهم تمام می شود و او به پایان نزدیک می شود ... با خوشحالی از اینکه او هنوز زنده است و امروز هم با ماست ... با خجالت از اینکه کاری از دستم بر نمی آید... با شادی از اینکه فرصتی هست و باقی مانده که به او محبت کنم...

همه اینها احساس های من نسبت به الآن اوست، به او که الآن مریض است. ولی اینها فقط بخشی از احساس های آشکار من است که در من می چرخد و مرا پر می کند... احساس هایی هم هست که آشکار نیست، حتی برای خودم هم پنهان است، که فرصت آن را پیدا نکرده ام که آنها را برای خودم راست وریس کنم... وهرگز نتوانسته ام به او بگویم وبه عنوان یک دختر یا یک فرزند با او در میان بگذارم ... همیشه دنبال فرصتی بوده ام، و همیشه فکر کرده ام که روزی با او درمیان خواهم گذاشت. آن احساس های نیمه کاره که یک جوری باید کامل شود و مثل علامت سوالی منتظر رودررویی با پدرم در ذهن من منتظر باقی مانده... و اطمینانی که همیشه به یافتن فرصتی برای پرداختن به آنها داشتم... اطمینانی که همه ما در شرایط عادی زندگی به خیلی چیزها داریم... احساس هایی که درست نمی دانم چیست ... اما می دانم که هست و دیگر برای آنها فرصتی باقی نمانده و بخشی از بلوغ من همیشه ناکامل خواهد بود.


Monday, January 10, 2005

بالاخره توانستم گریه کنم... پس از آنکه متوجه افسردگی ام شدم، و آن را پذیرفتم... و از آن پس اشکم به راحتی و بدون کوچکترین بهانه ای سرریز می شود ... چرا خودم را نگهدارم و جلوی اشکهایم را بگیرم؟

رضا می گوید که باید بپذیرم، و به او توضیح نمی دهم که آسان نیست!

دیروز به دیدار پدرم رفته بودم... روی تخت بیمارستان خوابیده بود. دوتا لوله از دو طرف شکم به درون ریه هایش وصل شده تا آبی را که درون ریه هایش ترشح می شود و تنفس او را مختل می سازد، تخلیه کند. یک لوله اکسیژن جلوی بینی اش وصل است که بتواند نفس بکشد، و دو تا سرم به رگ هایش وصل است که به او دوا برساند. با وجود این بسختی نفس می کشد و حرف زدن برایش دشوار است.

امروز شهامت آن را نیافتم که به دیدارش بروم ... می ترسم به او نگاه کنم وبه رویش لبخند بزنم و حالش را بپرسم، در حالیکه می دانم بزودی می میرد...
می ترسم به او تلفن بزنم و به جای صدای محکمی که نوید زندگی می داد و همیشه شوخی می کرد، صدایی ضعیف با کلمات بریده بریده و نامفهوم را بشنوم که هیچ شباهتی به صدای پدر من ندارد، و به زور باید منظور او را حدس بزنم.

پزشک ها دو روز پیش به ما اطلاع دادند که پدرم سرطان ریه دارد و آزمایش های دیگر بزودی معلوم خواهد کرد که آیا سرطان به مغز سر و مغز استخوان هم سرایت کرده یا نه.
برادرم برخی از عکس هایی را که پزشک در ضمن اندوسکوپی از درون ریه پدرم گرفته بود، دیده بود و می گفت که تصویر وحشتناکی بود! همه ریه اش پر ازغده شده است.
ولی البته پدرم نمی داند و فکر می کند که به ذات الریه مبتلا بوده و بزودی از بیمارستان مرخص خواهد شد.

پدر من سیگار می کشید!

به عنوان یک دوست و بنام زندگی از شما خواهش می کنم که سیگار را ترک کنید.
و از آنانی که دوستشان دارید، بخواهید که سیگار را ترک کنند!

Sunday, January 09, 2005

بازی ورق Spider Solitaire


دو هفته است که به بازی ورق پناه می برم. هر لحظه از وقتم را سعی می کنم که تنها باشم و با بازی ورق بگذرانم، آنقدر بازی کرده ام که حتی چند بار برنده شده ام!
نه اینکه کار دیگری نداشته باشم، اما به قول نویسنده امریکایی که می گفت با حل کردن جدول روزنامه هر روز صبح افکارش را شانه می کند، من هم با ورق افکارم را مرتب می کنم و می خوابانمشان!
افکار من حین بازی ورق خفته اند، و همه توجه من می رود روی بی بی دل که نجاتش دهم ... یا سرباز برگ که بالاسر ده بنشیند... و می بازم... و باز، می بازم ... و بازی نویی را شروع می کنم ... و ... وقت ام را هدر می کنم!

چند شب پیش که پای کامپیوتر مثل معمول داشتم بازی می کردم، چشم هایم بشدت خسته شده بود و حوصله فکر کردن و انتخاب حرکت جدید را نداشتم و هی از کامپیوتر برای حرکت جدید کمک می گرفتم، از خودم پرسیدم "چرا؟" و رفتن توی این فکر که چرا به جای اینکه چای بریزم، رخت ها را تا کنم، با بچه ها بازی کنم، با رضا حرف بزنم، کتاب بخوانم، بنویسم و ... کلی کارهای دیگه که به خودم قول داده بودم انجام شان بدهم، همه اش می چسبم به ورق بازی! چی از توش در میاد!
واقعا کلی کار دارم، بعدا توضیح خواهم داد که اینها همه اش با هم میاد... کار و بازی ورق!

بعد دیدم ... البته به سادگی ندیدم، بعد از دوهفته گم شدن در بازی ورق مثل یک معتاد حرفه ای، که هی به خودم نق زدم "دست بردار!" و بعد از اینهمه وقت حروم کردن و لج خودم را در آوردن که چرا همه کارهایم را گذاشته ام و چسبیده ام به این! بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و ابراز نارضایی از خودم بود که دیدم! دیدم که نه، می دونم و خوب می دونم که از توی این بازی مسخره و تکراری و بی هدف چیزی درنمیاد، و کشف کردم که برای بازی نیست که بهش چسبیده ام، بلکه از چیزهای دیگر رویگردان شده ام... نمی خواهم صدای رضا را که می گوید که "این واقعیتی است که باید باهاش روبرو بشی" بشنوم.
من که همیشه می گفتم از دروغ بدم میاد، و می خواستم حقیقت را با همه جنبه هایش ببینم و بازگویم، اما حالا حقیقت تلخ را نمی خواهم ببینم....

و فهمیدم که به بازی ورق روی آوردنم چیزی نیست جز عارضه افسردگی! اگر چه از نوع خفیف آن.

حالا باید ورزش را شروع کنم، افکار مثبت را بخودم راه بدهم...

شاید احساس هایی رو که نمی خواهم ببینم، با کمک شما بتونم ببینم.
احساس هایی رو که نمی خوام بیدار بشن، اما همه دورو برم رو گرفتن! اما سر فرصت، وقتی که بتونم قدرت اش رو داشته باشم که وجودشان رو بپذیرم و باهاش روبرو بشم! اما می ترسم قبل از اینکه ... بگذریم، تا بعد!
افکاری که همیشه مثل یک سوسپانسیون که محکم تکانش داده باشی در فضای ذهن ات بی هدف در حرکتند و تو توان جمع و جور کردن آنها را نداری، هنگام ورق بازی رسوب می کنند! همه ذهنت می شود شاه و بی بی و سرباز که تو نجاتشان بدهی! و عددهای ده تا یک که ردیف پشت سر هم قرار بگیرند. هشت سرگردون، هفت رو چه کردی؟ اونا هفت! هفت سرگردون شش رو چه کردی؟ اونا شش! شش سرگردون، پنج رو چه کردی...
شاید افسردگی گاهی لازم هست که آدم با افکارش کشتی نگیرد و آنها رو بخواباند ... ها؟! شاید خودشان آرام بگیرند با گذشت زمان.

چقدر مردی را که در نقش شوهر لایزا مانلی رو در آن فیلم بود، آن وقت سرزنش می کردم که خودخواه است و زنش را تنها گذاشته و حالا می فهمم که انکار می تونه اولین عکس العمل طبیعی انسان باشه. افسردگی نوعی انکار واقعیت هاست، مگه نیست!

باید از این افسردگی بیام بیرون، چاره ای نیست! کلی کار دور وبرم ریخته ... و زندگی ام داره جلوی تابلوی "ایست" ترمز می کنه، و افسر راهنمایی کم مانده که با مشکلات دیگر جریمه ام کند!! باید بیام بیرون،
دستم رو بگیرین...

Monday, December 20, 2004

نان

ننجان (ننه جان) مادر بزرگ مادرم بود، هم او که شوهرش اوستا محمد معمار کاشانی بود.
من به اشاره استاد هما ناطق از مادرم خواهش کردم که در اتاق ننجان را باز کند و مرا به آن راه دهد ... و مادرم در را گشود. به روی رف ننجان خیره شدم... و تصویرهایی را دیدم که رگه های طرح اصلی تصویرهای زندگی من در آنها دیده می شد، ریشه های زندگی من آنجا بود، ریشه های زندگی شما هم! خودتان باید نگاه کنید و ببینید. مقاله استاد ناطق را حتما باید بخوانید! و بعد این تصویرها را آویزان به زندگی ننجان و من خواهید دید.

آن سال بیش از نیمی از جمعیت ایران از گرسنگی مرد! باور می کنید؟! نه اینکه قحطی طبیعی باشد، قحطی حاصل احتکار بود و سودجویی محتکرین و دولتی ها تا خود شاه!! و دلالانی که گران می فروختند و حاضر نشدند کشتی های غله را که از روسیه آمده بود تخلیه کنند مبادا قیمت ها پایین بیفتد! من هنوز باورم نمی شود... تجسم آن وضع گرسنگی همگانی! و شدت مرگ و میر به خاطر حرص چند نفر! دشوار است. ناطق مقاله اش را چنین آغاز می کند:

به سالی که آدم خوری باب گشت/ هزارو دویست است و هشتاد و هشت

و این از شعرهایی است که با یک بار خواندن در سردابه مغزم حک شد.
سال 1872 میلادی، مرد ها و زن ها و حتی پیرمردها سگ و گربه و موش و مرده را کباب می کردند و می خوردند... و ننجان پنجره اش را که باز کرد، از کوچه صدای "لا اله الا الله" می آمد ... و گفت که هر روز این صدا بلند است و ادامه دارد، هر روز مرده می برند! مردم بیش از حد دارند می میرند!"

ننجان گفت "همان سال یک زنی در محله ما [محله سرشور] بود که در کوچه روبروی کوچه ما زندگی می کرد. این زن خیلی آبرودار بود. آن موقع هیچی نبود که همسایه ها به هم کمک کنند. یک وقت هایی ما به این کمک می کردیم.
این زن از بس علف بیابون خورده بود، همه دندونهاش سبز شده بود، بدنش هم سبز شده بود.
این زن مریض شد و ما رفتیم یه خرده چیزی برایش بردیم و نشستیم باهاش صحبت کردیم.
گفت "هر وقت یک شکم سیر نون خوردین، یک یادی از ما بکنید!"
بعد از یکی دو روز هم بیچاره مرد."

و تصویرهای شوهرش، استا محمد معمارکاشانی را جلویم ردیف کرد...

اوستا محمد معمار داشت می رفت با داروغه صحبت کند. در راه از کوچه ای عبور می کرد که دید یک صدای همهمه مانندی از توی خانه ای می آید و یک زن هم پشت در ایستاده، یک کاسه دست گرفته و التماس می کند که " هم [فقط] خونش را بریزن برای من تو این کاسه."
اوستا محمد می پرسد: "اینجا چه خبره؟"
زن می گوید "اینجا پشت در دارن یک سگ می کشند. من میگم خونش را بدین به من که بذارم روی آتش، ببندده [سفت شود،] بخورم."
اوستا محمد یک پولی به زن می دهد که برای خود چیزی بخرد و بخورد، و به داروغه خانه می رود.
در دفتر داروغه بوده که می بیند یک مرد را دست بسته آوردند تو.
می پرسد این مرد چکار کرده؟ می گویند یک نفر را کشته.
داروغه از او می پرسد: بابا جان، او را چجوری کشتی؟ برای چی کشتی اش؟
مرد می گوید: من خیلی گشنه ام بود. او هم چیزی همراهش نبود. با هم رفتیم به راه رفتن یک چیزی پیدا کنیم بخوریم. خیلی گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم. او رفت شاش کنه، من هم یک سنگ ورداشتم از همون بالا زدم تو سرش.
داروغه پرسید: بعد چکار کردی؟
مرد گفت: بعد، از این سنگ های چخماق همراهم بود. رفتم از این شاخه های توی بیابون جمع کردم آمدم آتش کردم گوشت های این همه اش را بریدم کباب کردم خوردم.
داروغه پرسید: چقدر از اون گوشت هاش رو خوردی؟
مرد می گوید: همه اش را خوردم.
-چه مزه می داد؟
-فقط کف دست هاش تلخ بود. باقی همه اش شیرین بود.
- اون چکاره بود با تو؟
- از قدیم با هم دوست بودیم. فامیل نبودیم، دوست بودیم. رفتیم با هم به راه رفتن، کشتم و خوردمش.

داروغه با خوشرویی فرمان می دهد که "بهش یک خلعت سرخ بدین!"

و اوستا محمد مبهوت مانده که داروغه با چه آرامشی دستور گردن زدن می دهد.

نگاهم را از پدربزرگ مادرم به اشاره استاد ناطق بر می گردد، که نه فقط به ننجان و استا محمد معمار، که همچنین به بازتاب تصویرها در آینه های ما اشاره می کند.

خانم ناطق تاثیر ژرفی بر من گذاشت، تاثیر انسانی که می اندیشد و به دنبال رد پای زندگی ما در تاریخ گذشته جستجو می کند، چندین هزار سند را زیر و رو می کند و چندین دهه از عمرش را در نقطه ای از تاریخ مان چرخ می زند می گردد و می گردد و هر روز چیزهای نو و تازه از زندگی ما می یابد. او که با احساس مادرانی که بچه هایشان را همسایه ها کشته و خورده بودند آشناست، به من می گوید که ریشه خشونت های دوران ما در اینجاست! در این آدمخواری ها!
و چرا ما برنگشته بودیم پشت سرمان را نگاه کنیم و این ریشه ها را ببریم که در زمان ما تنیده نشوند؟!

استاد ناطق شدت گرسنگی را برایم رسم کرد وبیرحمی و قساوت را ... مرده های یهودی و مسلمان را نشانم داد که از قبر بیرون کشیده می شدند و خورده می شدند ... و مظفرالدین شاه را نشانم داد که به سفر فرنگ رفته بود.
من هنوز پاسخی برای این پرسش خودم ندارم: آنهایی که جیب خود را با مرگ نیمی از مردم ایران پر می کردند، چه می کردند؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

ما وارث چه فرهنگی هستیم؟ آنها که در صدر بودند و شکمشان سیر، به نوعی می کشتند، و آنها که فرودست بودند و شکم شان گرسته، به نوعی دیگر!

زن را با گرسنگی که روزها و شب ها به دلش چسبیده بود و به همه زندگی اش چسبیده بود، می بینم که حسرت یک شکمِ سیرنان، دارد ولی او هرگز نمی میرد، همیشه در حال مردن و مرگ است، ولی زنده و نیمه جان افتاده و پس از این از مقابل من جنب نمی خورد!!

بلافاصله به سوی نان های بربری که هنوز بریده نشده می روم و من که تقریبا هیچوقت نان خالی نمی خورم، تکه بزرگی نان می کَنَم و بی اراده می خورم ... آن زن هستم، گرسنه!... نان می خواهم، نان ...
وحشت کردم... حس گرسنگی و حس حسرت نان با چه حس های دیگری می آید؟
راضیه خانم گفت که یک زن بدبختی بچه اش از گرسنگی مرد. زن همه کون و کپل بچه را برید و خورد، بعد بچه اش را خاک کرد! مادرم از دیدن چهره آن زن بدبخت هنوز دردش می آید و چهره اش در هم می رود و بی اختیار با لحنی آرام می گوید "بیچاره!"

ریشه های ما در این سرزمین از کجا آب می خورد؟

به یاد جمله زن می افتم: "هر وقت یک شکم سیر نون خوردین، یک یادی از ما بکنید!"
و شکم سیر من از آن زن شد ... و درد گرسنگی او، حسرت او برای "نان" از آن من!

به این سادگی ها باور نمی کنم، نمی فهمم! اصلا نمی فهمم!! مردن انسان ها در شهر ... گستردگی خشوت ... یافتن پنجه های بریده کودکان در جیب ها ... تصویرهای خیلی بزرگی که ابعاد آن بیش از حجم درک من است ... اما از آن تصویرها یک وحشتی جاری است ... خون سبز زن ... وحشتی که به روی تصویرهای 21 سالگی من ریخته شده ...

و قساوتی که از آنها نشت می کند شاید در دهه 60 مثل جویبارهای کوچکی بود که بهم پیوست و جاری شد ... این تصویرها که روی رف ننجان چیده شده، و از خامه امین الضرب جاری شده و در دهان راضیه خانم می پیچد... شاید به زندگی ما نچسبیده اند و در میان ما نیستند، اما فقط ظاهرا نیستند! پشت صحنه زندگی ما و بخشی از صحنه گردان زندگی ما همین تاریخ ماست، همین تصویرهایی است که نمی خواهیم ببینیمشان!

اگر زیر پایمان را ببینیم... این نشت ما را مسموم می کند و بعدش فریدا می میرد و ثوری اعدام می شود و حاج آقا جانی بالای جرثقیل بلندی جلوی در حرم تا ابد آویزان می ماند، تا ابد!
همانطور که زن تا ابد با پوست سبزش در بستر گرسنگی مانده...
و جسد مرده کودکی تا ابد روی آتش در کاروانسرایی بیرون شهر کباب می شود...

باید سوراخ هایی را که از آنها وحشت به همراه شقاوت بیرون می زند – دوقلوهایی که با هم بدنیا آمده و باهم می میرند– ببیندیم تا به روی زمین زندگی ما جاری نشوند.

دلم می خواهد با شعار بگویم "بیایید ...، بیایید همه با هم ... " ولی چکار بکنیم؟
راستی، بیایید چکار کنیم که جلوی جاری شدن اینهمه خشونت از گذشته به حال و مهمتر از آن، بسوی آینده و زندگی بچه هامان، را مسدود کنیم؟
شما می گویید چکار کنیم؟






Monday, November 22, 2004

مهین

خیلی احساس تنهایی می کردم. رضا را گرفته بودند، و خیلی دیگر از دوستانم را ...
دوستان غیرسیاسی ام هم یا ازدواج کرده بودند، یا در دانشگاه های شهرهای دیگر مشغول تحصیل بودند، یا اینکه دیگر تمایلی به رابطه با دختری که نامزدش در زندان است نداشتند!
با افراد سیاسی مثل خودم هم که دستگیر نشده بودند، صلاح نبود که رفت و آمد داشته باشم. نه خانواده هایمان خوششان می آمد، و نه خودمان چندان تمایل این را داشتیم که دور هم جمع شویم و بیخودی انگ فعالیت سیاسی بخوریم.
طبیعتا با فامیل هم تقریبا رابطه ای نداشتم زیرا که حوصله زخم زبان و پرسش های کنجکاوانه آنها را درباره رضا و رابطه مان نداشتم! از وقتی که دیپلم گرفته بودم همه منتظر بودند ببینند که چه خواستگارهایی سراغ من می آیند و بازار چشم و هم چشمی در زمینه خواستگار هم داغ بود، از میزان تحصیلات خودش گرفته، تا وضع پدرش و خانواده اش، تا همچنین اینکه از خارج آمده یا نه... و حالا نامزد من یک زندانی بود!

خیلی تنها بودم. سابقه سیاسی داشتن و همسر یک زندانی بودن به گونه ای آدم را از جامعه جدا و ایزوله می کرد. نه اینکه خودم یا دیگران بخواهیم، بلکه زبان مشترک از بین می رود. البته خیلی ها هم بودند که آگاهانه دوری می جستند. سیاسی بودن هم مسری شده بود و همه می ترسیدند که انگ "سیاسی" بخورند.

چندی بود که خیلی به مهین فکر می کردم. مهین نزدیک ترین دوست من در سال های انقلاب بود. باهم از دبیرستان به تظاهرات می رفتیم... در آن دوره همه سخنرانی ها و فیلم ها را با هم می رفتیم و باهم توی مدرسه با حزب اللهی ها بحث می کردیم، یا مچ استاد هایی را که به اندازه کافی چپ نبودند، می گرفتیم! وقتی که دبیرستان ما را پس از انقلاب به بهانه مختلط بودن بستند، یعنی پسرانه شد(!) آنوقت ما دخترها مجبور شدیم هر کدام سال آخر را در یک دبیرستان دخترانه باشیم و من و مهین از هم جدا افتادیم. ولی هنوز گاه گاه همدیگر را می دیدیم، بویژه در دفترهای سازمان های مختلف سیاسی مثل اتاق بچه های گروه های فعال سیاسی در دانشکده علوم و ادبیات و پزشکی و ... اما رابطه مان به تدریج کمتر و کمتر شد و با سرکوب فعالیت های سیاسی دیگر همدیگر را ندیدیم.

و حالا مدتی بود که هرچه بیشتر احساس تنهایی می کردم، بیشتر به یاد مهین می افتادم. من و او براحتی حرف همدیگر را می فهمیدیم. او زیاد اهل شوخی نبود، اما اهل درک و فهم احساسی و عاطفی و عقلانی بود و به خوبی همه چیز را درک می کرد. می دانستم که او مرا می فهمد. خواهر و برادرش هر دو زمان شاه زندان کشیده بودند... و او از آنها برایم گفته بود و از درد ایزوله شدن و تنها بودن خانواده شان گفته بود. از پاهای خواهرش که آنقدر در زندان شاه شلاق خورده بود که در بزرگترین دمپایی پلاستیکی هم که براش برده بودند، جا نمی شد. از میگرن های شدید و وحشتناک برادرش که پس اززندان هم رهایش نمی کرد گفته بود و من شاهد بودم که چطوربه محض اینکه مجبور به بحث میشد میگرن می گرفت و انگار که همه موجودیت اش فلج می شد. بیچاره خیلی زندان کشیده بود. هردو زمان انقلاب آزاد شده بودند.

و می دانستم که مهین حرف مرا می فهمد. بشدت نیاز داشتم که کسی حرف مرا بفهمد. چیز خاصی نداشتم که بگویم... همین که حرف بزنم، یا همین که بدانم اگر حرف بزنم، کسی هست که می فهمد. همین کافی بود که آرامم کند. و درآن شرایط مهین برایم همچین کسی بود.

خانه شان را اما گم کرده بودم! این اواخر در محله جدیدی خانه ساخته بودند و محله شان چنان بسرعت گسترش یافته بود که باورکردنی نبود... بارها به آنجا رفتم و آن خیابان ها را گشتم، اما خانه آنها را پیدا نمی کردم. به زحمت شماره تلفن اش را از طریق این و آن یافتم، و بهش زنگ زدم:

با اشتیاق فراوان شماره اش را گرفتم. خواهر کوچکترش گوشی را برداشت، و بعد به او داد. حس کردم که او هنگام گرفتن گوشی وقتی که خواهرش گفت "سهیلا" است، مکثی کرد. اما مطمئن بودم که می خواهد بداند کدام "سهیلا" است. پس بهش گفتم که منم... و احوالپرسی کردیم. وگفتم که دلم برایش خیلی تنگ شده... و می خواهم او را ببینم ... و باهاش صحبت کنم.

از رضا البته چیزی نگفتم، چون تلفنی ضرورتی نداشت و به زودی می دیدمش. می خواستم ببینم اش و از نزدیک همه چیز را برایش تعریف کنم. منتظر بودم که قراری بگذاریم.

او به جای اینکه پاسخ دهد که می خواهد به خانه ما بیاید یا من به خانه آنها بروم، مکثی کرد و گفت که اول یک سوالی دارد:
"میشه بپرسم چرا حالا تلفن می زنی؟!"
منظورش را نفهمیدم، و گفتم "چی؟"
گفت "چرا پس از اینهمه مدت در این شرایط زنگ می زنی!؟"

دلم شکست! بدجورش شکست ...
من دقیقا به خاطر همین شرایط بهش زنگ می زدم، چون بهش نیاز داشتم! اما نکند فکر کرده که من هم اطلاعاتی شده ام و می خواهم از او اطلاعات بیرون بکشم!

اگر مرا در قطب شمال رها می کردند، کمتر از این سردم می شد!

خیلی بیشتر احساس تنهایی کردم. تنهایی برای دلم کم بود که حالا شکسته هم شده بود و تنها امکان یافتن همزبان را از دست داده بودم ... همه امیدم به مهین بود و این هم از مهین که حرف مرا می فهمید و حالا مرا ندیده به من مهر اطلاعاتی می زند. بسرعت صحبت کوتاه مان را هم در ذهنم مرور کردم و دیدم از اول هم با احتیاط بوده و با آرامش مخصوصی حرف می زده... و ولش کردم...

ارزشش را نداشت که بخواهم بهش ثابت کنم فقط دلم گرفته و می خواهم با یک نفر حرف بزنم.

سالها گذشت،
ر ضا از زندان آمد،
و با هم درباره بچه هایی که می شناختیم صحبت کردیم!
باری صحبت کشیده شد به کسانی که در زمان شاه زندان کشیده بودند و باز هم پس از انقلاب دستگیر و زندانی و اعدام شدند. و او گفت که "فکر کنم اعدامشون کردن!"
خواهر و برادر مهین را می گفت! من با وحشت از او پرسیدم "مطمئنی؟!" انگار که اگر او مطمئن می شد، با بیرحمی تمام حکم اعدام آنها را تایید کرده بود!
و رضا گفت "فکر کنم. برادرش شاید فرار کرده باشه، ولی خواهرش اعدام شد." و ادامه داد "مطمئنم که خواهرش اعدام شد!"

من یاد چهره معصومه افتادم که زیبا بود و هیچوقت ابروهایش را بر نمی داشت. من شانزده ساله بودم و او اولین زن سیاسی زندان کشیده بود که می دیدم. تعجب کرده بودم که زنی ازدواج کرده، ولی ابروهایش را اصلا بر نمی دارد! و یکبار دیگر هم که دیدمش خیلی تعجب کردم و او از حالت بهت زده من خنده اش گرفته بود... می خندید از اینکه من از دیدن قیافه بی حجاب او تعجب کرده بودم، و شادمانه می خندید، انگار به بچگی من. گرچه خودش فقط چند سال از ما بزرگتر بود. آخر او مجاهد بود، و آن روز که به دانشکده علوم رفتیم، مهین هم هنوز کم و بیش هوادار حنیف نژاد و بدیع زادگان و ... بود. همه شان حجاب را به شیوه مجاهدین بشدت رعایت می کردند. حتی من هم حجاب را به شیوه مجاهدین که مد شده بود رعایت می کردم... و آن روز که رفتیم دانشکده علوم، معصومه را دیدیم که از روی ایوان خم شده و ما را صدا می زند. ابروهایش را هنوز دست نزده بود، و با خنده ما را به دفتر بچه های پیکار برد...

از رضا پرسیدم و زمان دستگیری و اعدامش را ... فهمیدم که آن موقع که من بشدت احساس تنهایی می کردم و دنبال مهین می گشتم، تازه خواهرش معصومه را اعدام کرده بودند. و مهین آن زمان که بهش تلفن زده بودم، عزادار خواهرش بوده، و خیلی خیلی تنهاتر از من بوده! وشاید- شاید خیلی بیشتر از من نیاز داشته که با کسی صحبت کند! و شاید برادرش هم اعدام شده بوده، رضا مطمئن نیست که فرار کرده یا اعدام شده... مهین فقط می خواسته در آن شرایط که اعضای خانواده را به جرم نسبت خونی با همدیگر بازداشت می کردند، بی گدار به آب نزند و حالا می بینم که حق داشته با احتیاط رفتار کند و در خانه شان قواعد و مقررات سخت حکومت نظامی بشدت رعایت می شده ...

من باید شرایط را بهتر می فهمیدم و خودم را که باصطلاح نامزدم زندانی بود، مرکزدنیا نمی پنداشتم!

ای کاش حدس زده بودم که شاید دیگران هم دردی دارند ... و همان قدر که از مهین انتظار داشتم که به من اعتماد داشته باشد، خود من هم به او اعتماد می داشتم و این احتمال را می دادم که او بدون دلیل اینطور رفتار نمی کند. ای کاش آن روز بیشتر با مهین حرف زده بودم.

کاش سرمای جو سیاسی بر دوستی ها سایه نمی انداخت، کاش فشارهای سیاسی و بگیر و ببند ها را فقط روی بدن ها اعمال می کردند و نه روی احساس ها و قلب ها! کاش حریم های احساسات را با سیم خاردار نمی بستند ...

کاش دوستی مان ادامه پیدا می کرد!

Thursday, November 18, 2004

سودابه

با سودابه در دوره های کتابخوانی پس از دبیرستان آشنا شدم. دوران فراغتی که جلسات چهار پنج نفره کتاب خوانی و نقد حافظ و بحث آزاد داشتیم. در این جلسه ها واقعا وقتمان به نقد و بحث می گذشت و گرچه با شوخی و تفریح همراه بود، ولی خیلی کم وقت را هدر می دادیم و صحبت های جنبی کم بود. شاید به همن دلیل هم زیاد درباره خانواده و زندگی خصوصی همدیگر نمی دانستیم.

جلسه ها هر دفعه خانه یکی از ما بود، اما هیچوقت خانه سودابه نبود. یادم نیست سودابه چه دلیل و بهانه ای می آورد، شاید فقط داوطلب نمی شد. به هر دلیلی من همیشه تصور می کردم که مادرش پیر و بی حوصله و مریض است و حوصله مهمان های سودابه را ندارد.

یک روز که با سودابه پس از پایان یکی از جلسه ها در خیابان راه می رفتیم، صحبت به جایی کشید که من از رضا بهش گفتم، و اینکه دستگیر شده و زندانی است، و دیگران مرا از این بابت خیلی سرزنش می کنند که عاشق او هستم و از هر طرف به من فشار می آورند که دست از او بردارم ... سودابه اسم فامیل رضا را پرسید، و وقتی که بهش گفتم، ذوق زده شد و گفت که رضا را کاملا و خیلی خوب می شناسد، و گفت که غصه نخورم ... و حتی اگر صد سال هم به پای او صبر کنم، ارزش دارد... و اینکه به حرف دیگران گوش نکنم و به خودم باور داشته باشم ... و اصرار کرد که به خانه شان بروم تا مادرش هم مرا ببیند چون او هم رضا را خیلی خوب می شناسد و گفت که رضا بارها به خانه شان رفته و با خانواده آنها آشناست. البته توضیحی نداد که آشنایی آنها با رضا از کجاست، و آنقدر طبیعی از رضا حرف می زد که من حدس زدم چون فامیل نیستند، حتما همسایه بوده اند که تا این حد آشنایی خانوادگی دارند ...

وقتی به کوچه شان رسیدیم، حالت سودابه طوری بود انگار که راه رفتن در کوچه برایش جرم سنگینی محسوب می شد! کاملا آشکار بود که دارد نوعی شکنجه روانی را تحمل می کند، خیلی عجیب و غریب رفتار می کرد و می خواست به هر قیمتی شده راه رفتن با مرا مخفی کند یا طبیعی جلوه دهد! و توضیح می داد که تازه به این محله آمده اند و همسایه هایشان خیلی عوضی و فضول هستند و رفت وآمد همه را زیر نظر دارند. آن زمان خبرکشی همسایه ها از همدیگر و حتی لو دادن افراد خانواده تکلیف شرعی اعلان شده بود و جمع شدن چند جوان دور هم می توانست نشانه ای از وجود خانه تیمی یا فعالیت سیاسی باشد و باعث گزارش همسایه ها به سپاه و کمیته شود... ولی باز هم سودابه زیادی احتیاط و نگرانی به خرج می داد، و این برای من قابل درک نبود.

آن روز سودابه به من نگفت که برادر بزرگتری دارد که در دوران دبیرستان همکلاسی و دوست صمیمی رضا بوده و آشنایی خانوادگی آنها با رضا از طریق برادرش است. و نگفت که حالا برادرش فراری است و او می ترسد که خانه شان زیر نظر باشد. و نیز نگفت که چون برادر بزرگش فراری است، برادر کوچکترش را که فقط سیزده سال داشته، سال گذشته گرفته اند و زندانی کرده اند و حالا یک سال است که در زندان بسر می برد! اینها را سالها بعد رضا برایم گفت.

وقتی که وارد حیاط شان شدیم، مامان سودابه روی پله ها نشسته بود. چهره اش با موهای فرفری مشکی اش خیلی جوان تر از مامان من بود و شاید حداکثر چهل سال داشت، و باز بر خلاف تصور من، خوشرو و مهربان و آرام بود. سودابه مرا معرفی کرد و گفت "زن رضاست!" و او با تعجبی شادمانه مرا پذیرفت. به این ترتیب من با خانواده سودابه آشنا شدم، و وقتی که از سودابه پرسیدم "شما چند تا بچه این؟" سودابه گفت "دو تا، من و خواهر کوچیکه ام." و من باور کردم!

آن موقع سودابه دروغ می گفت ... از برادرهایش چیزی به من نگفت، به هیچکس نمی گفت. خانه شان را تازه عوض کرده بودند، زیاد با کسی رفت و آمد نداشتند و به هیچکس درباره پسرهای خانواده نمی گفتند.

رضا به من گفت که پس از سال 67 آنها دیگر واقعا فقط دو تا خواهر هستند. هر دو برادر سودابه در سال 67 اعدام شدند. من هیچکدام از برادرها را ندیده بودم، اما بعدها از طریق خاطراتی که رضا از دوران دبیرستان اش برایم تعریف کرد، با برادر بزرگتر کاملا آشنا شدم. رضا از خاطرات زندانش هم برایم تعریف کرد، هردو برادر با او در یک زندان بودند، و گفت که برادر کوچک در زندان درس هایش را خوانده و هر سال امتحان داده تا دیپلم گرفته، و درست پس از امتحانات تهایی سال آخر دبیرستان در تابستان 67 اعدام شده!

شنیدم که مادر سودابه ناگهان خیلی پیر و فرتوت شده، و خود سودابه را شنیدم که بالاخره پس از چند سال ازدواج کرده و حالا بچه دارد، و خیلی خوشحال شدم... آخر می دانستم فریبا که شرایطی مشابه سودابه داشت، هرگز ازدواج نکرد و بچه دار نشد! او هنوز به نوعی عزادار است. او هم مثل سودابه برادرش زندانی بود، و تازه نامزد کرده بود که در تابستان 67 برادرش را اعدام کردند. او نامزدی اش را به هم زد و دیگر هرگز ازدواج نکرد. هر چه خانواده اش اصرار کرده بودند، گفته بود "نمی تونم!"

Wednesday, November 17, 2004

محبوبه


دور فلکه شلوغ بود... مسیرم را مرتب داد می زدم... تا اینکه یک تاکسی نگه داشت.
سوار شدم ... و تکیه که دادم، متوجه اش شدم... و او هم مرا دید. من و محبوبه همزمان همدیگر را دیدیم، او هم عقب تاکسی نشسته بود... باورم نمی شد!
صمیمی ترین دوست دوران راهنمایی ام را پس از چند سال می دیدم (البته فرزانه هم در راهنمایی بود، بعدا از فرزانه برایتان خواهم گفت، ما "سه تفنگدار" همیشه با هم بودیم)
اینکه بر حسب تصادف اینجا توی تاکسی می دیدمش شاید برایم چندان باورنکردنی نبود، ولی اینکه اشتیاق چندانی نشان نداد، و مثل دخترهای جوان که همدیگر را پیدا می کنند جیغ و داد نکرد، و اصلا از دیدن من ذوق نکرد! این برایم باورنکردنی بود!

من هم با شرم، جلوی رفتار بچگانه خودم را گرفتم و رفتار او را در خودم بازتاب دادم و خودم را خونسرد نشان دادم.... او دیگر آن محبوبه ای که آنقدر با من صمیمی بود، نبود... خیلی فرق کرده بود، یک جوری حتی آرایش و حالت زن های مسن 40 ساله را داشت.

ازش پرسیدم ... ازدواج کرده بود، محبوبه کوچولو ازدواج کرده بود! و باز هم یکریز پرسیدم:
"دوستش داری؟"
"نه ... "
باورم نمی شد به این صراحت می گوید که بدون عشق ازدواج کرده، کم مانده بود شاخ دربیاورم... محبوبه و ازدواج بدون عشق؟! این بیشتر باور نکردنی بود! بهش زل زده بودم، و او می دانست که باید توضیح دهد:
"بابام گفت که باهاش ازدواج کنم"
"از آشناهای باباته؟ ... فامیله؟"
"نه، همینطوری اومده بود خواستگاری"
"چرا قبول کردی؟! می خواستی بگی «نه!»"
"می دونم، به بابام گفتم. گفتم که نمی خوام ازدواج کنم ... خیلی اصرار کردم که نمی خوام، ولی نمی شد... "
قانع نشده بودم، و هنوز خیره با تعجب نگاهش می کردم. انگار می دانست که من می دانم او کسی نیست که بدون مبارزه کوتاه بیاید و حرف زور را بپذیرد، حتی از پدرش. و او ادامه داد:
"پدرم هم راست می گفت، همه رو گرفته بودن! کسی نمونده بود! اگه ازدواج نمی کردم، خدا می دونه چی پیش میومد! ... می دونی که اوضاع چه جوریه"
و نمی خواست توی تاکسی در حضور راننده و بقیه مسافرها زیاد حرف بزند، و من البته می دانستم که اوضاع چه جوریست.
"حالا راضی هستی؟"
"آره، پسر بدی نیست"
"چند وقت هست ازدواج کردی؟"
"همون موقع ها ازدواج کردم دیگه ... نزدیک دو سالی میشه"
پس محبوبه هم "مجاهد" شده بوده ...خیره نگاهش کردم... و او چندان توجهی به من نداشت، بیشتر انگار نگران رسیدن به مقصد بود... نمی دانم چه کار مهمی داشت. ولی وقت پرسیدن نبود، و نگاهش هم طوری نبود که بخواهد همه چیز را توضیح دهد. می دانست که من می فهمم، و توضیحاتش خیلی کوتاه و خلاصه بود، و از روی ادب به خاطر دوستی گذشته مان توضیحاتی را ارائه می داد.
ولی من ادامه دادم:
"موهات هم که بور کردی!"
"آره، حسین خوشش میاد."
و طفلک حس کرد که انگار باید توضیح دهد، آخر او که "مجاهد" بوده باید بور کردن موهایش را توجیه می کرد:"اون هم پسر جوونیه که بالاخره ازدواج کرده و می خواد زنش خوشگل باشه! از موی بور خوشش میاد، برای خاطر اون کردم..." و حالتی داشت انگار که آشپزخانه را تمیز کرده بود و اصلا ربطی به خودش نداشت. خجالت کشیدم که پرسیده بودم، با چه نگاه انسانی به آن "پسر جوون" نگاه می کرد ... فقط خودش را در زندگی نمی دید، هوای او را هم داشت. خوشم آمد که اینقدر رعایت می کند و از خودم بدم آمد که چرا باید برای موهای بورش ازش توضیح می خواستم.

از خواهرش هم پرسیدم، ولی الآن به خاطرم نیست که چه پاسخ داد. شاید هم گوش نمی کردم. همه حواسم رفته بود پی اینکه باید خوشحال می بودم که پدرش جان او را نجات داده... اما تکه ای از روحش در ازدواجی که مثل مشق برای فرار از دستگیری و زندان انجام داده بود، قربانی شده بود، و جانش نجات یافته بود.
راستی هم، چه جایی برای مخفی شدن بهتر از خانه شوهر؟!
شاهد بودم که دادسرا هم گاه حتی به خانواده ها اختیار می داد که بین زندان و ازدواج برای دختر دستگیر شده شان یک کدام را انتخاب کنند... اما او منتظر دادسرا نشده و با فشار پدرش ازدواج کرده بود، و به هر حال دیده بود که به سر دیگران چه آمده و خوشحال بود که از خطر جسته.

من هنوز قانع نشده بودم و دنبال محبوبه ای که می شناختم و با هم به همه چیز می خندیدیم، می گشتم و فکر می کنم هنوز بهت زده بودم که او از من پرسید:
"تو چی، ازدواج کرده ای؟"
"نه، نامزد دارم، زندونه ... تازه دستگیر شده، هنوز حکم نگرفته. از دادسرا میام."
"خوب می کنی، به پاش واستا!"
و ادامه داد:"ارزشش رو داره! کار خوبی می کنی"
انگار که آب دست فقیری داده باشم، «خوب» بودن کارم برای او کاملا روشن بود، و با اطمینان از اینکه من منتظر رضا خواهم ماند، کارم را تایید می کرد، پرسشی در آن نبود. نگاهش می کردم و نمی توانستم حدس بزنم آیا او هم کسی را دوست داشته که زندانی شده، اعدام شده، یا فراری و مفقودالاثر شده، و بعدش تن به این ازدواج داده ... از چهره اش این چیزها معلوم نبود، فقط معلوم بود که دوران این چیزها برای او گذشته! دور عشق را خط کشیده بود و می دانست که باید بدون آن زندگی کند و حرفی نداشت. پذیرفته بود.
شاید برای همین سنگین رفتار می کرد، هیجان زندگی را نداشت یا نشان نمی داد، حالت کسی را داشت که راه زندگی را در جاده مستقیمی به او نشان داده اند و او آن را می پیماید، و گاه اطراف جاده را برای کسی که او را در این مسیر امن راه می برد، تزئین می کند و موهایش را به خاطر او بور می کند، همانطور که آمده بوده خرید و می رود خانه و آشپزی می کند.

دگرگونی ناگهانی دنیای او را تصور می کردم که از بحبوبه فعالیت سیاسی و سپس قلع و قمع مجاهدین افتاده وسط جشن عروسی خودش!
و حالا هم آرام و سر به زیر مشغول زندگی روزمره است ... خاطرات زندگی اش حتما آنقدر نشیب و فراز داشته – و حدس می زنم بیشتر نشیب داشته و پر از دستگیری و اعدام دوستان مجاهدش بوده – که حجم خاطرات شیرین دوران راهنمایی مان را لِه کرده است، و من غمگین ام که او دیگر از دیدن من هیجان زده نمی شود، ما که هر لحظه با هم بودیم، و حتی بدون حرف همدیگر را درک می کردیم... و مشکل مشترک مان همیشه این بود که جلوی خنده مان را بگیریم تا از کلاس بیرون مان نیاندازند! ...
چقدر محبوبه دور شده بود... چطوری یک دفعه رفتارش بیست سال بزرگتر شده بود؟! و چطور دیگر من در زندگی او جایی نداشتم ... همه اینها در لحظه ای بسیار کوتاه بود زیرا که من تمام مدت یکریز از او می پرسیدم و وقت را تلف نمی کردم، فقط لحظه ای از بهت من بود که به سکوت گذشت و بعد صدای او بود که به راننده گفت "آقا! همینجا، همینجا!" و دوباره به من گفت "به پاش واستا! کار خوبی می کنی."و خداحافظی کرد و رفت ... نه او از من شماره تلفن خواست، و نه من از او پرسیدم که "حالا کجا زندگی می کنی؟" آخر چه فرقی می کرد!؟


حالا می فهمم که محبوبه یک شبه همه 21 سالگی اش را همانجا - در سن 21 سالگی - زیر زمین دفن کرده بود...و به "خانه بخت" رفته بود!

Friday, November 12, 2004

حسن زاده

حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم حسن زاده پسر آرام و محجوبی بود و خیلی کم حرف بود. فقط با دوست نزدیکش که فکر می کنم بیشتر از یکی نداشت، گاهی می گفت صدای حرفهایش را نمی شنیدیم، و می خندید ولی صدای خنده های شادمانه ای را که به زور می خواست بیصدا نگهشان دارد، می شنیدیم. تلاش او برای ساکت نگه داشتن خنده هایش به نظر من و سوسن اینطور مي آمد که انگار ساکت و مرموز نقشه می کشید و با خوشحالی به نقشه های موذیانه اش می خندید...

دوران دبیرستان بود و او مثل خیلی پسرهای دیگر کلاس تازه ریش و سبیل اش داشت سبز می شد... و در ضمن کمی هم تپل بود، و شاید به همین دلیل آنقدر آرام و موقر راه می رفت. هیچوقت یادم نمی آید او را در حال دویدن دیده باشم.

حالا که خودم بچه هایی دارم که دارند به سن بلوغ می رسند، حساسیت های بچگانه شان را – مادرانه - می بینم و خودم را برای بلوغ آنها آماده می سازم، رفتار آرام و خجالتی پسر تپلی را که دوران بلوغش آغاز شده و در مقابل دختران دبیرستان مختلط دارد ریش و سبیل در می آورد، به خوبی می توانم بفهمم. اما آن موقع سکوت اش را و خنده هایش را که شادمانه و از ته دل بود، ولی سعی می کرد سروصدا نکند، با بازیگوشی خاص سن مان طور دیگری تعبیر می کردیم... بویژه که او همیشه یک بارانی تیره رنگ روی لباس اش می پوشید و یک کلاه کپی مخصوصی همیشه سرش می گذاشت... من و سوسن اسمش را گذاشته بودیم "قاچاقچیه"! البته ما نسبت به او غرض خاصی نداشتیم، او هم یکی بود مثل بقیه! ما پسر ها را به اسم فامیل صدا می زدیم، و تقریبا برای همه پسرها اسم گذاشته بودیم و بین خودمان از آنها به این اسم ها نام می بردیم: "سوسکه"، "قیچی"، "کوئیک دراو مک گرا"، "جوجه تیغی"، "شلغم آب پز" و ... حسن زاده استثنا نبود! بلکه مثل بقیه اسم مستعارش رو بدون آنکه خودش آگاه باشد، از ما دریافت کرده بود.

"قاچاقچیه" معمولا با یکی دیگر از پسرهای کلاس راه می رفت که برعکس خودش، خیلی لاغر بود و از دور که می دیدی شان با هم راه می روند، عدد ده انگلیسی 10 را می ساختند: "قاچاقاچیه" تپل مثل صفر انگلیسی بود و دوستش باریک مثل عدد 1.

هنوز زمان شاه بود. یک روز در روزنامه ها نوشتند که یکی از مسئولان رسمی و رده بالای شهر جلوی در خانه اش توسط «خرابکارها» به قتل رسیده! همه شهر می دانستند که کار چریک های فدایی بوده و درباره آن صحبت می کردند.

حس غریبی بود، حس نوینی که سکوت روزمره را با طراوت تندرهای بهاری که باران می زند، شکسته بود! جرقه ای بود در حس غرور ... اقدامی بود که با شهامت بسیار انجام گرفته بود. صبح زود که می خواسته از خانه اش بیرون برود، ترورش می کنند!

هیجان خاصی داشت، حرکت انقلابی... چریک های فدایی ... ترور خلقی... هنوز ترس از ساواک اجازه نمی داد که همه علنا در اینباره با خوشحالی صحبت کنند، اما خبر به گونه ای زنگ "دگرگویی" را می زد و هیجان خوشحال کننده ای داشت!

برای ما بچه دبیرستانی ها که تازه اسم احمدزاده و جزنی و پویان را یاد گرفته بودیم، حتی صحبت در اینباره هم با غرور خاصی همراه بود! افتخار می کردیم، شاید از اینکه کسی را که تابحال با افتخار و غرور به دیگران تحکم می کرده، مجسم می کردیم که به خون غلتیده.. و خانواده اش بدبخت شده اند و به عزایش نشسته اند. خانواده او برای همه کسانی که خبر ترور را می شنیدند در آن لحظه واقعا موجودیت انسانی خودشان را نداشتند، بلکه فقط خانواده ی "او" محسوب می شدند. و همه خوشحال بودیم که عملیات ترور موفقیت آمیز بوده، او به قتل رسیده، و کسی هم گیر نیفتاده!

همه با هیجانی که غافلگیرشان کرده بود، تکرار می کردند که سرصبح جلوی در خانه اش! و این که جلوی در خانه اش کشته شده بود، خیلی جالب بود که چنان حمله غافلگیرانه و با نقشه وحساب شده و تمیز بوده که درست هنگامی که در را باز کرده، و پیش از آنکه فرصت کند که از خانه خارج شود، کشته شده. یادم نمی آید که پیاده بوده یا سوار ماشین، فقط یادم هست که خیلی ها می گفتن "گل کاشتند!"

حالا که باز به آن گذشته ها نگاه می کنم، و آینده ای را که در انتظار آن گذشته بود مرور می کنم، دلم می گیرد و چه بسا از خودم می پرسم آیا این از ماست که بر ماست!؟

آن زنگ خشن "دگرگونی" که با اعدام و خون همراه بود، پس از انقلاب بسیار در فضا پیچید... و باز پس از آن هم بارها و بارها در فضا پیچید ... چه هیجان انگیز بود ترور و مرگ برای ما!
به قول ژاله "کاش آینه ای بود درون بین که در آن، خود را می دیدیم!"
راستی، مگر ما از چه جوهری بودیم؟
و چقدر این هیجان بعدها در جامعه ما تکرار و تکرار و تکرار شد... ترور انقلابی، اعدام انقلابی، اعدام خلقی، اعدام ضد انقلابی، دادگاه خلق، دادگاه انقلاب... و خون بود و اعدام!
و ما بدبخت های ساده دل فکر می کردیم از پس آن رنگین کمان زیبای زندگی است و بهاران خواهد شکفت! و هنوز فرهنگ "خون" را می ستودیم...

داشتم می گفتم ... و روزهای بعد "قاچاقچیه" به مدرسه نیامد، ولی من متوجه نشدم. ما دخترها ردیف جلو می نشستیم و پسرها پشت سر ما می نشستند. تعداد ما دخترها کم بود و فقط دو ردیف بودیم، ولی تعداد پسرها خیلی بیشتر بود و به همین سادگی غیبت پسری را متوجه نمی شدیم. تا اینکه پس از یکی دو هفته سروکله اش پیدا شد و من تازه فهمیدم که چند روزی ندیده بودم اش و غایب بوده.

آن روز زنگ تفریح با سوسن در حیاط بزرگ مدرسه راه می رفتیم که از دور حسن زاده را دیدم. از سوسن پرسیدم "معلوم نیست کجا بوده" و با خنده گفتم "نکنه واقعا قاچاقچیه و رفته حمل و نقل کنه!"
سوسن با ابروهایی که بالا رفته بود به من نگاه کرد. حالتی داشت که انگار همه دنیا می دانستند و از هم پنهان می کردند و فقط من ساده لوح نمی دانستم و نادانی ام را پنهان نمی کردم. پرسید "مگه نمی دونی!؟"
من البته نمی دانستم، "نه!"
"پدرش رو کشتن!"
"طفلک!؟... پدرش؟؟؟! کی؟ چطوری...؟"
"یادته؟ در خونه اش! ترورش کردن. آقای حسن زاده! همه می دونن، تو چطور نمی دونی!؟"
"اِئِه! اِئِه!! پدر همین حسن زاده بود؟؟! اصلا فکرشو نکرده بودم! چه ساده ام من ... هیچ فکرشو نمی کردم پدر حسن زاده خودمون باشه!"
"آره، حسن زاده و خواهر کوچیکه اش این مدت پیش مامانش مونده بودن..."

و من تازه حسن زاده را پسری دیدم که خواهر کوچکی هم دارد...

حالا که به گذشته نگاه می کنم، فکر می کنم که معلم های مدرسه هم همه می دانستند و اسم او را در حضور و غیاب نمی خواندند و من به همین دلیل متوجه غیبت او نشدم.

حسن زاده از آن پس ساکت تر از همیشه بود... دیگر حالت ایستادن "قاچاقچیه" را نداشت... و با کسی راه نمی رفت. حتی با آن دوست لاغرش هم به ندرت همراه می شد.

از آن پس با آنکه چشم هایش ضعیف نبود و عینک نمی زد، همیشه به طرز عجیبی پلک می زد و دائم چشم هایش را با فشار آشکاری و در عین حال به سرعت به هم می فشرد. دیگر کلاه کپی اش را هم کمتر بر سر می گذاشت... ما هم بین خودمان سربسر او نمی گذاشتیم، او کاراکتر "قاچاقچیه" را به کلی از دست داده بود... فقط مرتب با فشار زیادی روی چشم هایش مرتب پلک می زد.

Wednesday, November 10, 2004

تصویر شهره کامل نبود

فکر می کردم تصویرهایی را که به شما داده ام، داده ام! و از انگشتان من لغزیده اند به جایی که اندیشه ها گاه باحضور و گاه بدون حضور ذهن به آنجا می روند و برای خود می گردند ... و گاه به هم تلاقی می کنند و بر هم غلبه می کنند ... و گاه اندیشه نویی زاده می شود ... اندیشه ها گرد ما می چرخند، همانطور که شما به پارک می روید و می گردید ... تصویر شهره را هم رها کرده بودم و دنبال تصویر دیگری می گشتم که به شما منتقل کنم، شاید تصویر "امان" یا "محبوبه" یا "مهین" ... و داشتم تصویر ها را از حافظه دختر بیرون می کشیدم تا اینکه رویا برایم نوشت... رویا، همکلاس دبیرستان ام که پس از سالها باز با همدیگر آشنا شده ایم ... نگاهی به تصویرهای منجمد 21 سالگی انداخت و گفت که آنها را می شناسد... و می داند که جای آنها در صندوقچه مقدسی از سنت وفاداری به گذشته است که پر از مظلومیت شکننده ای است که با انفجارهای ساکتی پشت پرده قلب می شکند...
شاید پس از دیدار تصویر شهره به اجبار بدانجا رفته... و بازگشته و با من حرف می زند.

رویا گفت که تصویر شهره کامل نیست... به آن افزود...
و من دارم گریه می کنم...

رویا گفت که یکی از دوستانش از فامیل های شهره بوده و جسد شهره را دیده! و من شاید برای اولین بار با اشکهایم و به شیوه جسم ام برای شهره گریه می کنم... شاید اینبار شهره از تصویر نخودی بیرون آمد و تبدیل به جسد مرده ای شد و با خاطرات من بیگانه شد.

وقتی که می شنوی کسی مرده، و مرگ او درزمان گذشته اتفاق افتاده، و تو فقط اثرات جانبی مرگ او را در زمان پس از زندگی او می بینی، و تاثیر مرگ او را بر زندگی اطرافیانش، ونه خود مرگ را! و حس نمی کنی آن لحظه ها را... گذشته، گذشته!
اما وقتی که جزئیات آن لحظه برایت توسط کسی که آن را دیده توصیف می شود، انگار که یا تو به عقب می روی و مرگ او را می بینی، و یا تصویر مرگ به زمان حال می آید و در مقابلت می نشیند و تو درد مرگ را باز می بینی ...به روشنی و با ذره های حس هایت می بینی ... هنوز هم برای کربلا گریه می کنیم چرا که کربلا را در گذشته جا نمی گذاریم و با خودمان هرسال در زمان حال می آوریمش.

کسی از جزئیات مرگ شهره برایم نگفت! اما همین که دوست رویا جسد او را بدون شورو نشاط نخودی دیده بود، برایم کافی بود! کافی بود که من درد دیدن جسد مرده او را باور کنم ...

دلم می خواهد چند سال دیگر، وقتی که دختر 21 ساله با خشنودی از زندگی من بیرون رفت یا دست کم از من فاصله گرفت و من توانستم در آینه خودم را به تنهایی ببینم، دوست دارم از دوست رویا درباره شهره بپرسم.

رویا باز هم گفت ...
من باز هم گریه کردم.

خانمی را که در صف دیده بودم، خواهر شهره که برای ملاقات پسرش آمده بود ... آن پسر زندانی او را هم که شهره شلوارهایش را می پوشید، بعدا اعدام کردند.
برادر آن خانم، یعنی برادر شهره را هم دستگیر کرده بودند و او هم بعداً اعدام شده بود.

به گفته رویا - این دو نفر هیچکدام سیاسی نبوده اند و هردوی آنها فقط در رابطه با شهره دستگیر شده بودند و هردوی آنها در زندان "مجاهد" شده بودند! و هر دو هم بعداً اعدام شده بودند! چقدر دردآور و بیرحمانه و حقیرانه است که کسی پروسه سیاسی شدن و اعدام را یکجا در زندان تجربه کند! این فاصله شروع فعالیت سیاسی تا پایان آن در ذهن من شکل نمی گیرد و یک چیزی از ابعاد زندگی در آن کم است ...

شاید چون واقعا یک چیزی کم بوده، حالا در ذهن من بازتاب آن کمبود هاست که شکل می گیرد و برای من مهیب همچون پرسش هایی که پاسخ آنها را خدا نیافریده بزرگ می شوند و قابی سنگین برای تصویرها می سازند که جابجا کردن شان مشکل می شود!

می توانم کانون گرم خانوادگی آنها را مجسم کنم وقتی که شهره با آن پسرها شوخی می کرد و شلوارهایشان را کش می رفت و در دبیرستان می پوشید...
اما نمی توانم درد اعدام سه نفر را در یک خانواده مجسم کنم.
فضای خالی آن خانه باید برای آن زن خیلی خیلی سرد باشد... پسرش... برادرش ... خواهرش... درد اعدام سردتر از کوه های یخ، زندگی او را احاطه کرده.

... دوراست ولی قساوت آن زن را دیگر در سکوتش هم می شنوم.

Thursday, November 04, 2004

آناهیتا

من و منصوره نزدیک فلکه تقی آباد مقابل ویترین یک کفش فروشی ایستاده بودیم و نگاه می کردیم. فروشگاه تازه باز کرده بود و کفش های شیکی پشت ویترین و داخل مغازه داشت... من و منصوره هم روزهایمان پر از بیکاری بود و با حوصله به کفش ها نگاه می کردیم. بالاخره تصمیم گرفتیم یکی دو جفت از کفش ها را امتحان کنیم.

از پله های فروشگاه که دو سه تایی بیشتر نبود، داشتیم بالا می رفتیم که در یک آن متوجه آناهیتا شدم که به همراه خانم شیک پوشی از کنار ما رد شدند و بیرون رفتند. آناهیتا سرش پایین بود و پله ها را می پایید و نگاه نمی کرد. اما سه تا پله اینقدرها هم نگاه کردن و پاییدن نداشت...بالای پله ها برگشتم و به منصوره گفتم "دیدی؟... آناهیتا بود!" و اضافه کردم "بیا بریم باهاش سلام علیک کنیم..."
منصوره گفت "ولش کن! بیا بریم..."
"... یه لحظه سلام کنیم! تو فکر می کنی ما رو دید و به روش نیاورد؟ یا واقعا ندید؟!... اگه خودش رو برای ما گرفته باشه، باید بریم اذیتش کنیم!" و خندیدم.
منصوره گفت "ولش کن بابا! حالا یا دیده یا ندیده... بیا بریم کفش ها رو ببینیم..."

ولی من کوتاه نمی آمدم. با اینکه با آناهیتا فقط سال آخر دبیرستان همکلاس بودم و فرصتی برای صمیمی شدن نبود، او را صمیمانه دوست داشتم و باهم رک و بی رودرواسی بودیم و به شوخی همدیگر را دست می انداختیم و اذیت می کردیم و همیشه برای هم جوابی داشتیم که با هم بخندیم. بویژه وقتی که او از خاطرات سفرهای اروپایش می گفت که تابستان های پیش از انقلاب به همراه پسرخاله اش و دختر آقای ب. سوار مترو می شدند و شهرهای اروپا را می گشتند، اذیت اش می کردم... و حالا که می دانستم که پس از دیپلم هم برای ادامه تحصیل به اروپا رفته، بهانه خوبی برای شوخی با او داشتم...... قد بلند و چهره زیبای او مثل همیشه جذاب بود. ابروهای کمانی و پرپشتی که فقط وسط آنها را بر می داشت، با چشم های مشکی درشتی که همیشه ریمل می زد، و لب های پر و همیشه یا خیلی جدی، یا خیلی خندان! و حالا خیلی جدی بود!

به منصوره گفتم "نه، خیلی مهمه! اگه دیده باشه، الآن میرم بهش می گم که دیگه ما رو نمی بینه، ها؟! این هم از خواص سفر به اروپا!!!!"
و باز منصوره با همان خونسردی همیشگی مرا دعوت به آرامش کرد که "ولش کن!"
با اصرار آرام او از تعقیب آناهیتا دور فلکه تقی آباد منصرف شدم و باهم روی صندلی های کفش فروشی نشستیم.
من هنوز احساس می کردم که آناهیتا به ما محل نداده و گفتم "چرا؟... چرا اینقدر قیافه گرفته بود؟!"
و منصوره توضیح داد "قیافه نگرفته بود، افسرده است!"تعجب کردم! و فکرم از من پرسید "آدمی که برای ادامه تحصیل رفته اروپا، چطور می تونه افسرده باشه؟!"
و ادامه قطار فکرم از زبانم جاری شد که "نمی ذارن برگرده؟ خوب چرا اومد؟ میخواست همونجا بمونه؟... حالا مشکلش چیه؟!"
"نه، خودش نمی خواست اروپا بمونه، خودش خواست که برگرده. مامانش اصرار می کنه که بره، ولی او نتونست طاقت بیاره ... میگن که همه اش گریه می کرده و می گفته که دلش برای مامانش تنگ شده."
بیشتر تعجب کردم "از کی تاحالا آناهیتا اینقدر بچه ننه شده که بدون مامانش طاقت نمیاره؟ اون که همیشه یه پاش آلمان و اتریش بود..."
منصوره پاسخ داد: "از وقتی که پدرش رو کشتن..."
نگاهم روی منصوره خیره ماند!
او توضیح داد "پدرش رو اعدام کردن!"
شاخ درآوردم! با حیرت به او خیره شدم و گفتم "پدرش که سیاسی نبود، ارتشی بود! مطمئنی کشتنش؟ آخه او که خودش رو بازنشست کرده بود، یا باز خرید... یادمه بیکار بود... خونه بود."
"آره، گویا یک اسلحه که شاه شخصا بهش هدیه داده، خونه نگه داشته بوده... به جرم همین اسلحه می گیرنش و بعد اعدامش می کنند."
ساکت بودم.
منصوره ادامه داد "اون خانم هم مامانش بود... همه اش با مامانشه!"

خوب شد که به حرف منصوره کردم و ولش کردم. چه بد می شد اگر اذیتش می کردم!

آناهیتا ضربه اعدام خورده بود که اینطور مات از کنار ما می گریخت زیرا که نمی خواست با ما روبرو شود... که چهره گشاده اش تبدیل به چهره ای نیمه پنهان و تاریک شده بود. فقط آرایش اش مثل گذشته بود و خودش از درون بشدت از هم گسیخته شده بود... طفلک آناهیتا! او فرزند بزرگ خانواده بود و چه اعتماد به نفس فوق العاده ای داشت، در دوازده سیزده سالگی با دو تا بچه همسن خودش اروپا را می گشت ... و حالا حس عدم امنیت چنان در او رشد کرده بود که دیگر دمی نمی توانست در شهر خودش هم بدون مادرش باشد... در دلش سرمای محیط دایره تنهایی او را دیدم که همه جا گسترده است، تا دورترین کشورهای اروپایی... و او گریه می کرد و می خواست گرمای آشنایی و امنیت را در کنار مادرش بیابد.

اعدام پدرش نه تنها او را بشدت افسرده کرده بود، بلکه او را از همه دوستانش جدا کرده بود! ما دیگر در کنار او نبودیم، ما در کنار جامعه ی بیرحمی ایستاده بودیم که بی تفاوت نسبت به مرگ پدر او سکوت کرده بود! و وقتی که پدر او اعدام می شد، کک اش هم نگزیده بود! من حتی متوجه اعدام پدرش هم نشده بودم ... آن روزها اعدام انسان ها به بهانه های مختلف خیلی عادی بود! درد اعدام نه فقط درد بود، که نوعی شرم بود، و باید پنهان می شد زیرا که عمیق ترین درد بود، و متاسفانه دردی بود که هیچ همدردی نمی یافت! هیچ کس را غم اعدام شدگان و خانواده های آنان نبود... درد اعدام را فقط آنهایی حس می کردند که خودشان اعدامی داشتند، باوری خواب آلود و سنگین برروی چشم های شهر می خزید که انگار اعدام شدگان آشغال هایی هستند که با اعدام آنها شهر پاک می شد و جامعه «پاکسازی» می شد ... درد اعدام پدرش به کنار، توهین اعدام پدرش انگار که از جانب همه ما به او وارد شده بود و همه ما در مقابل آن خاموش مانده بودیم، و به همین دلیل هم از ما می گریخت، و هیچ انگیزه ای برای روبرو شدن با ما نداشت!

حق هم داشت، این گونه اعدام ها آنقدر بی اهمیت بود که کسی در شهر متوجه آن هم نمی شد! همه ما عادی از کنار آن رد می شدیم و اهمیت نمی دادیم... هیچ کس اهمیت نمی داد مگر دختر کسی که اعدام می شد...

امروز که این تصویر ها را از زیر گرد و خاک بیرون می کشم، با دیده ای بازتر به آنها نگاه می کنم و اندک اندک گرد و خاک های فرهنگ خشونت آلودمان را با زحمت بسیار از روی آنها می زدایم، آن هم فقط تا حدودی که می توانم ... آن موقع آناهیتا را بزرگ حساب می کردم و باز هم شاید این رفتارش، چشم پوشی از زندگی و تحصیل در اروپا، شدت افسردگی اش... به اندازه کافی برایم قابل درک نبود. ولی حالا هست: حالا من آناهیتای 19 ساله آن زمان را با دقت و وسواس انسانی بیشتری می توانم ببینم، نه با ساده نگری یک دختر 19 ساله دیگر.

کنجکاوم که امروز آناهیتا تصویر ما را و سکوت دخترهای 19 ساله اطرافش را چگونه می بیند...